زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

کارناوال دیروز
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: داستانهایی که دیده‌ام

 

یک ساعت مانده به ظهر عاشورا و اوج مراسم محرم هر سال . تلاش بیهوده ای می کنیم در هیاهو وغوغای ماشینها مگر راه فرعی و درروئی پیدا کنیم که زودتر به مقصد برسیم . مقصد منزل مادرم است و من عجله دارم تا چادرش را که برای سفر مشهد قرض گرفته بودم به دستش برسانم که مادر در این روز بی چادر مشکی بیرون نمی آید . خوبی نارمک به کوچه ها و میدانهایی است که در هر کدامش گیر بیفتید اگر راه بلد باشید بالاخره جان سالم به در می برید . اما من در عجب مانده ام از حجم ترافیک ! جماعتی که اکثرا به دنبال غذا می گردند . سر هر کوچه ای نیش ترمزی می زنند و همه جا را با دقت رصد می کنند و این ترمز زدنها خودش به ترافیک اعصاب خرد کن دامن می زند . به هر ژانگولری که هست فرار می کنیم و تقریبا به موقع می رسیم .

 

جماعت ذکور خانه قبل از ما رفته اند و ما هم علیرغم خواست و میل قلبی به خاطر مادر راه می افتیم سمت خیابان اصلی نارمک . خیابان گلبرگ شرقی که از میدان هفت حوض شروع می شود تا چهارراه دردشت . اینجا هر سال محل اصلی رفت و آمد هیئت های عزاداری است که البته همانطور که مستحضرید , بنده کلا اهل این برنامه ها نیستم اما همسرجان را هم با پسرک می فرستیم دنبال یک هیئت که لااقل این بچه زنجیری را که از پدرم هدیه گرفته است امتحانی بکند و دل ما هم خوش شود که فرزندمان دارد عزاداری می کند ... هر چند نرفته , باز می گردند ...

 

می ایستیم زیر سایبان یک مغازه مگر هیئتی رد شود و چیزکی بخواند که به دل مادر بنشیند و کمی گریه کند و دلش سبک شود . اما دریغ ... تنها چیزی که به گوش می رسید حسین گفتن های آهنگین بود و گاهی هم یادی می کردند از برادرش عباس...

در عوض تا دلتان بخواهد کلاه بافتنی بوقی رنگارنگ دیدیم ! باورش برایتان سخت است ؟ می دانم ... ولی باور کنید . جوانهای مملکتم در اکیپ های 4-5 نفره دسته بندی شده بودند و با کلاه بوقی های زرد و سرخ و سبز و نارنجی و سفید در پیاده رو های پهن خیابان گلبرگ رژه می رفتند ... با شلوارهایی که شرط می بندم از زیر تیشرت با کش یا بندی به سرشانه هایشان بسته بودند بسکه این شلوارها پایین تر از حد معمول کمر و حتی باسن ایستاده بود و پاچه هایی که دقیقا زیر کفششان قرار داشت . چند نفری هم ابروهایشان را تیغ انداخته بودند و با مداد خط کشیده بودند جای ابرو ... به هر دو گوششان هم گوشواره های بزرگی انداخته بودند ...

 

دلم می سوزد ... برای نیروی جوانی ای که اینطور هرز می رود و عمری که بیهوده تلف می شود . به ظاهرشان می خورد که همجنسگرا باشند هرچند تعدد دخترکانی که تقریبا با همان نوع پوشش اما از نوع دخترانه , دست در دستشان قدم بر می داشتند این گمان را باطل می کرد ... جماعت سرگردان هم هیئت های عزاداری را ول کرده اند و با چشمان از حدقه در آمده اینها را نگاه می کنند . تعدادی پسر شنگول که از هر چیزی سوژه ای می سازند برای خنده و شوخی , دنبال اینها راه افتاده اند وبا صدای بلند تمسخرشان می کنند . کارناوالی راه افتاده ظهر عاشورای امسال ...

 

من هیچ کاری به گرایشات جنسی آن جوانها ندارم . شدیدا اعتقاد دارم این قبیل مسائل چیزی است بین انسان و شریک جنسی اش و خدا . اما این رفتار ...؟ این پوشش در این روز ...؟ قصد داشتند چه چیزی را به رخ بکشند ؟ نگوئید داشتند کار خودشان را می کردند که به هیچ عنوان اینطور نیست . شبیه یک نمایش بود . از دیروز دارم به این فکر می کنم که شاید این تئوری توهم توطئه ! زیاد هم تئوری غلط و ابلهانه ای نباشد !!! انگار واقعا اجانب بیگانه نشسته بودند برنامه ریزی کرده بودند و تیم نمایشی تشکیل داده بودند برای تمسخر همه اعتقادات مردم که البته دیگر چیز زیادی هم ازش باقی نمانده !

 

پیشنهاد نوشت : سال دیگه اگر زنده بودید و خواستید ظهر عاشورائی به جای هیئت و عزاداری بروید سالن مد و فشن , خودتان را زحمت ندهید . یک سر بیایید نارمک . خیابان گلبرگ شرقی . کافی است در پیاده رو بایستید و جمعیت را نگاه کنید . قول می دهم بسته به اعتقادتان تا یک سال سوژه خواهید داشت برای خنده یا گریه یا حتی الگو برداری ...