زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

رانندگی در خواب ...
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: ماجراهای زندگی من

صدای باران موسیقی گوشنواز جان من است . انگار روح زندگی را جاری می کند ... می بارد و می بخشد بی حساب و کتاب ... مثل عشق ...

فقط به نظرم می رسد اگر تا یکی دو روز دیگر ببارد شهر در روح زندگی غرق می شود !!! خوب لطافت و رقت قلب و عشق و این حرفها هم اندازه دارد خدا جان ! باران یک روز , دو روز , نهایت سه روز ... نه دیگه یه هفته !!! خیس خوردیم رفت این چند روزه !

سرما و باران دیروز داشت کار دستم می داد ! ساعت 8 می خواستم بروم دادسرا برای پیگیری شکایتی که قبلا ذکر خیرش (شرّش!) رفته بود ... اما مه تا روی زمین نشسته بود و راستش ترسیدم از رانندگی در چنین هوایی ... پنجره را باز کرده بودم و صورتم را بیرون برده بودم تا ماسک مه روی پوستم بگذارم ! نمی دانم چرا حسی به من می گفت که اگر بیشتر بو بکشم بوی چوب نیم سوخته جنگل را هم می شنوم ... اما تنها بویی که شنیدم بوی دود کامیون هایی بود که مصالح می بردند برای ساختن یک مکعب مستطیل بی قواره دیگر ...

 گفتم دیرتر می روم اما مه لحظه به لحظه بیشتر می شد . ساعت 10 که شد رسما داخل حیاط را نمی دیدم ! پس از تماس با همسر جان و پرس و جو درباره وضعیت بارندگی مرکز شهر , دل را به دریا زدم و راه افتادم ...

وارد بزرگراه که شدم دیگر از مه خبری نبود . اما شدت باران خیلی زیاد بود و طبعا ماشین ها آرام حرکت می کردند . من برف پاک کن را روی دور تند گذاشتم و بخاری را هم زدم ... از روی فلش هم فولدر مح.سن نام.جو را انتخاب کردم و رفتم توی حس ...

چک چک قطرات باران و صدای یکنواخت برف پاک کن و گرمای رخوت انگیز ماشین و سه تار نوازی " ای ساربان " ...
تو گوئی در حال خلسه بودم و عجب حال خوشی بود ... فکرم خالی از هر چیز شده بود و در صندلی فرو رفته بودم که ناگهان خوابم برد ! به همین راحتی !

شاید 5 الی 10 ثانیه خوابیدم ... یکی از شیرین ترین خوابهای عمرم ... با خواهر و برادرم عقب ماشین پدرم نشسته بودیم و تو سر و کله هم می زدیم ... مادرم جلو نشسته بود و داشت از فلاسک فشاری گلدارمان برای پدر چای می ریخت ... بعد برگشت عقب به ما تشر زد که بسه دیگه ... بذارید باباتون حواسش به رانندگیش باشه ... من و خواهرم به هم نگاه کردیم و ریز ریز خندیدیم و تقصیر را انداختیم گردن برادرم ... خواهرم دخترکی 6-5 ساله بود و مادرم زنی جوان و شاداب ... که ناگهان با صدای فریاد پدر از خواب پریدم ... فرمان ماشین را رها کرده بود و برگشته بود من را تکان می داد که نخواب ... نخواب ...

به خودم آمدم و به تمام مقدساتم قسم می خورم که هنوز عطر چای در هوا بود ... تا چند ثانیه زمان و مکان را گم کرده بودم ... راهنما زدم و آمدم کنار بزرگراه ایستادم ...
یقین دارم پدرم نجاتم داد ... آخر پدرها قویترند و موقع خطر بهتر تصمیم گیری می کنند ... در برنامه ماه عس.ل امسال دیدید آن پدری را که با دست خالی دخترانش را از زیر آوار نجات داده بود ؟...
سرم را روی فرمان گذاشتم و خدا را شکر کردم ...

 _______________________________________________

به یاد قیصر امین پور که عشق با اول نام او پایان گرفت :

دیشب باران قرار با پنجره داشت ..
روبوسی آبدار با پنجره داشت ...
یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد 
چک چک ...چک چک... چکار با پنجره داشت ؟!

  

پ.ن - روزهای بارانی برای من بوی آش رشته می دهند .... آش رشته مامان پز پر سبزی و پر رشته با پیازداغ طلائی فراوان و ایضا سیرداغ فراوان !!!