زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

می شناسی مرا ؟
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

 
خواننده عزیزی برایم نوشته است :

نازنین خانوم , راستش را بخواهی آدم تکلیفش با تو مشخص نیست . معلوم نیست یک زن مومن و معتقد هستی که برای نذر و طلب شفا مشهد میری و گریه می کنی و شعر زائری بارانی ام می خوانی .... یا یک زن روشنفکر و آپ تو دیت هستی که کنسرت میری و لب دریا تا کسی نیست موهاتو پریشون می کنی و با دوست جان جانی ات قرار کافه هنرمندان و فرت فرت سیگار کشیدن میذاری ... میشه بگی تو کدوم هستی ؟

 حقیقت این است که من بین این دو تا زنی که وصف کردی هیچ منافاتی نمی بینم ...با یک اصلاح کوچک :

 من آدم مومن به دین نیستم ... مومن به خدا چرا . اما فکر می کنم حقیقت تمام ادیان در این است که ما " آدم " باشیم . یعنی خدا این همه سال زحمت کشیده و پیامبر و دین نازل کرده که به مخلوقاتش درس انسانیت بده .در نظر من حقیقت دین چیزی بیشتر از نمازخوندن و روزه گرفتن و حج رفتنه ... اصلا واژه خدا یعنی " به خود آ "...

به نظر شما چه فایده ای داره که آدم نماز بخونه و روزه بگیره ولی جلوی فست فود معروف بالای شهری وقتی یک کودک کار خیابونی رو می بینه روشو با اشمئزاز اونوری کنه ؟ یا بره حج و پول مملکتشو ببره بریزه تو جیب عربها در حالی که اگه چند محله بره پائینتر , صدها مکه واجب پیدا می کنه ؟ صدها پدر مادری که باید شبها شاهد گرسنگی کشیدن بچه هاشون باشن ؟ صدها دختری که به خاطر نداشتن جهیزیه نمی تونند ازدواج کنند و خدا می دونه در آینده به چه راههایی کشیده بشن ؟ صدها پسر جوونی که به خاطر بیکاری و بی پولی معتاد میشن و دست آخر یه شب جسد گندیده شون کنار یه جوب کثیف پیدا میشه ...

تا حالا شده برای خرید چینی و کریستال برید میدون شوش ؟ اون خیابون اصلی بزرگش فکر کنم اسمش فدائیان اسلام باشه , دیدید کنار جوبهاش چه خبره ؟ ( و چه اسم با مسمائی داره این خیابون ) جوونهایی که از شدت نشئگی تو جوب خوابیدن ...

  اگه هر کدوم از حاجی هایی که این چند وقته بازار ولیمه دادنشون هم گرم بود , یک خانواده , فقط یک خانواده رو با پول مکه شون از بدبختی و فلاکت نجات میدادن خدا بیشتر راضی نبود ؟ خدا گفته همسایه ات شب نون نداشته باشه بده بچه اش بخوره ولی تو بیا اینجا دور خونه منتسب به من هی بچرخ ؟ من نمی فهمم این فلسفه رو ...

 یا رنگ و بویی که این روزها خیابونهای شهر گرفته ... از همه باحالتر جوونهایی اند که تا دیروز تو ماشین شا.هین ن.جفی گوش می دادن و امروز سع.ید حدا.دیان ! از صدای حسی حسی ( به ضم ح و کسر س ) این روزها رنج می برم .. کدوم یک از این عزادارهای امروز فلسفه عاشورا رو می دونند ؟ کدومشون می دونند اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید یعنی چی ؟

متاسفانه یا خوشبختانه خانه ما در یکی از شمالی ترین مناطق تهرانه ... ما اینجا توی کوچه مون 3 تا حاجی کله گنده داریم که از اول محرم مسابقه نذری دادن دارن ... هر کدوم سعی می کنند تو سفره ای که پهن می کنند پوز اون دوتای دیگه رو بزنند ... به خداوندی خدا قسم خودم دیدم کاسه رفتگر محل رو خالی برگردوندند و گفتند غذا تموم شده ... اینا درد داره ... این کج فهمی و نافهمی دین درد داره ... به خود خدا قسم این دینی که امروز دارن به خوردمون می دن دین خدا نیست ... حتی اسلام هم نیست ...

 از بحث دین و مذهب که بگذریم می رسیم به جنبه های دیگه شخصیتم که از من خواسته بودی برای تو رو کنم ... بله دوست عزیزم . من همون زن دومی هستم که هنوز ته مایه هایی از زن اول رو در وجودش داره . من همیشه سعی کردم آدم باشم ... دل کسی رو نشکنم ... امیدی رو نا امید نکنم ... هرگز هرگز با زبانم کسی رو نیازردم ... غیر از یکبار ( چرا مجبورم کردی به یاد بیارم ؟)

 کلاس چهارم دبستان بودم ... همکلاسی داشتم که در حرف زدن مشکل داشت ... یه روز من عکس یک هنرپیشه هندی رو با خودم برده بودم به دوستام نشون بدم ... معلممون فهمید . در عالم بچگی فکر کردم اون منو لو داده ... ( به خاطر چه چیزهای پوچی ما رو تا سرحد مرگ می ترسوندند ) همینکه بلند شدم برم دفتر در یک لحظه برگشتم بهش فحش پدر دادم ... بهش گفتم پدر سگ ... آخ ... آخ ... هنوز صدای فریاد ناتوانش در گوشم زنگ می زنه ... داد زد بابای من مرده .... همین الان دستم داره می لرزه و اینا رو تایپ می کنم ... نمی دونستم پدر نداره ... نمی دونستم ...

 غیر از همین یک بار یاد ندارم کسی رو با زبانم یا رفتارم به عمد آزرده باشم که البته سهوی اش از اختیار هر کسی خارجه . من به حق و حقوق دیگران احترام می گذارم ... سعی می کنم مادر خوبی برای بچه ام باشم و همسر بهتری برای شوهرم , دختر خوبی برای پدر و مادرم و خواهر مهربانی برای خواهر و برادرم ... گوش شنوایی داشته باشم برای شنیدن درد دلهای دوست رنجدیده ام ... به تاهلم احترام بگذارم و از خیانت و دوروئی متنفر باشم ... در حد توانم دست کسی رو بگیرم ... حتی شده گره از مشکل یک نفر باز کنم ... و این رو وظیفه انسانی ام می دونم ...

 من 7 سال اول زندگیم از دست خانواده شوهرم خیلی عذاب کشیدم ... خیلی ... دلم نمی خواد اینجا از مشکلات عروس و مادرشوهر و جاری بنویسم ... اما من جاری داشتم که گرچه بیشتر خرج زندگی خودش و شوهرش رو ما می پرداختیم ( بدون کنایه و منت ) امکان نداشت من رو ببینه و با نیش زبانش اشک من رو در نیاره... من حتی یک بار هم نیازردمش ... همه را به خدا واگذار می کردم و الحق که خدا هم جواب اعتماد من رو داد ...

من حجاب هم ندارم ... لباس پوشیده چرا ... اما با فلسفه حجاب هم مشکل دارم ... فکر می کنم حجاب سدی است که زنها رو پشت پرده دید جنسی به زن نگه می داره ... باعث می شه آدمها به جای فکر کردن به انسانیت و شخصیت همدیگه فقط به جنسیت هم فکر کنند ... من نگاه جنسیتی رو هم دوست ندارم ... از نگاه کثیف جامعه به زنی که سیگار میکشه بدم میاد ... کافه ای که اسم بردی از معدود جاهایی است که به تو به عنوان یک آدم که علائق و عاداتی برای خودش داره احترام گذاشته میشه ... به سیگار کشیدن یک زن به عنوان چراغ سبز هر کثافتکاری نگاه نمی کنند ...

 این شرح شخصیت من خیلی طولانی شد ... اگه 3 تا کامنت خصوصی با این مضمون مشابه نمی گرفتم هرگز چنین پستی نمی نوشتم ... شاید هم به زودی حذفش کنم ... دوست داشتم من رو به تدریج و از لابلای حرفهام می شناختید ...


پ . ن - به قول سحرمون ! ای کسانی که ایمان آورده اید , جون هر کی دوست دارین کار به کار کسایی که ایمان نیاوردند نداشته باشید !