زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

پرنده آوازه‌خوان من
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: داستانهای پسرکم


پسرکم پیش دبستانی را تمام کرد . بعدازظهر دیروز جشن گرفته بودند برایشان . در سالنی حوالی میدان ونک . خواندن سرود و شعر و نمایش و اهدای کارنامه .....

مدتها بود که می دیدم پسرکم زیر لب شعرهایی در وصف ایران و کشورهای دنیا می خواند و هر بار در جواب من که می خواستم با صدای بلند بخواند می گفت نه .... نباید تو بشنوی .... این یه رازه !

می دانستم در نمایشی که به مناسبت جشن ترتیب داده اند نقش مهمی دارد . پسرک حافظه خوبی در به یاد سپردن نام و پایتخت کشورها و پرچمشان دارد . یک بار در ترافیک بزرگراه همت گیر کرده بودیم که با اشاره به بنر تبلیغاتی ال/جی از من پرسید مامان این پرچم چه کشوریه ؟ گفتم که این پرچم نیست . آرم تبلیغاتی یک شرکته . گفت نه ، اونو می دونم ! اون پرچم پایینشو می گم !

با دقت نگاه کردم و دیدم در مقیاس بسیار کوچکی پرچم کشور کره را دیده است . شب که آمدیم خانه ، به اتاقش رفت و با مقوا پرچم کره را درست کرد . درست با همان علامتها و شکلهای رویش .

بعد از سرود ای ایران که دسته جمعی خواندند و پذیرایی که انجام شد نوبت به نمایش اصلی رسید . پسرک را دیدم که لباس محلی به تن کرده و در جای مخصوصی کنار همه ایستاده و میکروفنی به یقه اش وصل است . با هماهنگی عمو موسیقی شان 3-2-1 گفت و میکروفن را امتحان کرد و بعد از آغاز موسیقی شروع کرد به خواندن آوازش .....

تمام دنیا ایستاد برایم ... هیچ نمی دیدم و نمی شنیدم غیر از صدای پرنده‌ای که می خواند .... پرنده من .... تمام دنیا گرد ما می چرخید و من در خیالم به گرد پرنده‌ام ...

من و همسرم ردیف سوم نشسته بودیم . پسرک هر چند دقیقه یک بار با غرور نگاهمان می کرد و با انرژی بیشتری آواز را ادامه می داد که یکباره دیدم غمگین شد ... فهمیدم اشکهایم را دیده است .... با دستم اشکها را پاک کردم و بوسه‌ای با همان دستها برایش فرستادم ... آواز را قطع کرد و بوسه‌ای در جواب برایم فرستاد یک بار و دو بار و سه بار و چهار بار .....

مربی اش از پایین صدا زد که چه کار می کنی ؟ شعرت را بخوان ... با همان لحن بچگانه گفت : خوب دارم برای مامانم بوس می فرستم !

تمام سالن ترکید از خنده ! نمایش به کلی قطع شد ! از جایم بلند شدم و از مربی و مدیرشان عذرخواهی کردم ! و اشاره کردم به پسرم که مادر به فدا .... شعرت را بخوان ...

بار دوم که نمایش اجرا شد تازه فهمیدم موضوعش چیست .... پسرکم راوی یک داستان بود ... داستان پسرکی که دوست داشته تمام دنیا را ببیند و
یه شب خوابیده بودم            یه خواب خوبی دیدم
سوار ابرا شـــــــــــدم              راهی دنیا شــــــــدم

و شروع می کند از افغانستان می گذرد و هندوستان و ژاپن و آمریکا و فرانسه و آلمان و مصر و ترکیه و در آخر به ایران می رسد و می بیند که ایران بهترین کشور دنیاست .....

دوستانش هم در نقش بچه‌های این کشورها کمکش می کردند و هر کدام سوغاتی‌ها و دیدنی‌های کشورها را با شعر می خواندند ...

اما تصدیق می فرمائید که به نظر من بهترین اجرا را پسرکم داشت ! از شوخی گذشته از فصاحت کلامش و پاکی صدایش حظ کردم .... تک تک کلمات را به خوبی بیان می کرد و با بالا و پائین بردن صدایش ، آواز را قابل فهم می کرد . دیروز فهمیدم علاوه بر استعداد نقاشی ، استعداد موسیقی و آواز هم دارد احتمالا ... کار تابستانم در آمد !

بفرمائید ادامه مطلب .


_____________________________________________________________________

به گمانم دیگر می توانید چهره پسرم را تشخیص بدهید ! اینجا مشغول خواندن سرود ایرانند .


اینجا هم در نقش راوی داستان در نمایش جهانگردی .

مثلا پسرک در بستری از ابر نشسته و داستان را روایت می کند .... مادر به فدای آن کلاه و دستارت ...