زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

روزگار لجن مال شده
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: داستانهایی که دیده‌ام

حالم خیلی بد شده ... همین 10 دقیقه پیش دوباره یه خبر شنیدم از بی وفایی ... پستی ...

بچه ها این چه دنیای بدی شده که واسه خودمون درست کردیم ؟ آخه ما زنها حداقل باید هوای همدیگه رو داشته باشیم ... چرا هر کدوممون تیشه برداشتیم و به ریشه خودمون می زنیم ؟

به کجا می خواهیم برسیم ؟ خانمی که با شوهر صمیمی ترین دوستش می ریزه روی هم , با خودش چی فکر می کنه ؟ که اون زندگی سهم اونه ؟ اون مرد سهم اونه ؟ آخه کدوم سهم ؟ مردی که اینقدر لجنه , سرش دعوا هم می کنید ؟ دروغ می گید ؟ هزار و یک مدل فکر می کنید و نقشه می کشید ؟

اه ه ه ... حالم داره به هم می خوره ... شما رو به هر چی می پرستید بیایید با هم صادق باشیم . اصلا تو بگیر همه مردا , نامردند , بی حیا اند , هرزه اند یا بالقوه قابلیت هرزگی رو دارند ... آخه کی اینها رو هرزه می کنه ؟ غیر از خودمون ؟ واقعا این شعر اینجا کاربرد داره :
چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید            گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست

_____________

حدود یک سال پیش من شروع به وبلاگ خونی کردم . اولین کسی که باهاش آشنا شدم و شروع کردم پیگیرانه وبش رو خوندن , خانمی بود که همسرش عشق قدیمی اش رو پیدا کرده بود و فیلش یاد هندوستان کرده بود . این دوست ما هم به خاطر بچه اش طلاق نمی گرفت و تحمل می کرد ... آقا هم یکی به نعل می زد و یکی به میخ ... همین الان خبردار شدم که اون هم جدا شده ... و بچه اش فقط تا 7 سالگی باهاش می مونه ....

فاجعه از این بزرگتر هست ؟ بچه هر زنی تکه ای از قلبشه ... زندگی شو ازش بگیرین , بچه اش رو نه ...

دوست نازنینم ... برای تسکین قلب زخمی ات هیچ ندارم بگویم ... فقط می دانم مردی که امروز اینچنین شاد و سرمست از پیروزی سوار بر اسب مراد شده و بی محابا می تازد یقینا به زودی با سر به زمین خواهد خورد و گردن خودش و اسبش خواهد شکست  ... خدا خیلی هم بی خیال این آدمها نمی شود ...

بگذار زمان تسکینت دهد ... زمان عمیق ترین زخمها را بهبود می دهد ... رد زخم تا ابد بر دلت می ماند ... اما درد و سوزشش پایان می گیرد .... زمان , نیکو طبیبی است ... زمان شعبده بازی است که هر لحظه از آستینش چیزی در می آورد ...

این شعر را دلم می خواست با بزرگترین فونت ممکن می نوشتم و در آسمان رها می کردم ... شاید هر لحظه کسی را به خودش می آورد ...

هر بد که می کنی ...

                          تو مپندار کان بدی ...

                                   ایزد فرامش کند و گردون رها کند...

قرض است کرده های بدت پیش روزگار

                                   یک روز گر ز عمر تو ماند ... ادا کند