زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

من هم آدمم ...
ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: مادرم ،شیمی درمانی


ساعت 3 بعد از نیمه‌شب است . دستهایم را با پیش‌بندم خشک می‌کنم و با رضایت نگاهی به سینی روبرویم می‌کنم . پیراشکی‌های گوشت را پیچیده‌ام و رویشان سلفون کشیده‌ام که خمیرشان خشک نشود . ناگت‌های مرغ را هم در تخم‌مرغ و آرد سوخاری غلتانده‌ام و همه‌شان مرتب کنار هم چیده شده‌اند برای سرخ کردن . برای 3 عدد ساق مرغی هم که از دیروز در ماست و روغن و پابریکا خوابانده‌ام ، روکشی از تخم‌مرغ و کورن فلکس کوبیده شده درست کرده‌ام و حالا سرحال و آماده دارند به من چشمک می‌زنند . از نتیجه کارم راضی‌ام .

خیالم راحت می‌شود که مادر تا 3-2 روز خوراک هوسانه دارد برای خوردن .... شاید ندانید اما کسی که شیمی درمانی می‌کند احوالاتش شبیه به زن حامله می‌شود ... ویار می‌کند انگار ... یک دفعه از یک خوراک بدش می‌آید و به یکباره هوس چیز دیگری می‌کند . حال و روز مادرم هم همین است .

به علاوه اینکه باید از هر طریق ممکن به بدنش کالری برسد . برای همین پیراشکی‌های گوشت را پر کرده‌ام از پنیر پارمژان که کالری بالایی دارد . داخل مایه ناگتها هم تا جایی که توانسته‌ام پنیر گودا ریخته‌ام و در زرده تخم‌مرغ غلتانده‌ام به جای سفیده . یک دسر زعفرانی با خامه فراوان هم درست کرده‌ام و در یخچال گذاشته‌ام تا ببندد و فردا صبح همه را ببرم برایش ....

حالا لابد پیش خودتان فکر می‌کنید که چه بیمار خوش‌اشتهایی .... چه دختر مهربان و فداکاری .... چه محبت خالصانه ای .....

باید ناامیدتان کنم . هیچ اینطور نیست .

مادر من بی‌اشتهایی مطلق دارد . میزان کالری دریافتی روزانه‌اش آنقدر کم است که به تجویز پزشکش یک روز در میان سرم چربی و پروتئین دریافت می‌کند . آن روزی که رفته بودیم فشم و ناهار را در کنار هم بودیم ، به زور 4 قاشق برنج کره زده و یک تکه بسیار کوچک کباب فیله به دهانش گذاشتم ... نوک قاشق نوک قاشق  قربان صدقه‌اش رفتم تا راضی‌اش کردم بخورد ... الآن هم از این همه خوراکی که درست کرده‌ام اگر یک پیراشکی را بتواند بخورد خیلی خوب است ... یا 2 عدد از آن ناگتها .... یا 3-2 قاشقی از آن دسر ...

من هم همچین دختر فداکار و بامحبتی نیستم .شما زیادی در مورد من خوب فکر می کنید . همین دیروز 4-3 ساعتی پیش مادرم بودم . از شیمی درمانی برگشته بود و پرستار آمده بود خانه و سرم پروتئین‌اش را وصل کرده بود و من هم نشسته بودم پایین تختش تا سرم تمام شود و آن آنژیوکت لعنتی را از رگ کبودشده‌اش در بیاورم ....

در طول این چند ساعت ، چند باری پرسیدم که مامان برای ناهارت چی درست کنم ؟ هوس خوراک خاصی نکردی ؟ من که اینجا نشستم ، لااقل بگذار برای شامتان یک فکری بکنم و چیزی فراهم کنم ...

گفت نه مادرجان ... برو یخچال را نگاه کن ، پر از خوراک است .... همه نصفه نصفه ... دیروز خواهرت سبزی پلو با ماهی آورده و پدرت هم خورش قیمه بادمجان درست کرده ... بگذار اینها را بخوریم تا بعد ... تو بیا اینجا پهلوی من بنشین .... وقتی حرف می‌زنم زمان برایم زودتر می‌گذرد و این سرم تمام‌نشدنی زودتر تمام می‌شود ....

من هم به کل آن رگ تعارفی مشهدی مادرم را یادم رفته بود ! فکر کردم خوب راست می‌گوید .... دلش می‌خواهد دختر بزرگش ور دلش بنشیند و او شروع کند از خاطرات 20 سالگی‌اش بگوید ... یادش بیاید که چه جوان و شاداب و سرشار از انرژی بوده که هم درس می‌خوانده و هم روزی 6-5 ساعت تدریس می‌کرده و هم به ما رسیدگی می‌کرده ... نشستم و حرف زدیم تا سرم تمام شد و من هم دستش را پانسمان کردم و به سرعت برگشتم خانه خودم تا پسرکم پشت در نماند ....

بعد از چند ساعت که زنگ زدم از حالش خبر بگیرم ، تلفن دقایق طولانی مشغول بود . با همراه برادرم تماس گرفتم و فهمیدم که با خاله بزرگم صحبت می‌کند . تلفنش که تمام شد زنگ زد به من .... که داشتم به خاله‌ات می‌گفتم تو امروز اینجا بودی و خاله می پرسید که خوب نازنین برایت چی درست کرد ؟ ناهاری ؟ شامی ؟

خشکم زد ... دلم شکست ... اشک پشت پلکهایم می‌لرزید و آماده جوشیدن بود ... آمدم بگویم خوب من که خواستم درست کنم ... خودت گفتی نه .... خودت گفتی بیا اینجا بنشین تا سرمم تمام شود ....

که عقلم نهیب زد هیچ نگو .... مادر است و بیمار و کم حوصله و بی طاقت ... نکند چیزی بگویی که دلش بگیرد ... دهانم را بستم .

با بغضی که مثل یک سیب کال در گلویم جا خوش کرده بود به خواهرم زنگ زدم که حال ماهان را بپرسم و فهمیدم که بله .... خواهرم هم در جریان است . بعدازظهری  وقتی از مادرم پرسیده که ناهار چه خوردی ؟ پاسخ شنیده که هیچی ... چیزی نداشتیم که بخورم ! و وقتی خواهرم با تعجب گفته مگه نازنین پیشت نبود ؟ ناهار برایت درست نکرد ؟ مادرم به او هم گفته که نازنین چند ساعت اینجا نشسته بود از جایش بلند نشد که حتی یک گردگیری بکند ... چه برسد به اینکه چیزی درست کند ...

دیگر اشکم در آمد ... ماجرا را برای خواهرم تعریف کردم و شنیدم که عیبی نداره ... مامان تعارفیه دیگه ... نباید ازش بپرسی ... باید خودت دست به کار بشی ...

می بینید وضعیت من را ؟ خواهر کوچکم باید بیاید به من یاد بدهد که برای مادرم چه کار کنم ... تمام این کارهایی هم که تا نصفه شب بیدار مانده‌ام و انجام داده‌ام برای خفه کردن اشکهایم است ... برای آن حفره خالی که در دلم می سوزد ... برای رگهای قلبم که تیر می کشند ... که مادرم دیروز ناهار خوراک تازه نداشته برای خوردن ...

خودم را دلداری می‌دهم ... تو هم آدمی دیگر ... گاهی احمق می‌شوی .