زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

بهانه های کوچک
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: خوشبختی

زمان : 9 صبح روز پنجشنبه   مکان : زیر افتاب پائیزی پشت پنجره مشرف به خیابان

همسرم ساعت 7 از خواب بلند شده , چای دم کرده و می اید مرا صدا می زند برای تدارکات باقیمانده صبحانه . اما تدارکات بهانه است ! دلش می خواهد من هم موقع صبحانه خوردن کنارش بنشینم و گاهی لقمه ای برای بگیرم . اینها را می دانم و برای اینکه او هم به زبان بیاورد با دلخوری ساختگی زنانه ام به نرمی گله می کنم که : من همین پنجشنبه و جمعه رو دارم که صبحها بخوابم , نمی تونستی بیدارم نکنی ؟و او که می داند من چه می خواهم بشنوم لبخند می زند : خوب تو باید باشی که صبحانه به من بچسبه دیگه ! دقیقا همین را می خواستم بشنوم که شارژ بشوم برای تمام روز .

نیم ساعت بعد لباس پوشیده و تا دم در بدرقه اش می کنم با بوسه خداحافظی . پسرکم امروز خانه است و هنوز هم خواب است . می ایم اینجا در اتاقی که مشرف به خیابان است و رفت و امد ادمها را دنبال می کنم و در دلم قصه شان را می بافم . مردی که از پارکینگ با عجله بیرون می اید و هنوز در بسته نشده گاز می دهد و می رود . مادری که دست بچه اش را به دنبال خود می کشد و دخترک گریه کنان در حال بدو بدو است . نمی دانم چرا , ولی همیشه دلم برای بچه هایی که مادرشان صبح زود سر کار می رود سوخته است . گمان می کنم ان کودک بعدها دلش نخواهد خواست کودکی اش را به یاد بیاورد . راستش ما خودمان هم همینطور بودیم , من و خواهر و برادرم . مادرمان به جبر روزهای سخت جنگ شاغل بود برای کمک خرج خانه . معلم بود و لابد یادتان هست که مدارس شیفتی بود ( فکر می کنم هنوز هم هست ). هفته صبحی را می گذراندیم به امید رسیدن به هفته بعدازظهری ! و خوب , ما همیشه خیلی تنها بودیم .

ادمها را می بینم و از خودم می پرسم واقعا چقدر خوشبختند ؟ اصلا احساس خوشبختی می کنند ؟ و به اسمی که برای وبلاگم انتخاب کرده ام فکر می کنم . امده ام اینجا تا از بهانه های کوچک خوشبختی ام بنویسم و با شما تقسیم شان کنم . بنویسم همین که ته ته دلتان شادید به داشتن داشته هایتان , خوشبختید . درست مثل من !

پ .ن : کرال جانم خیلی دوستت دارم ! اگر تشویق ها , حمایت ها و دلگرمی های تو نبود شاید نمی توانستم اینجا را درست کنم .