زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

گندابی که در آن زندگی می کنیم ...
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

 

آمده اند صاف جلوی من نشسته اند . از در که وارد شدیم اول دخترک با لب خندان و عشوه و ناز آمد جعبه شیرینی را بهمان تعارف کرد و در جواب پرسش ما با ذوق زدگی گفت شیرینی عروسیمه . بعد هم رفت بغل دست شوهرش روبروی ما نشست ...

 اول از دست گذاشتن مرد روی شانه دخترک شروع شد . یواش یواش دخترک خودش را توی بغل مرد جا کرد . سرم پایین بود و مشغول بالا پایین کردن فایل های pdf گوشی ام بودم که حس کردم اتفاقات عجیب غریبی در آن سمت در حال وقوع است ! مردک دستش را برده بود پس گردن دختر و رسما داشت باهاش ور می رفت ! ماساژ می داد , بازی بازی می کرد و کارهایی از آن دست که برای آماده شدن قبل از رابطه زناشوئی می کنند !!! دخترک هم مثل بچه گربه ای که پس گردنش را می مالی خودش را کش و قوس می داد و عشوه خرکی می آمد ... صورتش یا بهتر بگویم لبهایش در فاصله 2 سانتی متری لبهای مرد بود ... کاملا توی آغوش هم بودند ... دخترک هم دستش را برده بود آن طرف صورت مرد و با گوشش بازی می کرد و پر از خواهش و تمنا چشمش را به چشمهای مردک دوخته بود ! فکر کنید از کمر به بالا تمام بدنشان به هم چسبیده بود ! ریز ریز حرف می زدند و با حالت خاصی می خندیدند ...

اشتباه نکنید ... این صحنه را در طبقه بالایی یک کافی شاپ پر دود ودم که اصلا برای همچین کارهایی ساخته شده است ندیده ام . اتاق انتظار یک مرکز خصوصی شیمی درمانی محل برگزاری این نمایش مهوع و چندش آور بود ...

 نمی دانم ...شاید اشکال از ساختار مغز من است که هنوز درک نمی کنم این ها را ... نمی فهمم چطور می شود که بعضی ها نمی فهمند جای این کارها در رختخواب است و نه پیش چشم آدمهایی که یا خودشان دارند شیمی درمانی می شوند و یا عزیزشان دارد درد می کشد ...

 کنار دست من زن جوانی نشسته است که چند هفته ای است در این رفت و آمدها با هم دوست شده ایم . 28 سال بیشتر ندارد و برای درمان همسر 33 ساله اش آنجا می آیند . یک پسر 4 ساله دارد و دخترکی 6 ماهه ... همسرش مهندس ایران خودرو است و 3 ماه پیش ناگهان سرکارش بیهوش می شود و ... هر بار که درمان همسرش تمام می شود تا 3 روز دخترک 6 ماهه اش را نمی بیند ... چون به او گفته اند امکان تشعشع دارو از بدن وجود دارد و برای نوزادان خطرناک است ...دل او با دیدن این صحنه ها برای روزهای خوبش با همسرش تنگ نمی شود ؟....

 یا از این بدتر پسران جوان مجرد حاضر در جمعند ... مرد جوان 28 - 27 ساله ای که 6 ماه است درمان ریه خودش تمام شده و حالا برای درمان مشکل معده پدرش می آید . پدری که یحتمل از غصه بیماری پسرش به این روز افتاده ...

 فهم این چیزها خیلی سخت نیست ... نه به هوش و تحصیلات و جایگاه اجتماعی ربط دارد و نه به میزان گرایشات دینی و مذهبی فرد ... فقط و فقط به مقداری وجدان نیاز دارد و کمی هم حیا و شرف و آبرو ...

 کجای کارمان غلط بوده که نسل جدیدمان بی خیال همه چیز شده و فقط و فقط به خودش و خواسته ها و تمایلات خودش بها می دهد ؟ شاید بعضی ها بگویند به خاطر محدودیت ها و سختگیری ها است : "الانسان حرص علی ما منع " یعنی انسان به چیزی که از آن منع می شود حریص می گردد . ولی باور کنید سختگیری روی ما و نسل ما خیلی بیشتر بود . خیلی خیلی بیشتر ... ما گشت ارشاد نداشتیم , کمیته داشتیم . و کسی که پایش به کمیته می رسید دیگر بی آبرو و انگشت نمای خاص و عام بود . زمان ما انتظامات دم در دانشگاه ابهتش از ریاست دانشگاه هم بیشتر بود... شاید بخندید , ولی به خداوندی خدا قسم حدود سالهای 75 تا 79 که من دانشگاهی بودم , حراست دم در ناخنهایمان را هم چک می کرد و موردهای انضباطی مان را در دفتر بزرگش وارد می کرد . به هیچ وجه حق آرایش کردن نداشتیم , ناخنمان از حد کمی نباید بلندتر می بود , لاک و شلوار کوتاه و پای بی جوراب که دیگر بماند ... پسرهایمان حق پوشیدن پیراهن یا تی شرت آستین کوتاه نداشتند , حتی چله تابستان ...
یک بار که مادرم آن طرفها کار داشت و آمده بود دنبال من که با هم برگردیم , حراست لیست موارد انضباطی من را به مادرم گزارش کرده بود . هنوز مادرم از آن لیست به عنوان یک مثال از میزان سختگیری روی نسل ما برای خواهر و برادرم یاد می کند . لیست یک همچین چیزی بود :
در تاریخ فلان ناخن هایش بلند بوده است . در فلان تاریخ دیگر موقع بیرون رفتن ریمل داشته است . در بهمان تاریخ ناخن کوچکش لاک داشته است و.... باورتان می شود ؟

 پس چرا ما هنوز حیا داریم ؟ چرا هنوز جلوی پدرمان رویمان نمی شود تنگ دل همسرمان بنشینیم ؟ و هنوز بارداری مان را تا ماههای آخر از پدرمان پنهان نگه می داریم ؟ و دهها مثال دیگر که حتما به ذهن خودتان می آید ...

 فکر می کنم شرف و آبرو به پارامترهای دیگری هم بستگی دارد . وقتی بلوغ فکری ات در جامعه ای شکل بگیرد که در آن دروغ گفتن و ریاکاری مثل آب خوردن است , زیاد هم دور از ذهن نیست این عدم تعادل ها ...

ریشه های درختان برای رشد خاک خوب می خواهند و آب تمیز ... در گنداب , هیچ سروی پا نمی گیرد ...

 

پ.ن- ور خوشبین ذهنم می گوید شاید هم این کارها یک جور طغیان است . یک طغیان عصبی کور علیه کسانی که باعث و بانی وضع حاضرند ... کاش همینطور باشد ...