زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

به رای اعتراض کردم ...
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: ماجراهای زندگی من

این بار که از در شعبه می روم تو , برای اولین بار جواب سلامم را می گیرم . منشی دادگاه خیلی با حوصله به حرفم گوش می دهد و می خواهد که پرونده را از دفتر بایگانی بگیرم و برایش ببرم . بایگان مربوطه هم بر خلاف دفعه های پیش این بار خودش می گردد و پرونده را برایم پیدا می کند . بعد منشی توجیهم می کند که چون شاهد نداشته ام شکایتم طبق روال اداری رد شده و باید به رای اعتراض کنم . راهنمایی ام می کند برای نوشتن اعتراض و باطل کردن تمبر . بعد از 5 دقیقه برگه اعتراض تمبر باطل شده را برایش می برم و این بار خود دادرس شعبه جواب سوالاتم را با صبر و به آرامی می دهد . می گوید که برای محکوم کردن متشاکی باید 2 نفر شاهد داشته باشم و این روال قانونی کار است . و در جواب سوال من که می پرسم وسط اتوبان من باید شاهد از کجا گیر می آوردم؟ سری به تاسف تکان می دهد که این ضعف قانون است . حرف می زند از عدم امنیت اجتماعی و این که احاطه پلیس در بزرگراهها باید آنقدر باشد که کسی جرات همچین غلطی ( با همین لفظ ) را نکند و اگر کرد من دیگر نیازی به شاهد نداشته باشم . در آخر هم آرزو می کند که دادگاه اعتراض مرا بپذیرد و دوباره به پرونده ام رسیدگی شود . و تمام این اتفاقات ظرف 20 الی 25 دقیقه رخ داد ...

2 عدد شاخ عظیم روی کله تان رویید ؟ یا فکر کردید من دارم خواب دیشبم را برایتان تعریف می کنم ؟؟؟

خیر ! جریان بالا کاملا واقعی و مو به مو همین امروز صبح برایم اتفاق افتاد . فقط چیز کوچکی را از قلم انداخته ام ...

این که امروز با همسرم رفته بودم .... تمام جملاتی که در بالا شنیدید پاسخهایی بود که در جواب سوالات من داده می شد اما رو به همسرم ... حتی نگاه به من نمی کردند ... سوال را من می پرسیدم و جواب را همسرم می گرفت که با ابروهای گره خورده و چهره ای جدی و کمی خشمگین پشت سر من ایستاده بود و منتظر پاسخ سوالات من بود ...

بله عزیزانم ... یک همچین مملکتی داریم ما ...