زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

از رنجی که می بریم ...
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: داستانهایی که دیده‌ام

نشسته ام روی صندلی گهواره ای ام و با بهت و حیرت گوش به حرفهای دوست نازنینی می دهم که مرا محرم اسرار مگویش دانسته و سفره دل در برابرم می گشاید ...


بغضی که سخت در گلویم نشسته راه نفسم را تنگ کرده ... در عجبم از توان و صبر آدمیزاد ... که موجودی سخت غریب است ... گمان نمی کردم که زنی بتواند چیزهایی را که او دیده , به چشم ببیند و باز هم زنده بماند ... به چشم خودت ببینی که شوهرت لقمه در دهان دوستت می گذارد .... وقتی از حمام در می آید موهایش را سشوار می کشد ... پشت پنجره بنشینی و مردت را ببینی که با دوستت بی پروا و واهمه در ساحل آب بازی می کنند و همدیگر را زیر شن دفن می کنند ... آخر شب درجاده جنگلی از ماشین پیاده ات می کنند تا بروند پی کثافتکاری هایشان و حتی شوهرت به بچه خودش که در آغوشت فارغ از نجاست دنیای بیرون خوابیده رحمش نمی آید .... و تیر آخری که شلیک می شود .... اینکه هر شب دوستت با شوهرت به بستر می رود ... و بر بدنی که روزی متعلق به تو بوده بوسه های کثیف می زند ...


اما آدمیزاد است دیگر ... همه چیز را تاب می آورد ... و این توان چقدر غریب است ....


فقط می خواستم بگویم که سوختم .............. قلبم آتش گرفته انگار .............


آخر چطور توانستی نگاه کنی دوست نازنینم ؟؟؟ قلب مهربانت چگونه تاب آورد این بیداد را ؟ به خداوندی خدا قسم که تو کوه صبر و مظلومیتی .....


کفر نوشت : خدایا , تو کجا بودی که ندیدی ؟؟؟؟؟؟؟؟