زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

به مناسبت روز مــــــــــــــرد
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: ماجراهای زندگی من


برداشت یک ، چهارشنبه هفته پیش :

ساعت 6 بعدازظهر است . قرار است زهراخانم را تا جایی برسانم که از آن به بعدش را با بی.آر.تی راحت برود خانه‌اش . سوار ماشین می‌شوم و زهراخانم کنار دستم می‌نشیند و پسرکم صندلی عقب . یک روسری حریر سرمه‌ای رنگ طرحدار به سر دارم . هیچ آرایشی ندارم غیر از کرم ضدآفتاب . چهره‌ام چنان بی‌روح است که خودم هم از تصویر خودم در آینه ماشین می‌ترسم . یک طره موی قهوه‌ای رنگم به صورت کج روی پیشانی‌ام ریخته که آن را هم تا حد ممکن به زیر روسری می‌کشم .

کمربندم را می‌بندم و می‌خواهم راه بیفتم که یک ماشین سیاه‌رنگ روبرویم سبز می‌شود . ترمز می‌کنم تا او رد شود و من راحت‌تر از پارک در بیایم . سرعتش را بسیار کم می‌کند و وقتی به کنار ماشین من می‌رسد می‌بینم در دستش یه دسته تراول چک گرفته و رو به من تکان تکان می‌دهد و با چشمهایی گرسنه مرا می‌پاید .

آنقدر متعجب می‌شوم که چند لحظه‌ای معنی کارش را نمی‌فهمم . بعد اولین فکری که به مغزم خطور می‌کند این است که این آقا از دلارفروشهای میدان فردوسی است . دارم به این فکر می‌کنم که بنده خدا فکر کرده هر کسی این جا زندگی می‌کند حتما در جیبش یک دسته دلار برای فروش دارد ....

چند لحظه‌ای هم دلم برایش می‌سوزد که این وقت روز راه افتاده در کوچه پس‌کوچه ها و دنبال کاسبی‌اش است ... عمق بلاهت مرا می‌بینید ؟

تازه وقتی که در اولین فرعی می‌پیچم و نگاه زیرچشمی و متعجب زهراخانم را می‌بینم ، می‌فهمم که منظور مردک چه بوده ...

برداشت دو ، پنجشنبه شب :

ساعت 9 شب تصمیم گرفتیم پسرک را ببریم پارک . معمولا این ساعت شب می‌رویم پارک نیاوران . به خاطر زمین اسکیتش که این ساعت خیلی خلوت می شود . آنجا نشسته‌ایم و پسرک مشغول اسکیت است و ما هم درددل زن و شوهرانه می‌کنیم .

کمی بعد پسرکم خسته می‌شود و از زمین بیرون می‌آید . می‌رود سمت زمین بازی که سرسره سواری کند . همسرم هم یکی از همسایگانمان را می‌بیند که دخترش را برای بازی آورده و می‌رود کنار او و گرم صحبت می‌شوند . من هم در حال اسمس فرستادن برای دوست عزیزی ...

یک مانتوی آبی نفتی گشاد بلند به تن دارم با شلوار جین و یک روسری کرم رنگ . کمی آرایش دارم . در حد یک مداد نازک چشم و یک رژ صورتی‌رنگ . من هیچوقت بدون آرایش با همسرم بیرون نمی‌روم و امشب هم مستثنا نیست .

زیر چشمی پسرک را هم نگاه می‌کنم و حواسم بهش هست . داشت شاد و سرخوش و با قهقهه های کودکانه بازی می‌کرد و دل من هم خوش بود که دارد به پسرم کمی خوش می‌گذرد . کمی بعد دیدم دارد دنبال یک پسر 10-9 ساله می‌دود . پسر دوید سمت پدرش و کنار او پناه گرفت . پسرکم رفت جلو و گارد کاراته گرفته بود و مشتهایش را در هوا ول می کرد . معلوم بود به شدت عصبانی است .

معمولا در دعوای فرزندم با بچه‌های دیگر دخالت نمی‌کنم . از دور اوضاع را کنترل می‌کنم و عقیده دارم خودش باید مشکلاتش را حل کند . اما یک دفعه احساس کردم انگار خون در رگهایم می جوشد ..... پروردگارا ... چه شد آخر ؟ 

پدر آن پسر ، بچه مرا پرت کرد عقب و داد کشید سرش که برو گمشو .... برو گمشو ..... ول کن بچه‌مو دیگه پررو ...

صداها در گوشم مثل همهمه شده بود ... تمام خون بدنم هجوم آورد به مغز و چشمهایم ... احساس می‌کردم از گوشهایم بخار خون بیرون می‌زند ...

دویدم سمت پسرم .... به شدت هق هق می کرد و در همان حالت هم می‌خواست به مردک حمله کند ...

پسرکم را در آغوش گرفتم و به مردک گفتم : چرا بچه رو هل میدید ؟ دو تا بچه با هم دعواشون شده ، چرا به بچه من میگید برو گمشو ؟

در جوابم فریاد کشید که خفه‌شو پتیاره ج...ده .... جمعش کن بچه حرومزاده‌تو ...

با کف دستم کوبیدم تخته سینه‌اش . هیچ همچین توقعی نداشت . چند قدمی عقب عقب رفت ... گفتم برای چی فحش میدی ... خودت حرومزاده‌ای بی‌شرف ....

دستش را بلند کرد که توی صورتم بزند که مردی از پشت دستهایش را گرفت ... از این طرف هم همسرم با مشت کوبید توی صورتش .... که همسایه‌مان بغلش کرد و دستهایش را گرفت ....

همسرم داد می‌زد که به زن و بچه من فحش ناموس میدی حرومزاده ؟ این زن منه ... از کجا فهمیدی اینکاره ‌است ؟

مردک از شدت ضربه و فریادهای همسرم جا خورده بود ... گفت من فحش ندادم ....

همسرم گفت جلوی این همه آدم لقب ناروا به زن من دادی باید ثابت کنی . الان زنگ می زنم 110 تا بیان تکلیفتو معلوم کنند ... 

مردک به گ... خوری افتاد ... گونه‌اش شکافته شده بود و با صورت خونین روی زمین نشسته بود و ناله می کرد عصبانی بودم .... ببخشید ... نفهمیدم ...

دست همسرم را کشیدم که ولش کن ... داری سکته می‌کنی ..... بیا بریم ....  همسایه‌مان هم تقریبا کشان کشان از پارک بردش بیرون ... در لحظه آخر به مردک گفتم دفعه دیگه خواستی بچه مردمو بزنی و به مادرش فحش بدی ، یاد امشب بیفت ...

برداشت سه ، دیروز :

صبح جمعه مثل هفته پیش رفتم منزل مادرم . نوبت تزریق سرم داشت و باید خودم می رفتم آنجا ....

نمی خواهم اینجا بنویسم و غمگینتان کنم , اما مادرم هیچ حال خوبی ندارد . شکمش بسیار بزرگ شده و دکترش گفته که داخل محوطه شکم ، مایع تجمع کرده و به اصطلاح آب آورده ... باید بیمارستان بستری شود و آب شکم را تخلیه کنند ... مادرم هم دیگر تحمل این یکی را ندارد ...

چند ساعتی آنجا بودم و ناهارشان را روبراه کردم و کمی قربان صدقه مادرم رفتم و بهش روحیه دادم که عیبی نداره .... باید تحمل کنی مامان .... این هم می‌گذره و دوباره خوب میشی .... استخوانهای بیرون زده سر شانه اش را نوازش می کردم و می‌گفتم : دوباره وزن می‌گیری مامان ... غصه نخوریا ... اتفاقا لاغری خیلی هم خوبه ....

از آن طرف هم به پسرم قول داده بودم که ناهار برویم لواسان . زنگ زدم که کم کم آماده باشید ، که من آمدم دیگر معطل نشویم و راه بیفتیم .

با جگر پاره پاره و چاک چاک و بعد از دهها بوسه مادرم را ترک کردم و به سمت خانه خودمان راه افتادم .

مسیر همیشگی من بزرگراه امام علی است . دیروز طرفهای حسین‌آباد در مسیر جنوب به شمال ، یک بونکر سیمان چپ کرده بود و ترافیک وحشتناکی به وجود آمده بود . وسط بزرگراه رسما ایستاده بودیم . شاید حدود نیم ساعت طول کشید تا یک مسیر 30 ثانیه‌ای را طی کنیم . من در لاین سرعت بودم و هر چند دقیقه یک بار به اندازه یک متر جلو می‌رفتم .

روحم که آشفته بود و این ترافیک بی‌موقع لعنتی که آن موقع دلیلش را هم نمی‌دانستم مزید بر علت شده بود و داشتم آماده یک حمله میگرنی می‌شدم ... که یک سیگار روشن کردم .

همسرم از من خواسته که حتی‌المقدور در ماشینم سیگار نکشم . من هم به خواسته‌اش احترام می‌گذارم و تا جایی که بتوانم این کار را نمی‌کنم . اگر هم بکشم  داخل ماشین زیرسیگاری هست . مثل بعضی از خانمها دستم را از شیشه بیرون نمی برم و هر چند ثانیه یک بار خاکسترش را بتکانم . تابستان هم که هست و کولر ماشین روشن و شیشه‌ها بسته .....

مطلقا بدون آرایش بودم . یک روسری سبز تیره با همان موهای قهوه‌ای رنگ که کمی اش از روسری‌ام بیرون بود و یک عینک آفتابی بزرگ که چشمهای خیس از اشکم را پنهان می‌کرد . اما انگار در این مملکت این نشانه ها برای اینکه زن درستکاری باشی کافی نیست .

سیگارم تمام شده بود و دیگر به نزدیکی بونکر چپ کرده رسیده بودیم . یک دفعه ماشین سمت راستی‌ام شروع کرد به آمدن سمت من . در نظر بگیرید هر بار که صف ماشینها به راه می‌افتاد سر ماشینش بیشتر می آمد به طرف ماشین من . آنطور هم نبود که بخواهد راه بگیرد که اگر می خواست مطمئنا اجازه میدادم برود . رسما می‌خواست اذیت کند .

ترمز کردم که ببینم قصدش چیست و بالاخره می خواهد چه کار کند . دیدم همانطوری هی آرام آرام گوشه سپرش را به گوشه سپر من می‌زند . شیشه را دادم پایین و گفتم چه کار می‌کنی ؟ خوشت میاد اذیت کنی ؟

مردک خیلی ریلکس گفت : چه جورم ... از تو خوشم میاد ج..ده ......

دیگر آتش گرفتم . کمی رفتم جلو و پیچیدم جلویش . ( چون آمده بود به طرف ماشین من ، جلویش خالی شده بود و توانستم راهش را ببندم ) از ماشین بیرون آمدم و رفتم سمت ماشینش . ترس و ناباوری را در چشمش دیدم . دیدم یک جوان 23- 22 ساله است . در نهایت لاغری و مافنگی بودن . دستم را از پنجره کردم تو و یقه‌اش را گرفتم : از من خوشت میاد ؟ هاج و واج مانده بود . عادت کرده بود به اینکه فحش بدهد و هیچ عکس العملی نبیند ....

به تته پته افتاد ... چرا عصبانی میشی خوب ؟ من که چیزی نگفتم ..

داد زدم به من میگی ج...ده ؟ کجای من شبیه ج...ده هاست ؟ خجالت نمی کشی به زن مردم فحش میدی ؟ یقه اش را رها کردم ... شیر شد دوباره : خوب من دیدم سیگار می‌کشیدی ....

داد زدم : مگه من آدم نیستم ؟ هر کی سیگار می‌کشه ج...ده است ؟‌ خواهر تو هم اگه سیگار بکشه ج...ده است ؟

چند نفری دورمان جمع شدند ... پیرمرد محترمی دستم را کشید که بیا این طرف دخترم .... ولش کن این تن‌لش رو ..... از شدت عصبانیت و حرص به گریه افتادم ... گفتم فحش میده حاج آقا .... سیگار رو دست من دیده و راحت به من فحش ناموس میده ... باید اینجا بایسته تا شوهرم بیاد و تکلیفش رو معلوم کنه ....

به آرامی گفت : شوهرت رو به دردسر نینداز ... اون هم جوونه و ممکنه یه کاری دست هم بدن ... هیزم به آتش نریز ....

کمی آرام شدم . تلفنم را دوباره در جیبم گذاشتم و از پیرمرد تشکر کردم و به طرف ماشینم راه افتادم . دیدم چیزی روی دلم سنگینی می‌کند . رفتم طرف جوانک و جلوی همه گفتم : این بار اگه دیدی یه زن داره سیگار می کشه ، فکر نکن ج...ده است . یه لحظه هم این احتمال رو بده که شاید مریض بدحال داره .... شاید مادرش 8 ساله گرفتار سرطانه .... شاید مادرش شده 40 کیلو .... شاید شکم مادرش آب آورده و مادرش گریه می کنه که دیگه ولم کنین .... بذارین به درد خودم بمیرم .... شاید جیگرش از دردکشیدن مادرش می سوزه که پناه آورده به یه نخ سیگار ... ببین باز هم دلت میاد بهش بگی ج..ده ؟


من متاسفم .... بیشتر از همه برای خودم متاسفم ... که هنوز از رو نرفته‌ام و در این مملکت زندگی می کنم ... مملکتی که دارد با سرعت نور به انحطاط اخلاقی می رسد ... مملکتی که دارد با سر به چاه فساد سقوط می کند ...

 

پ.ن 1- خطاب این نوشته همه مردانی‌اند که اینجا را می خوانند . حساب مردان مرد که جداست و خودشان هم می دانند . اما نامردان ... باور کنید شنیدن این کلمات درد دارد .... مراقب رفتار و گفتارتان باشید .

پ.ن 2- نمی خواستم اینقدر از این کلمه استفاده کنم ... اما خیلی تلخم ... تلخم از شنیدن این واژه .... دلم می خواست تلخی‌اش را همانطور زشت و دردناک حس کنید ...

پ.ن 3- برای مادرم دعا کنید ... بسیار دعا کنید .