زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

اگر دردم یکی بودی ...
ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: ماجراهای زندگی من ،مادرم


با چاشنی کمی بدشانسی ، این پست را می‌توانست رهای عزیزم برایتان نوشته باشد ! و خبر درگذشت یا بستری شدن مرا بهتان بدهد ! بر اثر یک حمام رفتن ناقابل !

این چند وقته به خاطر خون زیادی که از دست داده‌ام ضعف شدیدی دارم و پزشکم هم توصیه اکید کرده بود حالا که نمی‌توانم در بیمارستان تحت نظر ایشان بستری شوم لااقل شرایط را طوری فراهم کنم که تا حد امکان در خانه تنها نباشم و علی الخصوص از انجام دادن کارهای پرریسکی مثل حمام رفتن اکیدا خودداری کنم .

پریروز نیم ساعتی مانده به موعد آمدن پسرم ، علی رغم توصیه پزشکم دلم خواست یک دوش بگیرم و کمی از این حال و هوای رخوت و سستی در بیایم . اما روشن بودن شوفاژ داخل حمام و گرمای آب و بخار حاصل از آن کار خودش را کرد و .... از هوش رفتم .

تنها چیزی که به یاد می‌آورم این است که ضربان قلبم به شدت رفت بالا و تمام گوشم را پر کرد .... در مغزم طبل می‌کوبیدند و حتی توان باز کردن در حمام را پیدا نکردم و ..... دیگر هیچ .

در این فاصله سرویس پسرک هم رسیده بود و بچه‌ام هر قدر زنگ زده بود کسی نبود که در را برایش باز کند . راننده سرویسش هم دوباره سوارش کرده بود و رفته بودند کوچه بالایی که یک بچه دیگر را برسانند و دوباره در حال برگشت ، پسرک را آورد دم خانه‌مان .

آقای راننده ، خودش هم پیاده شده بود و علاوه بر در زدن با موبایلش هم تلفن خانه و همراه من را گرفته بود و وقتی دیده بود کسی پاسخگو نیست با همراه همسرم تماس گرفت و ماجرا را برایش شرح داد .

من از قبل به همسرجان اطلاع داده بودم که می‌‌خواهم دوش بگیرم و وقتی تلفن‌های خودش هم بی‌پاسخ ماند ، حدس زد که ممکن است چه اتفاقی برای من افتاده باشد .

با همسایه‌‌مان تماس گرفت و خواهش کرد پسرک را نیم ساعتی نگه دارند تا او خودش را برساند . به سرعت به طرف خانه راه افتاده بود و به قول خودش در آن نیم ساعت همه فکرهای بد دنیا به مغزش خطور کرده بود و دهها بار با خانه تماس گرفته بود به امید شنیدن صدای من ...

بعد هم که رسیده بود همسایه‌مان جلویش را گرفته بود و خواسته بود به این احتمال هم فکر کند که ممکن است دزدی در خانه‌مان باشد و صلاح نیست به تنهایی وارد خانه شود .

و چون من ضامن ایمنی در خانه را همیشه از پشت می‌بندم مجبور شده بود با کمک آقای همسایه قفل را بشکنند و وارد خانه شوند . اما خدا رحم کرد که همسرجان با دیدن حوله تن‌پوش من که پشت در حمام آماده کرده بودم ، عقلش رسید و خودش به تنهایی آمد در حمام را باز کرد وگرنه باید از این محله نقل مکان می‌کردیم !

و بعد هم تماس با اورژانس و به هوش آمدن من و تزریق سرم و آزمایش و الی ماشاءالله ....

اما شانس بزرگی که آورده بودم این بود که لبه وان نشسته بودم و وقتی که داشتم از هوش می‌رفتم کم کم سر خورده بودم و تقریبا به حال نیمه نشسته در آمده بودم . اگر داخل وان یا بیرون از آن ایستاده بودم احتمالا با ضربه به زمین پرت می‌شدم و ممکن بود سر و گردنم یا نخاعم آسیب ببیند . و شانس بزرگ دیگرم این بود که در آن حالت نیمه نشسته ، بدنم روی مجرای خروج آب وان را نگرفته بود که اگر اینطور شده بود به خاطر باز بودن دوش ، در آن یک ساعت وان از آب پر می‌شد و من در همان آب خفه می‌شدم .

وان عزیز در حالی جان مرا نجات داد که بنده همین تابستان به همسرجان گیر داده بودم که کلا حمام را خراب کرده و کف و دیوارها را کاشی جدید بزنیم و وان را هم برداشته و به جایش کابین نصب کنیم . که به خاطر بیماری مادرم و پیامد‌های آن ، نقشه‌ام عملی نشد و بعد هم دیگر حال و حوصله‌ای برایم نمانده بود که بخواهم حداقل 3-2 هفته وجود کارگر و بنا را در خانه تحمل کنم .

انقدر هم این همسرجان برای به هوش آوردنم آب یخ به من پاشیده که در حال حاضر سرمای توپی هم خورده‌ام و سینوزیتم دوباره عود کرده و یا در حال تب هستم یا در حال لرز ....

خدا پدر آشپز این رستوران پایینی خانه را بیامرزد به خاطر آن سوپ پیاز خوشمزه‌ و تندی که ظهر و شب طبخ می‌کنند و جان را به تن ما باز می‌گردانند ....

می‌دانید ؟ دختری که مادر ندارد را چه به این کارها ..... که بچه سقط کند و چون کسی نیست که مراقب پسرکش باشد بیمارستان هم نرود و مثل زنهای پنجاه سال پیش در خانه بماند و آنقدر خون از دست بدهد که زیر دوش از حال برود و تازه سرما هم بخورد و درد دیگری بر دردهایش اضافه شود ...

اصولا وقتی مادر نداری حق نداری بیمار شوی .... چون مادری نیست که دلش برایت بسوزد ..... مادری نیست که حتی یک کاسه سوپ برایت بیاورد .... مادری نیست که موهای خیس از عرقت را نوازش کند و دستمال خیس روی پیشانی‌ات بگذارد ... مادری نیست که داغ تبت را با خنکای آرامش دستهایش تسکین بدهد ....

آآآآآآآآآآآخ مامان ..... آآآآآآآآآآآآآآآخ ......

شما را به هر که می‌پرستید قسم می‌دهم قدر مادرتان را بدانید .... همین .