زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

شادی غیر منتظره
ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: ماجراهای زندگی من

ساعت 6 از خواب پریده ام . خواب بدی می دیدم و تا چند لحظه مرز واقعیت و خیال را گم کرده ام . مغزم که به کار می افتد بلند میشوم و میروم آشپزخانه تا یک لیوان آب بخورم . پرده را کنار می زنم و پنجره را باز می کنم . خنکای هوا که به صورتم می خورد مستی خواب از سرم می پرد . نفس عمیقی می کشم و هوا را با قدرت می بلعم . هنوز یک ساعتی مانده تا همسر و پسرک بخواهند بیدار شوند . هوس می کنم بزنم بیرون و کمی راه بروم .


سربالایی باصفای خیابان را می گیرم و می روم بالا . خیلی وقت است که این ساعت خیابان را ندیده ام ... همه چیز برایم رنگ آشنا دارد ... خش خش جاروی رفتگر محله .... عجله آدمها ... خورشیدی که بی هوا از پشت یک ساختمان سرک می کشد و نورش را می پاشد توی صورتت ... 200 متر بالاتر جلوی یک خانه ویلایی یک طبقه که هنوز به برج تغییر ماهیت نداده یک درخت بید مجنون هست . همین که نزدیکش شدم دیدم شاید 200 گنجشک روی شاخه هایش نشسته اند ... سریع گوشی هدفون را از گوشم در آوردم تا صدایشان را بشنوم ... اما برخلاف انتظارم همهمه نمی کردند . بیشتر باد کرده بودند خودشان را که گرم شوند و ساکت نشسته بودند ... نمی دانم شاید برای اینکه انرژی شان تحلیل نرود صدا نمی کردند ...


زن جوانی با فاصله جلوتر از من حرکت می کند . کاپشن شلوار ورزشی آبی نیلی خوشرنگی پوشیده با دستکشهای بافتنی صورتی و کتانی صورتی . یک شال بافتنی طرحدار هم سرش کرده و همینطور که راه می رود حرکات ورزشی هم انجام می دهد ... دستهایش را می آورد بالا چند قدم راه می رود بعد به اطراف می برد و خلاصه که فقط راه نمی رود . تمام عضلاتش را ورزش می دهد .


او را که می بینم هوس می کنم من هم کمی دستهایم را تکان بدهم . اما خب نمی شود ! پالتوی ضخیمی که به تن کرده ام اصلا اجازه ژانگولر به من نمی دهد ! دقیق می شوم در لباسهایم : شلوار مشکی , پالتوی مشکی , دستکشهای مشکی , یک چکمه اسپرت که خوب , حتما مشکی ! تنها نقطه روشن این هیبت سیاهی که دارد راه می رود شال بافت زرشکی است که دور کله ام پیچیده ام و انتهایش از دو طرف روی شانه هایم می افتد ! خوب باز جای شکرش باقی است !
 

انتهای خیابان به کوه می رسد و یک پارک جنگلی جمع و جور . خانم جوان از پله های ابتدایی پارک بالا می رود تا به فضای مسطحی که برای بازی و ورزش درست کردند برسد . حقیقتش خسته شده ام و دلم می خواهد از همانجا برگردم خانه و زن خوبی باشم و بساط صبحانه را علم کنم . اما درست در لحظه ای که تصمیم می گیرم از پای پله ها برگردم بالاخره خانم آبی صورتی پوش بر میگردد و من می توانم چهره اش را ببینم . خشکم می زند .


یک خانم حدودا 60 ساله با موهای بلوند و پوست صاف و شفاف و چشمهای درخشانی که سلامت جسم و روح صاحبش را به رخ می کشد ... از همان بالا با صدای بلند سلام و صبح به خیر می گوید و شروع به نرمش می کند . دعوتم می کند که بروم بالا و همراهش ورزش کنم ... شرمنده می شوم که چرا من اول سلام نکرده ام و عذرخواهی می کنم که لباسم مناسب ورزش نیست و شاید وقتی دیگر ... با شادابی می خندد و سرخوشانه می گوید : سخت نگیر خانم جوان ... اخمهاتو باز کن و کمی بخند ... حیف این هوا نیست که نفس عمیق نکشی ؟ و در همان حال که خم میشود تا کف دستهایش را به زمین برساند ادامه می دهد : برو , برو دختر جان , معلومه که عجله داری , اما برگشتنی یادت نره لبخند بزنی ...


مبهوت و هیجان زده از این دیدار به زحمت 1 دقیقه ای , خداحافظی گرمی می کنم و برمی گردم ... در تمام راه بازگشت سعی می کنم لبخند بزنم ! به خانه که می رسم بطرز عجیبی حس می کنم حالم خیلی خیلی بهتر است ... و به خودم قول می دهم که فردا هم بروم  ...

 

پ.ن- به فکر گنجشکها هستید ؟ خرده های نان و برنجهای اضافه ته بشقابها را روانه سطل زباله نکنید . بریزید پشت پنجره یا لبه تراس یا حتی پشت بامتان . چند روزی طول می کشد تا بفهمند برایشان غذا ریخته اید . اما بالاخره می آیند ... شادی کمک به حیوانات و پرنده ها را به خودتان هدیه بدهید ....