زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

یک روز خوب
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: روزهای خوب


دیروز نسبتا روز خوبی بود . به مناسبت چله خواهرزاده با خانواده رفته بودیم فشم . ناهار هم مهمان شوهرخواهر بودیم . البته لازم به ذکر نیست که من تنها رفته بودم . شانس آورده بودم و همسر و پسرک بلیت دهکده/آبی/پارس رو رزرو کرده بودند و باید می رفتند آنجا . وگرنه من مادری نیستم که بدون بچه ام بروم خوشگذرانی .

این هم یکی از صدها اخلاق مزخرف من است . از وقتی که پسرک بزرگ شده من تقریبا هیچ تفریح زنانه‌ای نداشته ام . دلم نمی‌اید جایی بروم و خوش بگذرانم و پسرک همراهم نباشد . اما خوب دیروز خیالم راحت بود که دارد به او بیشتر از من خوش می گذرد .

من تقریبا از پائیز گذشته فشم نرفته بودم . هوا که سرد می شود رستورانهای باز فشم دور تا دور تختها را پلاستیک می کشند و محیط داخلش می شود مثل حمام و من اصلا خوش نمی آید . اما دیروز که رفته بودم ،یک چیزی به نظرم عجیب آمد و آن هم فوج فوج زوجهای سه نفره بودند ! تازه مد شده آیا ؟! قبلا دیده بودم زوجهای سه نفره متشکل از دو دختر و یک پسر ! که دخترها دو طرف پسر می نشستند و هر کدام سعی متعالی در جلب توجه بیشتر پسر داشتند ! دیروز به حول و قوه الهی چشمم به نوع دیگرش هم باز شد !

عرض کنم به حضورتان که تختهای رستورانی که رفته بودیم در دو طبقه بود . ما یک تخت در طبقه بالا گرفته بودیم که نسبت به پائینی ها خیلی بهتر بود . یکی از این جهت که تقریبا لابلای شاخه‌های درختها بودیم و دیگری هم از این جهت که مشرف به تختهای پائینی بودیم ! یعنی کافی بود از بالای پشتی ها سرک بکشیم و ببینیم تختهای پائین چه خبر است !

اعتراف می کنم که دیروز تخت پائینی را دید زدم ! دو پسر بودند و یک دختر که وسطشان نشسته بود ! در ملاءعام هم مشغول مغازله بودند ! شاید تختهای بغلی شان فقط ظاهر ماجرا را می دیدند ، ولی من از آن بالا به موقعیت دستهای پسرها کاملا اشراف داشتم ! و حالاتم دیروز به این ترتیب بود :شیطاننیشخندیولتعجبمنتظرسبز

در جواب پدرم هم گفتم دارم رودخانه را نگاه می کنم و امیدوارم کسی نفهمیده باشد من مشغول چه عمل شنیعی بودم !

بفرمائید ادامه مطلب .


________________________________________________________________________


این هم عکس عزیز دل خاله در دستهای پدرش . ایشان که معرف حضورتان هست ؟!

 

این هم نمایی از رستوران و موقعیت استراتژیک تختها ! ما روی آن تخت بالائی ها نشسته بودیم و می بینید که پائینی ها در تیررس دید بالائی ها هستند ! البته اگر مثل من فضول باشند !

 

و این هم عکس عشق من در دهکده/آبی/پارس ! عکس را آنجا گرفته اند و من هم اسکنرم کار نکرد و مجبور شدم از رویش عکس بگیرم .