زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

به تاثیر دعا اعتقاد دارید ؟
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: مادرم ،شیمی درمانی


سه روز پیش مطمئن شدم که خدا به من یک دختر خواهد داد . مادرم برایم دعا کرد ...

شنبه اصلا حال خوبی نداشت . به مناسبت بین التعطیلین همه جا هم تعطیل بود الحمدلله . نه دکتر پیدا می‌شد نه رادیولوژی ... یادم افتاد دارویی هست که در این شرایط می‌تواند به مادرم کمک کند ( گفته بودم بهتان که سعی کنید کمی اطلاعات پزشکی داشته باشید ) ماشین را برداشتم و سر ظهر ، دو ساعتی در خیابانها گشتم تا دارو را پیدا کردم .

با قربان صدقه رفتن ، شربت تلخ مزه را به مادر خوراندم ... دو سه ساعت بعد کم‌کم نشانه‌های بهبودی پیدا شدند .... 5-4 ساعتی که گذشت حالش خیلی بهتر شده بود ... یک ماهیچه را هم با انواع و اقسام خوشبو کننده‌های گوشت پختم و عصاره‌اش را گرفتم و به زور دهانش کردم ... کمی جان گرفت .

همان وقتی که داشتم قاشق قاشق آن عصاره گوشت را به دهانش می‌گذاشتم شروع کرد به دعا کردن ... که نازنین تو فرشته نجات منی ... نجاتم دادی امروز .... همه امید من به توئه ... من ازت راضی ام مادر ، خدا ازت راضی باشه ... الهی که توی این دنیا و آن دنیا هر چه که از خدا بخواهی بهت بده ... دعا می کنم خودت و شوهرت و بچه‌ات همیشه سلامت باشید ....

جلوی پایش زانو زدم و گفتم تنها خواسته‌ام سلامتی توست ... همین که سایه‌ات روی سرمان باشد .... حتی اگر 100 سال دیگر هم پرستاری‌ات را بکنم ......

ولی خوب دوستان صمیمی من استحضار دارند که من بعد از سلامتی مادرم و تمام خانواده‌ام یک آرزوی کوچولو هم آن گوشه‌های قلبم دارم ! این که خدا نعمت مادری کردن یک دختر سالم و صالح را هم به من بدهد ...

از آن شب آرامشی عجیب و وصف‌ناشدنی در قلبم حس می کنم .... احساس می‌کنم در پناه یک نیروی مستحکم هستم که از من محافظت می کند .... در حصار دعای مادرم ...

به خانه که آمدم و کامنتهایتان را که خواندم ، راز بهبودی نسبی حال مادرم را فهمیدم ... این همه قلب پاک که نشناخته و بی‌ریا برای مادر من دعا می‌کنند و قرآن می‌خوانند و نذر می‌کنند .... مگر می‌شود که بی‌اثر باشد ؟

دوشنبه هم از طرف دوست بسیار عزیزی به مجلس تولد حضرت امیر دعوت شده بودم . برنامه‌ام این بود که صبح مادرم را ببرم برای شیمی درمانی و عصر هم بروم آنجا .... اما نشد . شاید صاحب اصلی مجلس دعوتم نکرده بود ... اما تاثیر دعای آن مجلس را هم دیدم .

شیمی درمانی مادرم به علت پایین بودن سطح گلبولهای قرمز و سفید خون انجام نشد و پزشکش دستور تزریق 2 واحد خون داد . به فضل الهی گروه خونی مادرم هم بسیار کمیاب است ! O منفی ! سر آخرین جراحی‌اش یادتان هست که با چه ژانگولری توانستیم 3 واحد خون بگیریم ..... اما دیروز به برکت دعاهای مجلس حضرت امیر ،  بی‌دردسر 2واحد خون برایمان فرستادند .... همان دیروز به خودم قول دادم در اولین فرصت 4 واحد خون اهدا کنم ... البته نه یکجا ! در فواصل مختلف !

و یک خبر خوب هم برایتان دارم ! به مادرم قول دادم دیگر سیگار نکشم ... دیشب در بیمارستان مادرم با اشک گفت که من خیلی غصه حال تو را می خورم ... می‌دانم از غم بیماری من سیگار می‌کشی و من خودم را بابت این یکی نمی‌بخشم ... که اگر بلایی سر تو بیاید من دیگر طاقت نمی‌اورم ... اگر من را دوست داری بگذارش کنار ... سرش را بوسیدم و قسم خوردم که دیگر لب به سیگار نخواهم زد .

همسرجان که دیشب قول یک کادوی تپل به من دادند بابت این خبر خوب ! ببینم جایزه شما چیست برایم !!!