زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

پاداش فداکاری
ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: داستانهایی که دیده‌ام

 

خسته و نگران روبروی من نشسته است و چشم به دهان من دوخته است .

 

من اما نمی دانم چه بگویم ... سالهاست گفتنی ها را گفته ام و او عمل نکرده است ...

 

مستاصل ادامه می دهد : نازنین تو که خبر داری ... من 10 ساله بعد از عروسی ام حتی یه تیکه طلا نخریدم . یه قاشق برای خونه ام نخریدم . حتی پرده هام مال جهازمه . همیشه سعی کردم تو زندگیم باری روی دوش شوهرم نذارم . مطیع باشم , مهربون باشم , همیشه باهاش موافقت کنم . این درسته که الان به این چه کنم چه کنم بیفتم ؟

 

نه درست نیست دوست من ... اما تو زیادی خوب بودی ... بعضی آدمها ظرفیت زیاد خوبی دیدن را ندارند ... زیادی که خوب باشی فکر می کنند از سرت هم زیادند ... فکر نمی کنند که داری بهشان لطف می کنی ... همه مهربانی ات را به پای وظیفه ابدی ات می گذارند ...

 

- سالی 4-3 مرتبه میره مسافرت خارج . یا دوبی یا ترکیه یا تایلند و سنگاپور . یه بار بهش اعتراض نکردم ... می پرم وسط حرفش : خوب اشتباه کردی . چند بار بهت گفتم اجازه نده ؟ تلخ می خندد : تو فکر می کنی ناصر منتظر اجازه منه ؟ همه کارش رو می کنه میاد خونه میگه من برای پس فردا بلیط گرفتم برم فلان جا . اون چمدون کوچیکه رو برای من آماده کن .

 

راست می گوید . این اخلاق گند من است که فکر می کنم همه مردها مثل همسر منند . منطقی و مهربان و منعطف در برابر حق و انصاف . اما واقعیت این است که امثال ناصر که از قضا دوست همسرجان هم هست کم نیستند .

 

می گویم : می خوای با همسرجان صحبت کنم ته و توی قضیه رو در بیاره ؟ امیدوار می شود : آره , آره , حتما این کار رو بکن . من به شوهر تو اعتماد دارم ...

 

چه بگویم به او ؟ بگویم همسرجان مدتها پیش به من گفته که احساس می کنم سر و گوش ناصر می جنبه ...؟

 

ناصر عادت کرده است به نادیده گرفتن همسرش ... به اینکه زنش وظیفه دارد همیشه اسباب آسایش و راحتی او را فراهم کند . عادت کرده است پس اندازش را خرج تفریح خودش کند . جدیدا هم که ورژن جدید تفریح شده است مسافرت های رنگارنگ خارجی . می دانم که دوستم مدتهاست دلش می خواهد تنوعی به خانه زندگی اش بدهد . حتی اگر شده روکش مبل های زهوار در رفته اش را عوض کند ... پرده سالن پذیرائی اش را عوض کند ... یک قهوه ساز بخرد یا چه می دانم مثلا" یک ظرف کریستال خوش آب و رنگ برای ویترین سالنش ... اما ناصر همیشه دستش خالی است برای این خرجها ... فقط برای سفرهای به اصطلاح کاری اش پول دارد . خوب حق هم دارد ! وقتی زنی با همین وضعیت زندگی می کند و راضی هم به نظر می رسد خوب او چرا به خودش زحمت بدهد ؟

 

اما قضیه اخیر دیگر خیلی بی شرمانه است ... اقا یک دفتر خصوصی اجاره کرده برای کار وارداتش و 2 مانکن را استخدام کرده است به اسم منشی و حسابدار ... جدیدا هم در فروشگاهش کمتر پیدایش می شود و سر و ته آقا را بزنی دفتر تشریف دارند ... و البته که همیشه درب دفتر به نام ترس از دزدی از داخل قفل است و باید با اطلاع قبلی به آنجا سر زد . هفته پیش چکی که بابت حساب و کتاب همکاری به همسر من داده بوده موجودی نداشته و همسرجان هم بی خبر می رود دفتر تا ببیند چه اتفاقی برای دوستش افتاده که نتوانسته چک را پر کند ... در دفتر قفل بوده و صداهای مشکوکی از پشت در شنیده می شده ... نگران به موبایل ناصر زنگ می زند که چرا در رو باز نمی کنی ؟ ناصر خان با موی آشفته و چشم قرمز و پیراهنی که دکمه هایش هم باز بوده در را باز می کند و عذرخواهی که برو من میام فروشگاه تو , با هم صحبت کنیم ...

 

دوست من اینها را نمی داند . بارها از همسرش خواسته که از خیر اجاره دفتر بگذرد و مردک اهمیتی نداده است . بعد راضی شده و فقط خواسته که منشی زن استخدام نکند . باز هم مردک اهمیتی نداده است . اما از چهارشنبه که رفته دفتر و سر و ریخت دخترها را دیده به کلی به هم ریخته است ...

 

- نازنین آخه مگه میشه یه مردی چند ساعت در روز با اینها توی یک دفتر تنها باشه و دست از پا خطا نکنه ؟ تو که ندیدیشون ... قد بلند ... مانکن ... موی بلوند که انگار صبح از آرایشگاه اومده بودن دفتر ... مانتوی یه وجبی ... چکمه ساق بلند با جوراب شلواری  ...  لاک طرحدار و چه می دونم نگین دار ... آرایش کامل صورت ...

 

او می گوید و من دیگر نمی شنوم . خیره شده ام به حلقه های سیاه زیر چشم دوستم ... به ناخنهای از ته گرفته شده اش ... به خط عمیق بغل بینی اش که تا گوشه لبها پایین امده ... به پالتوی از مد افتاده اش ...

 

سیاهی دور چشمش نشان از بی خوابی های شبانه دارد ... این زن رنجدیده مادر یک پسرک 5 ساله عقب مانده ذهنی است ... طبق برنامه عملی درمانگرش دیگر نباید پسرک را پوشک ببندد . شبها 2 بار بلند می شود تا کودک را دستشویی ببرد و به همین خاطر مدتها ست که یک شب خواب سیر ندارد ... در خلال برنامه های فیزیوتراپی و درمانی باید از نظر جسمی با کودک رابطه نزدیک داشت و گاهی درگیر شد و مادر ناخنش را همیشه از ته می گیرد تا ناخواسته به پسرش آسیب نرساند ... خط عمیق دور لبش نشانه آههای پی در پی حسرتی است که با دیدن کودکان سالم همسن و سال پسرش می کشد ...

 

تمام انرژی و توان و حوصله اش را وقف پسرک بی گناهش کرده است ... و البته که در این گیر و دار به فکر همسر ناسپاسش هم هست ... تتمه انرژی اش را می گذارد برای مردک که نکند آقا احساس کنند که زنشان دیگر بهشان اهمیت نمی دهد و خدای نا کرده ناراحت شوند ... آن هم پدری که تا الان در هیچ برنامه درمانی وآموزشی , همسر و فرزندش را همراهی نکرده است ... گویی که اصلا پدر این بچه نیست ...

 

مدتهاست که حوصله خرید کردن برای خودش را هم ندارد ... گاهی من از کرم دور چشمم یکی هم برای او می خرم و می دهم همسرجان به شوهرش بدهد تا مردک در رودربایستی بماند و مجبور به پرداخت پولش شود ... همینطور عطری ... لوازم آرایشی ... یک شال که به رنگ پوستش بیاید یا یک لاک جدید که خود بخود ترک می خورد و طرحدار می شود ... چیزهایی که به او حس زن بودن بدهد ...

 

ما رابطه عمیقی داریم . تقریبا همزمان با هم ازدواج کردیم و همزمان هم بچه دار شدیم . پسرک او 1 ماه کوچکتر از فرزند من است ... من احیا گرفتن هایش زمان حاملگی اش را دیده بودم ... قرآنی که بارها ختم می کرد برای سلامتی کودک در راهش ... نذرهایی که همیشه ادا می کرد ... پسرک مومشکی چشم آبی اش به جرات می گویم زیباترین بچه ای بود که در عمرم دیده ام و خواهم دید ... حاضر نبود کودک را لحظه ای از خودش دور کند .... می بوسید و می بوئید پسرک را .... بس که عاشقانه دوستش داشت ... اولین محرم بعد از زایمانش کودک 8 ماهه بود . در اجتماع شیرخوارگان حسینی که برده بودش , مدل عکاسها شده بود انقدر که زیبا بود و معصوم ... با اینهمه بعد از 2 سال که حرف زدن را شروع نکرد روانپزشکان متعددی متفق القول گفتند بچه از نظر ذهنی عقب مانده است ... باید سالها رویش کار درمانی انجام شود تا از پس نیازهای اولیه شخصی اش بر بیاید ... اصلا بیماری این بچه با توجه به سابقه ای که گفتم اصلی ترین دلیل شک من بود به همه چیز ... به همه چیزهایی که برایتان گفتم ...

 

با توجه به دوستی و رابطه صمیمانه مان , از اول زندگی ,هر وقت که می دید من وسیله ای می خرم برای خانه ام یا سفری می روم یا طلایی می خرم به من می گفت اینقدر خرج روی دست شوهرت نذار ... این مردها گناه دارن به خدا ... پول مگه آسون به دست میاد که تو اینقدر راحت خرج می کنی ؟ اما من جواب می دادم مردها باید هر لحظه حس کنند که تو زنده ای ... خواسته ای داری و موظفند که خواسته ات را عملی کنند ... به علاوه اینکه که خواستن زن باعث تلاش بیشتر مرد می شود . باعث میشود مرد خودش را بکشد بالا ... سعی کند و البته که زن هم باید سعی و تلاش مرد را قدر بداند ...

 

اما هیچوقت به حرف من گوش نکرد ... فکر می کرد اوج زنانگی یک زن به این است که هیچ خرجی روی دست شوهرش نگذارد ... هیچ چیزی غیر از موارد روزمره و عادی زندگی نخواهد ... هرچه مرد می گوید اطاعت کند و همیشه مهربان باشد .... نمی فهمید حرف مرا که می گفتم خوب اینجوری می کنه یکی دو روزی محلش نده ... قهر کن گاهی ... بذار نازت رو بکشه .... گاهی دور از دسترس باش ... همیشه اینقدر دم دست نباش ... همیشه گفته اند زن ناز است و مرد نیاز .... تو چرا این فرمول رو عوض می کنی ؟ ...

 

گوش نکرد و حالا از من راه چاره می خواهد ... می خواهد چاره ای بیندیشم تا آب رفته را به جوی بازگرداند ... خدا می داند که آرزو می کردم همه حرفها و ایده هایم چرت وپرت و مزخرف می بود و او اکنون می نشست جلویم و با غرور و افتخار به فداکاری ها و گذشت هایش در زندگی می بالید و به من فخر می فروخت ... چون او به هر حال بیشتر از من لیاقت زندگی راحت و آسایش را دارد ... خیلی انسان تر از من است ... خیلی مهربان تر ... خیلی مومن تر ... و خیلی فداکار تر از من است که دیگر حتی تحمل چند قطره ادرار در لباس زیر پسرکم را ندارم و او تا همین چند هفته پبش بچه اش را پوشک می کرد ...

 

اما دوست من ... خوب بودن زیادی , همیشه هم خوب نیست .... گاهی باید بد باشی ... تا خوبی هایت به چشم بیاید ... به چشم کسی که یا کور است یا خودش را به کوری زده است ....