زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

اشتباهات مرگ‌بار
ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: دکتر فرهاد سمیعی ،شیمی درمانی ،رادیو تراپی ،سرطان تخمدان


نوشتن ریز به ریز از وقایعی که بیش از 9 سال قبل رخ داده شاید کار سختی باشد . اما نه برای من که هنوز مادرم را آن‌طور به خاطر می‌آورم گویی یک ساعت پیش دیدمش .... پس همه را برایتان می‌نویسم شاید جلوی اشتباه یک نفر را بگیرم .

پیشاپیش از طولانی بودن مطلب عذرخواهی می‌کنم ، اما این همان پستی است که ماهها بود وعده نوشتنش را داده بودم .... این پست بارها پاک شد .... بارها از شدت اشک صفحه را ندیدم ... بارها برخاستم و رفتم و باز آمدم تا نوشتنش به پایان رسید ...... به شما قول می‌دهم با خواندن آن چیزهایی هر چند اندک به دانسته‌هایتان اضافه خواهد شد و به خصوص اگر بیماری دارید که خدای‌ناکرده به سرطان مبتلا شده یا در پروسه درمان است ، خواندن این پست را به شما اکیدا توصیه می‌کنم ....

هفت الی هشت ماه قبل از تشخیص بیماری مامان بود که متوجه وجود یک توده در شکمش شده بودیم . سمت چپ بزرگتر و سمت راست کوچکتر . مامان تازه 48 ساله شده بود و بسیار سرحال و سلامت بود و هرگز فکر نمی‌کرد بیماری بدخیمی در وجودش باشد . این دو توده قابل لمس را هم نهایتا به یک فیبروم خوش خیم رحمی که قبل‌ترها تجربه کرده بود ربط می‌داد و از مراجعه به پزشک خودداری می‌کرد .

حدود 2 ماه قبلش هم یک سونوگرافی ساده از رحم و تخمدانها کرده بود که رادیولوژیست بی‌وجدان و بی‌مسئولیت ،‌هیچ چیز غیر عادی در ناحیه تخمدانها را گزارش نکرده بود . در حالی که تمام آزمایشات بعدی به ما نشان داد که در تاریخ سونوگرافی مذکور ، قطعا و یقینا این توده ها در تخمدان‌ها وجود داشته و به دلیل عدم توجه رادیولوژیست مربوطه ، در برگه گزارش ذکر نشده است .

اشتباه اول - اقدامات تشخیصی را در مراکز معتبر درمانی‌ انجام ندادیم . اگر آن سونوگرافی ساده را در یک مرکز مجهز رادیولوژی که تکنیسین‌های ورزیده و ماهر و با تجربه می‌داشت انجام می‌دادیم ، خیلی زودتر به فکر درمان می‌افتادیم و شاید جان مادرم نجات می‌یافت .

تا اینکه کم‌کم پازل کامل شد .... سایز شکم بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد و مادرم همواره دردی گنگ و مبهم در ناحیه زیر شکم حس می‌کرد . عادات مزاجی‌اش تغییر کرده بود و گاهی به تکرر ادرار مبتلا می‌شد . سوزش معده داشت و از نفخ هم رنج می‌برد .........

به خانم دکتر وحید دستجردی مراجعه کردیم . با همان دستگاه ساده سونوگرافی داخل مطب ، توده‌ها دیده شدند و خانم دکتر سونوگرافی کامل درخواست کردند . به سونوگرافی بیمارستان دی مراجعه کردیم و وجود 2 عدد کیست بسیار بزرگ با تومورهای ریز داخلی تایید شد . ما هنوز نمی‌دانستیم اسم این بیماری لعنتی سرطان است . به گمانمان ، مامان دچار کیست تخمدان شده بود . در حالی که داخل این کیست‌ها پر بود از تومورهای سرطانی .

اقدام بعدی ، جراحی بود . کیست‌ها باید از بدن مادر خارج می‌شدند تا آزمایشگاه پاتولوژی ، نوعش را مشخص کند . خانم دکتر دستجردی انجام عمل را خود به عهده گرفتند . طی جریاناتی که قبل‌تر تعریف کرده بودم ، مادر تاریخ عملش را به بعد از امتحانات شاگردانش موکول کرد و این پروسه حدود 10 روز طول کشید . آخرین سونوگرافی قبل از عمل ، هیچ تغییری در وضعیت کیست‌ها نشان نداد . یعنی این 10 روز وقفه باعث پارگی یا جابه‌جا شدن کیست‌ها نشده بود .

اما اتفاق بدی داخل اتاق عمل افتاد . یکی از کیست‌ها موقع خارج شدن از داخل شکم ، پاره شد و مایع کشنده داخلش ، به تمام محوطه شکم نفوذ کرد . ( البته این واقعه در برگه‌ی گزارش عمل ذکر نشده بود . دخترخاله من از پرسنل همان بیمارستان بود و توسط یکی از همکارانش در اتاق عمل ، از این ماجرا باخبر شده بود . ) سرکار خانم دکتر وزیر سابق ، داخل شکم را شستشو هم ندادند . کاری که به طور روتین در جراحی‌های سرطان انجام می‌شود و مایع شستشو دهنده جهت تعیین درجه نفوذ سلول‌های سرطانی به بافت‌های دیگر شکم مورد ازمایش قرار می‌گیرد . بعد از جراحی ، من به هر پزشکی برای ادامه درمان مادرم مراجعه کردم ، این برگه را از ما می‌خواست که خوب ، نداشتیم .

اشتباه دوم - ما به جراح سرطان مراجعه نکردیم . خانم دکتر ، پزشک زنان بسیار بسیار متبحر و متعهد و دلسوز و مهربانی هستند . اما جراح سرطان نیستند . ایشان در درجه اول ، نمی‌بایستی این جراحی را به عهده می‌گرفتند و در درجه دوم باید کار را به روال معمول انجام می‌دادند .

عزیزان من ، جراحی مهمترین مرحله درمان یک سرطان است . یک جراح ورزیده ،‌ با یک جراحی درست و کامل ، می‌تواند جان عزیزتان را نجات بدهد .... یا لااقل طول عمرش را زیاد کند .

یک هفته بعد از جراحی بود که من فهمیدم مادرم دچار سرطان تخمدان شده است ... روزهای کابوس‌واری بود ..... یادم هست که وقتی از مطب خانم دکتر برمی‌گشتم و این واقعیت تلخ را فهمیده‌بودم ، زیر پل سیدخندان وسط آن ترافیک وحشتناک دیگر نتوانستم رانندگی کنم ... از شدت اشک هیچ جا را نمی‌دیدم و تمام بدنم می‌لرزید .... یک راننده تاکسی ماشین را به کنار خیابان هدایت کرد و من یک ساعتی سرم را روی فرمان گذاشته بودم و گریه می‌کردم ... خدا این روزها را برای هیچ‌کدامتان پیش نیاورد ....

با طی کردن جریاناتی ، سرانجام شیمی درمانی مامان به سفارش اکید خانم دکتر دستجردی نزد دکتر فرهاد . س شروع شد . 6 ماه تمام ، هر 21 روز ... هفته اول و دوم که حال مامان وحشتناک خراب بود و تازه هفته سوم بهتر می‌شد که باید می‌رفت برای شیمی درمانی مجدد .

و بعد از آن یک دوره کامل پرتو درمانی ... آن هم برای شکم ... این پرتودرمانی‌ها بعدها باعث ایجاد چسبندگی روده‌ها شد . از محل چسبندگی‌ ، تومور دیگری به وجود آمد که نهایتا باعث مرگ مادرم شد ... اما اینکه چرا پرتودرمانی انجام شد در حالی که در تمام کتب مرجع پزشکی انجام رادیوتراپی برای بافت نرمی مثل شکم به خاطر بالابردن احتمال چسبندگی بافتهای داخل شکم معمولا تجویز نمی‌شود ؟

به خاطر اینکه اصلا آقای دکتر فرهاد . س متخصص رادیوتراپی بودند . و فوق تخصص را در رشته انکولوژی گرفته بودند . یعن تخصص اصلی ایشان در زمینه پرتودرمانی بود و انکولوژی را هم به عنوان مکمل خوانده بودند ... در حالی که روال معمول این است که رشته تخصصی ، خون است و انکولوژی به عنوان فوق تخصص رشته خون خوانده می‌شود . یک انکولوژیست متبحر و کارکشته باید در رشته خون هم تخصص داشته باشد تا بتواند درمان مناسب انکولوژی را تعیین کند و رادیوتراپی احتمالی ، وظیفه رادیوتراپیست است .

از تخصص اصلی ایشان که بگذریم می رسیم به پول . آقای دکتر فرهاد . س ، سهامدار اصلی مرکز پرتودرمانی نوین در شهرک غرب بود و برای همه بیمارانش یک دوره کامل پرتودرمانی هم تجویز می‌کرد . کاری هم نداشت که این پرتودرمانی به نفع بیمار است یا نه ... بیمه مادرم هم بیمه بانک بود که بسیار خوب پول می‌داد . سال 83 ، حدود 3 میلیون تومان هزینه پرتودرمانی مامان شد که بیمه تا ریال آخر را پرداخت کرد . و همین بلای جان مادرم شد .

اشتباه سوم - به دکتر فرهاد . س اعتماد کردیم .... تخصص‌های پزشکان را بشناسید و بر اساس شناختتان پیش بروید . یک آنکولوژیست متبحر و کاربلد ، با انجام کارهای درمانی مناسب ، شانس بقای بیمار را تا حد زیادی بالا می‌برد .

یک سال بعد با آرامش همراه بود . مادرم زنی بسیار قوی بود و شیمی درمانی و پرتودرمانی را به خوبی تحمل کرد . با خوراک‌های بسیار مقوی و سالم تغذیه‌اش می‌کردیم و اجازه نمی‌دادیم قوای بدنی‌اش تحلیل رود . در طی یک سال متوالی نتیجه آزمایشات ، میزان تومور مارکر مامان را بسیار پایین نشان می‌داد و ما ساده لوحانه فکر می‌کردیم هیولای سرطان را شکست داده‌ایم .

بعد از یک سال تومورمارکر CA125 در خون بالا رفت و به حدود 50 رسید . در حالی که به طور نرمال باید کمتر از 30 باشد . و برای این تفاوت 20 تایی ، دکتر مربوطه دوباره دستور شیمی درمانی داد .

اوج فاجعه که طی سالهای بعدی هم متناوبا تکرار شد همین‌جاست . طی مشورت‌هایی که بعدها با انکولوژیست‌های دیگر داشتم مادرم با CA125 = 50 مطلقا نباید شیمی درمانی می‌شد . در سال آخر میزان این تومورمارکر در خون مادرم به 1800 رسیده بود و چون با 50 شیمی درمانی شده بود سلولهای سرطانی نسبت به دارو مقاومت پیدا کرده بودند .

منظورم را متوجه می‌شوید ؟ مثل این بود که برای یک سرماخوردگی ساده ، پزشک قوی‌ترین داروی عفونت را تجویز کند . و این کار را بارها و بارها تکرار کند . بدن نسبت به آن داروی قوی مقاومت پیدا می‌کند و اگر زمانی به عفونت شدید دچار شود ، عملا دارویی روی عفونتش تاثیر ندارد .

طی شش سال متوالی این کار بارها و بارها تکرار شد . تقریبا مادرم در هر سال یک دوره 6 ماهه را شیمی درمانی می‌کرد . میزان قوای بدنی مادرم پایین و پایین‌تر و میزان CA125 بالا و بالاتر می‌رفت ... و ما ، احمقانه درمان را ادامه می‌دادیم .

اشتباه چهارم - ما همچنان به دکتر فرهاد . س اعتماد کردیم ...

سال ششم بیماری مادرم بود که سی‌تی‌اسکن ، وجود یک توده در جدار شکمی را تشخیص داد . درست در محل رادیوتراپی ، توده‌ای رشد کرده بود به ابعاد تقریبی 3 سانتی متر . ( که بعدها فهمیدیم رادیوتراپی باعث ایجادش بوده است . ) .

جناب دکتر س  ، همچنان دستور شیمی درمانی صادر می‌کردند . یک دوره 6 ماهه مادرم با قوی‌ترین و گران‌ترین داروی ایران ، شیمی درمانی شد . یادم هست که هزینه داروی مادرم برای هر جلسه شیمی درمانی حدود 3/5 میلیون تومان می‌شد . و این دارو آن قدر قوی بود که مادرم را چون شمعی در حال سوختن ، آب کرد .....

وزن مادرم در طی همین دوره حدود 25 کیلو کاهش یافت . ولی در ابعاد تومور تشخیصی هیچ تغییری حاصل نشد . توموری که آقای دکتر فرموده بودند با همین دارو از بین می‌بریمش سالم و سلامت سرجای خودش ایستاده بود و فقط قوای بدنی مادرم به شدت تحلیل رفته بود .

و اوج بی‌سوادی دکتر مزبور همین‌جا بود . که می‌خواست توده قابل لمس را به وسیله دارو از بین ببرد . بعدها طی دیداری که با پروفسور اردشیر قوام‌زاده داشتم ،‌ وقتی این دیدگاه را بیان کردم ایشان خنده تلخی کردند و فرمودند در هیچ کتاب پزشکی در هیچ جای دنیا گزارشی از محو شدن یک توده قابل لمس به وسیله دارو نداریم . توده‌ای که با دست قابل لمس شدن است فقط و فقط به وسیله جراحی باید از بدن بیرون آورده شود .

اما دکتر س همچنان مادرم را شیمی درمانی‌ می‌کرد و برای هر جلسه فقط 500 هزار تومان دستمزد تزریق می‌گرفت . هفته‌ای 2 جلسه و به عبارتی ماهی 4 میلیون تومان فقط از بابت یک بیمار ....... و درد اینجاست که خودش در زمان تزریق داروها هرگز حضور نداشت . این وظیفه به عهده یک پرستار و چند تزریقاتی که در مطب حضور داشتند گذاشته شده بود و یک پزشک عمومی هم به عنوان دستیار دکتر ، به کار آنها نظارت می‌کرد .

در حالی که طبق قوانین پزشکی ، شیمی درمانی باید در بیمارستان یا مراکز معتبر درمانی و زیر نظارت مستقیم انکولوژیست انجام شود . اما دکتر س فضایی را در زیرزمین مطبشان درست کرده بودند با چند تخت و یک کپسول اکسیژن و یکی دو دستیار .... و روزانه دهها بیمار را در همین فضای به زحمت 50 متری ، شیمی درمانی می‌کردند و البته ...... می‌کنند متاسفانه .

اشتباه پنجم - ما همچنان ، ابلهانه و احمقانه به دکتر فرهاد . س اعتماد کردیم .

در همین دوران بود که مادرم به انقباض مری دچار شد . از ابتدای بیماری‌اش دچار رفلاکس معده بود و بافت تحتانی مری طی سالها تماس با اسید معده ، کارآیی خود را از دست داده بود و به تدریج دچار انقباض شده بود . اول محدودیت در خوردن خوراک‌های جامد و سفت به وجود آمد و کم‌کم دامنه محدودیت گسترش یافت ...

به پزشک فوق تخصص گوارش مراجعه کردیم و ایشان با تشخیص آشالازی ، دستور تزریق بوتاکس در محل دریچه معده دادند . تزریق بوتاکس یک درمان روتین آشالازی است که در تمام دنیا انجام می‌شود و باعث بی‌حرکت شدن ماهیچه‌های تحتانی مری شده و مانع از انقباض آن می‌ گردد . و راه خوراکی بیمار باز می‌شود .

مادرم برای انجام تزریق با دکتر س مشورت کرد و ایشان به شدت با انجام این تزریق مخالفت کردند . با این توجیه که بوتاکس یک نوع سم است و ورود آن به بدن بیمار شما باعث ایجاد مشکل می‌شود . احتمالا در این سال‌ها ایشان تخصص گوارش هم گرفته بودند که اینطور قاطع در مورد مشکل پزشکی‌ای که هیچ ارتباطی به تخصص‌شان نداشت اظهار نظر می‌کردند . اما هر چه بود موفق به متقاعد کردن مادرم شدند و مادرم زیر بار این تزریق نرفت . وزنش به شدت کاهش پیدا می‌کرد و در واقع قوای جسمانی‌اش بود که روز به روز تحلیل می‌رفت ولی با انجام تزریق بوتاکس موافقت نمی‌کرد .

اشتباه ششم - در موردی که به تخصص دکتر س هیچ ارتباطی نداشت از او مشورت خواستیم .... و متاسفانه باز هم اعتماد کردیم .

وقتی بعد از آخرین دوره شیمی درمانی ، هیچ تغییری در اندازه تومور مذکور به وجود نیامد ، من دیگر نتوانستم ساکت بنشینم و دست روی دست بگذارم . از طریق دوست عزیزی از پروفسور قوام‌زاده وقت گرفتم و ایشان با معاینه مادرم فورا و صریحا دستور جراحی تومور را دادند . و جراحی علیرغم مخالفت ضمنی دکتر س نزد دکتر فریدون سیرتی که یک جراح متبحر سرطان هستند انجام شد . 

ایشان شکم را از بالا تا پایین باز کرده بودند و تمام ارگان‌های داخل شکمی را از نظر وجود تومور و سلامت ظاهری چک کرده بودند . در نهایت چیز غیر عادی‌ای غیر از همان تومور 3 سانتی مربوطه پیدا نشده بود و تومور را با تمام ملحقات و بافت‌های اطرافش از شکم خارج کرده بودند . شکم را هم شستشو داده و نتیجه پاتولوژی این مایع شستشو هم قابل قبول بود . در برگه جواب پاتولوژی ، بافت اطراف تومور هم عاری از سلول‌های سرطانی گزارش شد و تمام اینها یعنی اینکه جراحی با موفقیت کامل به پایان رسید . دکتر سیرتی دستور مراجعه مجدد به دکتر انکولوژیست جهت انجام شیمی درمانی مکمل احتمالی صادر کردند تا باز هم شکم مثل 8 سال پیش سلامت خود را به طور کامل باز یابد . اما .....

مهلک‌ترین اشتباه را خودمان کردیم . مادرم تصمیم گرفت چند هفته‌ای به بدنش استراحت بدهد و بعد به دکتر س مراجعه کند . نظر من را خواست و من گردن شکسته هم تاییدش کردم ..... به خیالم ، بدن مادرم به این فرصت احتیاج داشت و حالا که همه چیز خوب بوده و جراحی هم کاملا موفقیت‌امیز بوده ، دلیلی نداشت که خیلی عجله کنیم و بایستی به بدن فرصت بازیابی توانش را می‌دادیم ....

اما ضعف جسمانی شدید که نتیجه سال‌ها شیمی‌درمانی‌ غیر ضروری و آشالازی مری بود سیلی آخر را به مادرم زد ... سلول‌های سرطانی که در همه محوطه شکم به طور میکروسکوپی پخش بودند به کبد حمله کردند و کبد مادرم گرفتار شد ..... بدنش چون کودکی رام و بی‌دفاع در برابر هیولای سرطان سر خم کرد و آرام آرام تسلیم سرطان شد .

شکم آب آورد و این دیگر مرحله آخر بود ... تجمع مایع در شکم ، آخرین مرحله گسترش سرطان در شکم است ... و دیگر کاری برای بیمار نمی‌شود کرد غیر از کاهش دردش و کمک به تحمل کردن روزهای پایانی عمر ... دو سه ماه بعد ، در آن روزهای آخر عمر مادرم که در بیمارستان لاله بودیم ،  خواننده‌ی عزیزی شماره تلفن همراه دکتر اکبری ( رئیس انجمن سرطان ایران ) را برایم گذاشت و نوشت که ایشان در آلمان هم کلینیکی دارند که بعضی از بیمارانشان را برای ادامه درمان به آنجا می‌فرستند .

برای روحیه بخشیدن به مادرم ، این قضیه را با او در میان گذاشتم و به او قول دادم برای ادامه درمان هرجای دنیا که باشد می‌بریمش .... مادرم امیدوارانه از سفر حرف می‌زد که باید خودت با من بیایی و پسرک را هم می‌بریم و آنجا برایش پرستار می‌گیریم تا اذیت نشود و خودمان به کار درمان می پردازیم و ....

جلوی چشمهای مشتاق مادرم با دکتر اکبری تماس گرفتم و با دادن شرح مختصری از بیماری مادرم از تصمیم‌شان پرسیدم و اعلام کردم برای سفر به آلمان و بستری شدن مامان در آن کلینیک آماده هستیم که دکتر اکبری گفت :

دخترم ، برای مادر شما در هیچچچچچ جای دنیا هیچچچچچ درمانی وجود ندارد .... شکم که اب بیاورد دیگر کار تمام است ...

حرف‌های بعدی دکتر چون پتک بر سرم کوبیده می‌شد ... ضربان قلبم به 200 رسیده بود اما لبهایم می‌خندید و قرار دوشنبه صبح را با دکتر فیکس می‌کرد .... و صدای دکتر اکبری که باز تکرار می‌کرد : متوجه نشدی دخترم ؟ گفتم هیچ کاری برای مادرت نمی‌شود کرد ... او غافل از این بود که یک جفت چشم عسلی رنگ مشتاق و امیدوار به لب‌های من نگاه می‌کند و آن نگاه تا دم مرگ آتشم خواهد زد .... آتشم خواهد زد ....

مایع درون شکم به دستور دکتر س تخلیه شد و مادرم دوباره تحت شیمی‌درمانی قرار گرفت . که در واقع هیج نتیجه‌ای غیر از کم کردن طول عمر باقی‌مانده‌اش نداشت . در همین احوال بود که دکتر س بالاخره دستور تزریق بوتاکس برای کمک به تغذیه بهتر مادرم را صادر کرد . اما پزشکی که این کار را انجام داد به طور خصوصی به من گفت چرا بیمارتان را با این تزریق آزار می‌دهید ؟ سرطان در تمام شکم پخش شده و این کارها هیچ فایده‌ای ندارد .... نوشدارو پس از مرگ سهراب می‌برید برای مادرتان ؟

اما آدمیزاد به امید زنده است ... گمان می‌کردم این بار هم مرگ را شکست خواهیم داد ... مقوی‌ترین و بهترین خوراک‌های دنیا را برای مادرم خواهم پخت و او خواهد خورد و بدنش قوی خواهد شد و شیمی درمانی را تحمل خواهد کرد و یک بار دیگر غول سرطان را به زانو در خواهد آورد ..... افسوس که چه خیال باطلی ....

راه مری باز شد اما کار از دست رفته بود ... به خاطر متاستاز سرطان به کبد ، مادرم دچار بی‌اشتهایی مفرط شده بود .... همان روزهای آخر وقتی در بیمارستان به پزشک داخلی‌اش التماس می‌کردم که شما را به خدا به مادرم بگویید دهانش را باز کند و از این عصاره‌ها که برایش می‌پزیم بخورد تا جان بگیرد ، دکترش مرا به بیرون اتاق هدایت کرد و گفت تو نمی‌فهمی مادرت در چه حالی است ؟ تو نمی‌فهمی که کبدش درگیر شده و او نمی‌تواند چیزی بخورد ؟ چرا با این التماس و گریه‌ها آزارش می‌دهی ؟.....

 شیمی‌درمانی نوبت آخر به علت ضعف جسمانی انجام نشد و مادرم به دستور دکتر س در بیمارستان لاله بستری شد . هنوز یادم هست آن روز آخر را ...انگار که دیروز باشد .... که مادرم را سوار ماشین کردیم و به سمت بیمارستان به راه افتادیم .... همسایه‌ی روبروئی‌مان آمد و با چشمانی اشک‌بار مادرم را بوسید و برایش آرزوی سلامتی کرد .... او می‌دانست دیدار آخر است و من ساده‌لوحانه فکر می‌کردم مادرم به این کوچه و این خانه باز خواهد گشت .... والله که اگر می‌دانستم ‌آرام‌تر می‌رفتم ... فرصت وداع با خانه‌اش را به مادرم می‌دادم .... فرصت وداع با سپیدار کهن‌سال جلوی در .... با قمری لانه‌کرده پشت پنجره آشپزخانه .... و اشک امان نمی‌دهد .

شرح بقیه روزها را هم که می‌دانید .... آن روزهای سخت و جهنمی تیر و مرداد 91 ، سخت‌ترین روزهای عمر من بود .... مادر مظلومم ، مادر صبور و مقاومم ، مادر چون کوه استوارم ، چون کودکی در بستر خوابیده بود و توان چرخیدن به پهلویش را هم نداشت ... سرطان در آخرین ضربه‌هایش به ستون فقرات هم سرایت کرده بود و مادرم مدام از درد کشنده کمر ناله می‌کرد ... بعضی شب‌ها انقدر درد داشت که مرفین هم ساکتش نمی‌کرد .... دستم را تا خود صبح مشت می‌کردم و داخل گودی کمرش می گذاشتم شاید اندکی از دردش کاسته شود ... چه سعادتمند بودم که تا صبح سرم را کنار دستهای کبود از تزریقش می گذاشتم و بوی تنش را به مشام جانم می‌کشیدم ... خدایم را سپاس که قدر آن روزها و شب‌ها را دانستم .

در تمام آن 25 روزی که مادرم به نام بیمار اند استیج دکتر فرهاد . س در اتاق 285 بیمارستان لاله بستری بود ، دکتر مذکور حتی یک بار هم ویزیتش نکرد .... چشم مادرم در انتظار دکتر مورد اعتمادش به در خشک شد و آن بی‌وجدان نیامد ..... بیماری که 8 سال تمام تحت نظرش بود .... بدنش را می‌شناخت و به روند درمانش آگاه بود و از همه این‌ها مهم‌تر ، لااقل برای روحیه بخشیدن به زنی که با درمان‌های بی‌مورد و غیر ضروری به سوی مرگ هدایتش کرده بود هم نیامد .... تنها امضای دکتر فرهاد . س پایین برگه گزارش فوت مادرم بود و والسلام .

یک دو ماه بعد از پرواز مادرم که کمی آرام‌تر شده بودم به توصیه دوست عزیز پزشکی تصمیم گرفتم به خاطر درمان‌های غیر ضروری و از نظر پزشکی ، کشنده‌ای که دکتر س روی مادرم انجام داده بود و برای اینکه عبرت بگیرد و چنین بلایی را بر سر بیمار دیگری نیاورد از او شکایت کنم . اما وقتی برای گرفتن مدارک سابقه درمان پزشکی مامان به ایشان مراجعه کردم خانم منشی‌شان فرمودند کلیه مدارک امحا شده است . در برابر نگاه متعجب و فریاد اعتراض من هم گفتند جای اضافی برای پرونده‌های مردگان ندارند و همه بیماران فوت شده ، پرونده‌شان روانه سطل زباله می‌شود .

اما این کار تنها به این دلیل انجام می‌شود که خانواده‌ی بیمار فوت شده نیایند و به خاطر اشتباهات پزشک از او شکایت نکنند .... توصیه من به همه شما این است که اگر در پروسه درمانی‌‌ای قرار دارید خودتان از همه اسناد و مدارک و برگه‌ها کپی تهیه کنید . ما اگر این را داشتیم یقینا از او شکایت می‌کردیم . لااقل به خاطر آن مهر مقدس پزشکی که به دستیارش سپرده بود و او در تمام روزهای آخر بیمارستان به جای دکتر س پایین برگه‌های ویزیت می‌زد تا از نظر مدارک بیمارستانی این طور به نظر بیاید که خود دکتر فرهاد . س مادرم را ویزیت کرده است ، در حالی که او با شرافت نداشته‌ی پزشکی‌اش ، حتی به طبقه‌ای که مادرم بستری بود هرگز سری هم نزد .

مادرم تنها 38 روز بعد از تولد 58 سالگی‌اش پرواز کرد و سه فرزند و همسرش را با درد عظیم و جانکاه نبودن خودش تنها گذاشت .... دردی که هرگز فراموش نخواهیم کرد و آثارش تا دم مرگ با همه‌مان خواهد بود .... درد عظیم بی‌مادری .... نداشتن کسی که تو را از همه دنیا بیشتر دوست دارد و برایت دل می‌سوزاند .... نداشتن موجودی که راحت تو را به تمام راحت‌های دنیا ترجیح می‌دهد و دیگر نداری‌اش ... آآآآآآآآآآآآآخ از غم بی‌مادری ..... آآآآآآآآآآآآآآآخ ....

نوشتن این پست برای من بسیار سخت بود .... گمان نمی‌کردم بعد از گذشت 286 روز بدون مادر ، باز هم یادآوری آن خاطرات اینقدر عذابم دهد ... اما نوشتنش را به شما مدیون بودم . خدایم را سپاس می‌گویم که توان ثبت کردن این اتفاقات را به من داد و به ذات اقدسش سوگند می‌خورم که جز واقعیت محض ننوشتم ... وقایع را دقیقا همانطور برایتان بازگو کردم که اتفاق افتاده بود و اگر تنها یک نفر از خواندن این اشتباهات درس بگیرد و تکرارش نکند رسالت من به انجام رسیده است .

از تمام دوستانم ، از تمام وبلاگ‌نویسانی که اینجا را می‌خوانند و گوشه چشمی از سر لطف به من و مادر مرحومم دارند خواهش می‌کنم لینک این پست را در وبهایشان ذکر کنند . دلم می‌خواهد خوانندگان این پست بیشتر از 3- 2 هزار نفر همیشگی باشند ..... در آغوش مهر می‌گیرمتان و سر انگشت مهربانتان را می‌بوسم اگر این محبت را در حق من و باری که بر دوشم حس می‌کنم انجام دهید .

پ.ن - آیدای بسیار عزیزم ...... گرچه بسیار دیر ، اما تسلیت مرا بپذیر . گفته بودی نمی‌دانی در غیاب خواهرت چطور مادرت را در غم مرگ مادرش دلداری دهی .... قصه دختری را برایش تعریف کن به نام نازنین ... و از قول من دستهایش را ببوس و بگو نازنین گفت خدای را شکر گویید که تا این سن مادر داشته‌اید ...... بهشت جایگاه مادر مرحومتان باد ....

پ.ن 2 - این داستان پر آب چشم را برای این ننوشتم که لعنت بفرستید به آدمی که زندگی ما را از هم پاشید . مادرم همواره می‌گفت : نفرین 2 سر تیز دارد ، یک طرفش حتما خودت را گرفتار می‌کند .... در تمام این ماهها هرگز بدی برای دکتر فرهاد . س و خانواده‌اش نخواستم ...... اعتقاد راسخ دارم خداوند بهترین و عادل‌ترین قاضی است ... آنچه میان ما گذشته را به خدا می‌سپارم و از شما هم می‌خواهم چنین نگویید و تنها از اشتباهات ما درس بگیرید ....

پ.ن 3- از یکایک همدردی‌ها و مهربانی‌ها و طلب صبرهایتان سپاسگزارم .... از تمام دوستانی که اجابتم کردند و لینک این پست را در وب‌هایشان اطلاع رسانی کردند .... و به اندازه یک دنیا عذرخواهی می‌کنم که توان پاسخگویی به تک تک کامنتها را ندارم .
همانطور که می‌بینید به دلیل اخطار دریافتی ، پست اصلاح شد . امیدوارم نوشتن آن ، راهی جلوی پای حتی یک نفر باز کرده باشد .