زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

همسرجان
ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: داستان‌های عاشقانه زندگی‌ام

مچ دست راست من دچار تنگی کانال عصب شده . و از آنجا که من راست دست هستم تقریبا هیچ کاری را که بخواهد به مچ دستم فشار بیاورد نمی توانم انجام بدهم . خیلی کارها هست که در حرف اصلا به نظر سخت نمی آید ولی انجامش برای من مثل حفر معدن است !

تا حالا شده برای خرد کردن یک دسته کوچک جعفری که برای تزئین سوپتان احتیاج دارید به گریه بیفتید ؟ یا لکه شکلات مایعی که روی کانتر آشپزخانه افتاده و خشک شده را نتوانید پاک کنید ؟ هر کاری که لازم باشد مچ من خم شود ( حالا به هر طرفی , فرق نمی کند ) اشک مرا در می آورد .

دیشب پشت میز آشپزخانه نشسته بودم و با کلافگی به ماهیتابه ها و قابلمه هایی که به هیچ ضرب و زوری در ماشین ظرفشویی جا نمی گرفتند نگاه می کردم و در دلم لعنت می فرستادم به خودم که در این سن برای انجام امور روزمره زندگی ام ناتوان شده ام ... که همسرجانمان در هیبت یک سوپرمن وارد شدند و ظرف 20 دقیقه همه ظرفهای باقیمانده را شستند و همه جا را دستمال کشیدند و کف را هم تی کشیدند و تازه این وسط به من دلداری هم می دادند که : همه مریض میشن ... فقط تو که نیستی ... تازه لب تر کنی , یه کلفت 18 ساله برات میارم !!!

حیف که ماهیتابه خوش دست مرا شسته بود و حیفم میومد که بخواد خونین و مالین بشه !شیطان

 

کرم نوشت : این وسط عجیب هم ویرم گرفته که برم کلاس نقاشی ! به نظرتون با دست آتل بسته می تونم برم ؟