زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

شاید امیدی باشد هنوز ...
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: سفرهایی که رفته‌ام ،امیدوارانه

 آمده ام اما ... دستهایم را جا گذاشته ام ...

 احساس می کنم آنجا مانده اند و هنوز التماس می کنند ...

 حتی به ضریح می رسند ... از بالای آن همه دست ملتمس ...

 من هیچوقت تابحال دستم به آن شبکه فلزی نرسیده ... حتی سعی هم نکرده ام هرگز ...

 چه فایده ای دارد ؟ وقتی برای جلو رفتن در آن هیاهو باید چند نفری را له کنی ؟ ترجیح می دهم عقب بایستم ولی به کسی بی احترامی نکنم ...

 از حالم بخواهید بپرسید... خوبم ... مثل قبل ... فرقی نکرده ام زیاد ... نشانه ای که تشنه دیدنش بودم را ندیدم ...

 اما قلبم آرامتر شده ... راستش اشک هم ریختم ... باور نمی کردم هنوز اشکی داشته باشم ... فهمیدم هنوز امیدی هست به نجات ایمانم ...

 ساعت اولی که رفتم چشم هایم عقیم بودند ... نم اشکی می نشست در چشمم . اما پایین نمی آمد ... دلم از اینهمه سردی و سختی خودم گرفت ...

 داشتم بیرون می آمدم . به رسم ادب با احتیاط عقب عقب می رفتم . در پناه یک ستون سنگی جای خالی ای دیدم . هیچ جای خالی غیر از آنجا نبود .

 رفتم گوشه دیوارش پناه گرفتم . شعری که آوای عزیزم برایم نوشته بود آمد به ذهنم ... مصرع به مصرع دقیق همه را یادم آمد ... شروع کردم به زیر لب خواندن ...

 زائری بارانی ام آقا به دادم می رسی؟.... همین که گفتم : بی پناهم , خسته ام , تنها, به دادم می رسی ... اشکم در آمد ...

 یک دل سیر گریه کردم ... میان آن همه چشم بارانی و قلبهای ساده و پاک گمان نمی کنم مرا دیده باشد ... اما دل خودم سبک شد ... آرامش و طمانینه ای در قلبم پدید آمده ... راضی شده ام به هر آنچه که بخواهد ...

 راستش را بخواهید , این شعر از همه زیارتنامه هایی که خواندم بیشتر به دلم نشست . شاید هم کافر شده ام و هنوز خبر ندارم ...

 نمی دانید آنجا چقدر دلم خواست یک زن عامی بودم ... چادرم را دور کمرم گره می زدم و با قدرت می رفتم جلو و با چنان اطمینانی ضریح را می گرفتم که انگار خود امام رضا آن پشت نشسته و دارد حساب می کند چه کسی بیشتر ضریحش را نگه می دارد تا در لیست حوائج جلوی اسم او را تیک بزند ! از همانها که می گویند :
تو کجایی تا شوم من چاکرت ؟          چارقت دوزم , کنم شانه سرت ...
انگار مقبول ترند آنها ...

 گاهی این که زیاد بدانی اصلا خوب نیست ... اصلا خوب نیست که بدانی تمام این اسمها و حرم ها بهانه است ... اصل جای دیگری است ... شاید هم آن زنها درست فکر و عمل می کنند ... نمی دانم ... این روزها به هیچ چیزی اطمینان قطعی ندارم ... معلق شده ام ...

 پنجشنبه شب را به کلی در حرم ماندم . در زیرزمین . تک تکتان را یاد کردم . همه را ... همه را ... یکی یکی با اسمی که می شناختمتان یادتان کردم .
کاش لیستم را اسکن می کردم برایتان می گذاشتم .

 

کلا سفر خوبی بود . از تاخیر یک ساعته پرواز رفت و دو ساعته پرواز برگشت که فاکتور بگیریم , سفر خیلی خوبی بود ... هتل هم جایتان خالی , بسیار بسیار عالی بود . ستاره هایش واقعی واقعی بودند ...

 اما هوا خیلی سرد بود . معنی سرمای استخوان سوز را آنجا درک کردم ...در صحن های پهناور حرم .... ستون فقراتم از سرما می لرزید و می سوخت ! پسرکم را که کلا بسته بندی کرده بودم ! یک جاهایی هم همسرم در آغوشش می گرفت ...

 جمعه و شنبه برف می آمد ...اما چه برفی ؟! برفهای تهران مثل پنبه اند . نرم روی صورت می نشینند . اما آنجا انگار هر دانه برف اول یخ می زد بعد مثل یک سوزن در پوستت فرو می رفت . و با همه اینها باز هم حرم شلوغ بود ...

 ما پنجشنبه ظهر رسیدیم مشهد . ازهتل ترانسفر داشتیم . رفتیم حرم سلامی دادیم و آمدیم هتل را تحویل گرفتیم . ناهار خوردیم و بعد از ظهر رفتیم زیارت کردیم و بعد هم گفتیم بریم این پاساژ پرومای مشهدیها رو ببینیم که اینقدر پزش رو به ما میدن !

 حقیقتش من اصلا خوشم نیومد . فقط یه شال موهر خریدم که البته همین شال من رو از سرمای مشهد نجات داد . یک ساعتی چرخیدیم و بعد رفتیم هتل شام خوردیم و یک دفعه من هوس کردم برم حرم تا صبح .

ساعت 12 تاکسی گرفتم و رفتم حرم تا 5 صبح . همسر و پسرک هم ماندند هتل . جمعه هم آمدیم برای زیارت برویم که جلوی در ورودی فهمیدیم امروز نماز جمعه است ! ما جان برکفان نظام هم رفتیم بین اون همه آدم تنهایی نماز خواندیم و بعد به دستور پسرک رفتیم پدیده شاندیز !

 واقعا صنعت تبلیغات چه ها که نمی کند ؟! این بچه 5 ساله از تهران ما رو کچل کرده بود که بریم مشهد بریم پدیده شاندیز ! من و همسر هم که فرزند ذلیل !!! گفتیم چشم و رفتیم ... اما خوب بود . هم محیطش رو خوب درست کرده بودند و هم غذاش خوب بود . جریان جالبی که اونجا اتفاق افتاد رو بذارید براتون تعریف کنم !

 اونجا در قبال صرف غذا بهتون کوپن قرعه کشی میدن . یه سری کوپن قرعه کشی ماهانه و یک سری هم روزانه . برای قرعه کشی روزانه یه نیمچه برنامه ای هم داشتن . مجری و خوشمزه بازی و اینها .... پسرک ما رو به زور برد سالن قرعه کشی ... حدود 100نفری اونجا بودن . برگه ها رو هم اسم نوشتیم و انداختیم صندوق . آقای مجری بعد از مقداری نمک ریختن و یه آهنگ خوندن , برنامه قرعه کشی رو شروع کرد , برای این کار یه دستیار می خواست که 5 برگه رو از صندوق در بیاره . و پسرک ما رو انتخاب کرد !

 این بچه هم قربونش برم در مورد پرروئی خوشبختانه اصلا به مادرش نرفته ! بدون دستپاچگی و با آرامش و اعتماد به نفس از پله های سن رفت بالا ! خودش رو معرفی کرد و گفت که از تهران اومدیم . مجری کمی سربسرش گذاشت و پسرک هم پا به پاش اومد ! نوبت به قرعه کشی که رسید همونطور که بهش گفته بودند سرش رو بالا گرفت و با دستهاش برگه ها رو هم زد و دومین برگه ای که در آورد , اگه گفتین اسم کی بود ؟

 بله عزیزانم ! اسم بنده بود !!! مجریه دهنش باز مونده بود ! می گفت تو چه جوری اسم مامانت رو پیدا کردی ؟! پسرکم هم گفت : آخه مامانمو دوست دارم خب ! البته فکر نکنید ماشینی یا پولی برنده شدیم ها ! خیر! دو عدد سینی شیشه ای که پارسال عینش رو داده بودم به کارگری که راه پله هامون رو تمیز می کنه ! اما خاطره ماندگاری شد ...

 شنبه هم صبح بعد از صرف صبحانه رفتیم حرم , همسرم نذر گوسفند داشت . پول رو پرداخت کردیم و فیش گرفتیم . شاید ندانید ,اما در قبال هدیه کردن پول گوسفند بهتون فیش غذای امام رضا میدن . هر چی گوسفند پروارتر , فیش غذا هم بیشتر ! البته نهایتا در قبال 500 هزار تومن , 3 تا فیش بهتون میدن ! آشپزخونه حرم خیلی وسیعه . برای تمام خادمها و مجاورها و زائرهای نسبتا بی بضاعت غذا می پزه و توزیع می کنه . اما این افراد رو خودشون شناسائی می کنند و همین جوری به هر کسی فیش نمیدن , مگه اینکه پول گوسفندی رو هدیه کرده باشین .

 همسر من به این غذا اعتقاد داره . ما 3 تا فیش غذای حضرتی داشتیم . شنبه ظهر رفتیم غذاها رو در ظروف یکبار مصرف تحویل گرفتیم و بسته بندی کردیم که بیاریم تهران . برای خانواده من و مادر همسرم و چند نفری که می شناختیم ...همیشه این کار رو می کنیم . برنامه ریزی می کنیم که برگشتمون برای بعد از ظهر باشه و غذا رو میاریم تهران . بعد هم خودمون رفتیم هتل , رستوران سنتی اش ناهار خوردیم و رفتیم فرودگاه و 2 ساعت تاخیر و باند پرواز یخ زده و سرانجام تهران ! یه چیزی بگم بخندید !

 ما ردیف جلوی هواپیما بودیم , اما انگار تو اتوبوس تهران مراغه نشسته بودیم ! تا هواپیما تکون می خورد یک بنده خدایی از اون عقب عقب ها داد میزد : برای سلامتی آقای راننده صلوات ! همه صلوات می فرستادند ! دوباره می گفت : به حق علی , سالم به مقصد برسیم صلوات دوم رو بلندتر بفرست ! دوباره 5 دقیقه بعد می گفت : پامون به زمین گرم برسه , صلوات سوم رو بلندتر ختم کن ! دیگه مرده بودیم از خنده ! پسرک هم از خنده ما خوشش اومده بود 2 بار هم اون بلند گفت : صلواااااااااااات ! من دیگه سیاه شده بودم از خنده !

 خوب , همین دیگه ! نکنه باز هم سفرنامه می خواهید ؟!!!

 اما برایتان عکس گرفته ام . چند عکس ناب ... در ادامه مطلب می بینیدشان ...


__________________________________________________________________


این عکس رو در پرواز رفت براتون گرفتم . دماوند در بستری از ابر ...
تا دیدمش بلند گفتم :

ای دیو سپید پای در بند                     ای گنبد گیتی ای دماوند ...

 

این هم که دیگه نیاز به توضیح نداره ....

 

پ.ن - از دست این خادمه های حرم ! نمی دانید با چه ژانگولری این عکس را گرفتم . نمی فهمیدند من برای وبلاگم لازم دارم عکس رو ! واقعا چرا نمی فهمیدند ؟!!!