زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

اندر مضرات حرف زدن با دوستان صمیمی در حضور فرزند !
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: داستانهای پسرکم


نهار پسرک را گرم کرده ام و برایش آورده ام تا بخورد . وسط خوردنش یادم می افتد که برایش لیموترش نیاورده ام .

وقتی لیموترش را در آشپزخانه برش زدم یک دفعه حس دلقکی مادرانه ام فوران می کند !

دو نصفه را به هم چسباندم و به پسرک گفتم :

- مامان می خوای برات یه شعبده اجرا کنم ؟!
پسرجان: هوررررررررا ! آره مامان خیلی دلم می خواد !
- خوب ! من می خوام این لیموترش رو بدون چاقو با فشار دستم برات نصف کنم !
پسرجان: آخ جووووون !
- آماده باش ! یک دو سه !

کمی زور الکی زدم و دو نصفه را از هم باز کردم و گذاشتم جلوی پسرک !

پسرک با لبخند : راستشو بگو مامان ! قبلا توی آشپزخونه با چاقو بریده بودیش ؟!
من : ( آیکون خیط شدگی ! )
پسرک : اٌی تو روحت مامان متقلب !!!!

آیکون های مرا به دلخواهتان ردیف کنید !