زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

کنار تو درگیر آرامشم
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: داستان‌های عاشقانه زندگی‌ام

دقت کرده اید اگر بی حوصله و غمگین باشید همه مشکلات زمینی و آسمانی انگار با هم نازل می شوند سرتان ؟

این هفته ای که گذشت مادرم مشغول شیمی درمانی بودند . از شنبه تا چهارشنبه . 2 روز از این 5 روز نوبت من است که مادر را ببرم و انجا مراقبش باشم و برش گردانم ... طی این دو روز انقدر آدمهای مختلف با دردها و رنجهایی به مراتب عمیق تر و گزنده تر می بینم که دروغ نیست اگر بگویم درد مادر را از یاد می برم ....

هورمونهای شورشی و درد مچ دست و کم خونی و سرگیجه را هم به این ملغمه اضافه کنید تا دستتان بیاید چه اوضاع قمر در عقربی داشتم من !

دیروز هم که واویلا !!! چند خط دلنوشته و یک لینک از دوست نازنینم کامنتدونی خصوصی این وبلاگ را به فحش و فضیحت کشاند ! نمی دانم چرا بعضی از دوستان فکر کرده بودند که من مطلب را بی اجازه نوشته و اسرار دوستم را فاش کرده ام ... اگر طی این 3-2 ماهی که اینجا می نویسم , مرا نشناخته باشید و اخلاق مرا ندانید که من دیگر باید بروم سرم را بگذارم و بمیرم ....

اما بالاخره ساعت آرامش می رسد ... طرفهای ساعت 8 شب که وقت آمدن همسرم است دلم آرام می گیرد ... می دانم وقتی بیاید طوفان می ایستد ... می آید و من به ساحل امن نجات می رسم ...

 موقع خواب که می شود کورمال کورمال می خزم در آغوشش ... چانه ام را بالا می گیرد و می پرسد که چرا غمگینم ...

هیچ ... هیچ اتفاق خاصی نیفتاده ... فقط می خواهم با صدای قلبت به خواب بروم ... گرمای نفس هایت پخش شود روی موهایم ... همین که تو هستی خوب است ... همین که به این آغوش و به این نفس اعتماد دارم برایم کافی است ... تمام آرامش جهان را جمع کرده ای اینجا برای من ...

پروردگار من ... کاش مخلوقاتت را بدون آپشن امکان خیانت می آفریدی ... باور کن اینطوری دنیایی که خلق کردی جای بسیار بهتری برای زندگی می شد .... آنوقت هر مرد و زنی جای امنی داشت برای اینکه سرش را بگذارد و ارام بگیرد ... چنان آرام بگیرد که اگر در همان لحظه جانش را هم بگیری , هیچ آرزویی در دنیا نخواهد داشت ...