زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

چشم زخم یا انرژی منفی متراکم ؟
ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: شهرزاد ،خوشبختی

دوستان عزیز من , به چشم زخم اعتقاد دارید ؟ کمی صبر کنید ... بگذارید یک داستان برایتان تعریف کنم ...

شهرزاد یکی از اقوام دور ما بود . زنی 35 ساله , قدبلند و سفیدرو با موهای بلوطی رنگ و چشم های سبز عمیق شفاف ... تک دختر خانواده ای معقول و آبرومند ... به شدت سرزنده و شاداب , در 33 سالگی تازه کلاس رقص عربی را شروع کرده بود و در هر مجلس زنانه ای با ورودش موجی از شور و شادابی و شعف به پا می شد ... دخترکان نوجوان دورش حلقه می زدند و با اشتیاق نگاهش می کردند ... مثل یک بت بود برایشان ...

زود هم ازدواج کرده بود. شاید 19 -18 سالگی ... آن وقتها من دختری 16 - 15 ساله بودم و یادم می آید که چقدر آن مجلس باشکوه بود ... شاید بیش از هزار میهمان در یکی از تالارهای خوب تهران ... از معدود جشن هایی بود که به آدم خوش می گذشت ... شاید به خاطر شخصیت دوست داشتنی خودش بود ... 

شوهرش هم آدم خوبی بود . اوایل اوضاع مالی شان زیاد روبراه نبود , ولی چند سالی می شد که با تلاش شوهرش و سیاست خودش زندگی روی خوشش را بهشان نشان داده بود ...

هر دویشان هم عاشق بچه بودند . ظرف 12 سال 3 بچه زائید .2 دختر و یک پسر .  داشتن 3 بچه برای نسل ما یه کم عجیب است ... اما او هر سه را با عشق به دنیا دعوت کرده بود ... و می گفت که دلش می خواهد یکی دیگر هم بیاورد ...

آخرین بار پارسال بود که در مجلس عروسی پسر عمه ام دیدمش ... می دانید , قلبهای ما به هم خیلی نزدیک است . با اینکه سالی یکی دو بار به زحمت هم را می بینیم , باز هم انگار یک رشته نا مرئی محکم بین دلهای ماست ... هر جا که باشیم به سمت هم کشیده می شویم ... آن شب هم تا از در آمد , دیدمش . اشاره کردم که بیا سر میز ما ... 

پیراهن ابریشمی بنفش رنگی به تن داشت و موهایش حلق حلقه دورش ریخته بود . 12- 10 کیلویی هم وزن کم کرده بود و حسابی خوش اندام شده بود . دخترانش هر کدام یک طرف مادر را گرفته بودند و چشمانشان از تحسین مادرشان می درخشید... می پرستیدنش ... دختر کوچکتر درست مثل سیبی بود که با مادرش نصف کرده باشند ... همان چشمها , همان موها , همان لبخند دلفریب , همان جاذبه ذاتی دوست داشتنی ...

در آن مجلس حرف از خوشبختی شد ... و عجیب که همه متفق القول بودند که شهرزاد خوشبخت ترین زن این فامیل است ... چند آدم حسود و کینه توز هم در بین تحسین کنندگان بودند ... انگار نشسته بودند منتظر که فرصتی پیش بیاید و زهر خود را به کام  این خوشبختی بریزند ...

به تدریج خبر های بدی به گوشمان رسید ... دو ماه بعد از آن جشن , پدر 60 ساله اش سکته مغزی کرد و نصف بدنش فلج شد ... 4 - 3 ماه بعد مادرش دچار دیابت شدید شد و بعد از 1 ماه بستری بودن در بیمارستان عاقبت پایش را از زانو قطع کردند ... شهرزاد مانده بود و پدر و مادری که باید پرستاری شان را می کرد . و هنوز 3-2 ماهی از این مصیبت نگذشته بود که تازه مصیبت اصلی پیش آمد ...

بدبختانه خبردار شدیم که دختر کوچکش , همان فرشته خوبروی آسمانی بیمار شده است ... دخترک 4 سال بیشتر ندارد و موقع بازی یک دفعه از حال می رود ... دربدر دنبال این دکتر و آن بیمارستان و ام آر آی و .... فهمیدند که یک تومور بدخیم در مخچه اش جا خوش کرده است ...

جمعه که به عیادتشان رفته بودیم شهرزاد را اول نشناختم . این زن در طول یک سال به اندازه 20 سال پیر شده است ... نه لبخندی به لب دارد و نه برقی در چشمانش  ... دیگر حتی فروغ زندگی هم به زحمت در چشمش پیداست ...

 در فرصتی که پیش آمد رفتم کنارش ایستادم و دستش را در دستم گرفتم ... سرش را بلند کرد و آنچنان نگاه دردمندانه ای به من کرد که بی اختیار تنگ در آغوشش گرفتم . چون کودکی سرش را روی شانه ام گذاشته بود و بی صدا اشک می ریخت . هر چقدر به ذهنم فشار آوردم که کلامی برای تسکینش بگویم هیچ نیافتم ... آخر مگر برای این درد تسلایی هم هست ؟ فقط گفتم : به خدا توکل کن ... همه چیز رو بسپار به او ...
سرش را از روی شانه ام برداشت و با ضعیف ترین صدای ممکن , آهسته زمزمه کرد که : آخه چرا اینجوری شد ؟ مگه من چیکار کرده بودم ؟

نتیجه گیری را می گذارم به عهده شما عزیزانم ... من به انرژی های مثبت و منفی اعتقاد دارم . فکر می کنم کلمات انرژی دارند ... چشمها نیرو دارند ... و دنیای ما تحت تاثیر برآیند این نیروها و قدرتهاست . مثل انرژی منفی متراکمی که یک سال قبل زندگی شهرزاد را از این رو به آن رو کرد ...

پ . ن - این روزها برای شهرزاد دعا کنید ... برای فرشته کوچکش ....