زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

چه خوش بی مهربانی هر دو سر بی ...
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

همسر من مرد مهربانی است ... مهربان که می گویم یک مهر واقعی را تصور کنید . مهری بی پایان و قلبی به وسعت دریا ... نسبت به من , فرزندمان , خانواده من , خانواده خودش ... نمونه کامل یک مرد وارسته است ...و منبع بی پایان عطوفت و رافت ...

این روزها بسیار غمگینم ... دوستانم علتش را می دانند ... و برای دوستان عزیز تازه واردم عرض می کنم که مادرم بیمارند و متاسفانه شرایط خوبی ندارند ... من فرزند بزرگ ایشانم  ... غم بیماری مادرم به کنار , غصه خواهر کوچک باردارم و برادر بسیار جوانم هم هست ... این وسط پدر عاشقم را هم اضافه کنید که باید مراقبش باشیم تا غم مادر ناگهان از پا نیندازش ...

و طبیعی است که به تنهایی این حجم درد را نمی توانم تحمل کنم ... از شما دوستان جانی ام که بگذریم , این روزها پناه شانه های خسته و دردمند من پهنای سینه مردانه اوست ... شبها که خسته و مانده به خانه می رسد نه اهمیتی به اجاق گاز خالی از غذا می دهد و نه بهم ریختگی خانه برایش مهم است ... اول دنبال من می گردد و تا پیدایم می کند با دقت ته چشمانم را جستجو می کند تا درجه ناراحتی و غمم را بفهمد ... اولین سوالش هم این است که خوبی خانوم ؟... و خدا می داند از ته دل می پرسد ...

تا فرصتی گیر می آورم و فراغتی از دست پسرکم پیدا می کنم می خزم داخل اتاقم ... سرم را در بالش فرو می کنم و با صدا گریه می کنم ... همیشه می فهمد .... گاهی تنهایم می گذارد تا غمم آرام بگیرد و گاهی به سراغم می آید و سرم را در سینه می کشد ... تا بغض و هق هق ام آنجا آرام بگیرد و رود اشک ام خشک شود ...

چه بسیار که با مشت به تخت سینه مردانه اش کوبیده ام و از خدا و روزگار نالیده ام ... حتی دست مرا هم نمی گیرد ... می گذارد بکوبم و بگویم و بگریم تا آرام بگیرم ... تنها به آرامی در آغوشم می گیرد و موهایم را نوازش می کند و چون مادری که کودکش را آرام میکند در گوشم زمزمه می کند : عیبی نداره ... درست میشه ... آروم باش عزیز من ...  

مدتهاست کمتر فرصت و رمق آشپزی و رسیدگی به اوضاع خانه را دارم . حوصله آشپزی را گذاشته ام برای منزل پدرم تا چیزی بپزم و خانواده را دور هم جمع کنم کنار مادر ... در خانه خودمان کمتر غذا درست می کنم ... اگر هم حال و حوصله ای داشته باشم فقط خوراک حاضری است از قبیل کتلت و ماکارونی و مرغ و املت ... خدا می داند که این مرد حتی یک بار صدایش در نیامده است ... یک بار نپرسیده شام چی درست کردی ؟ یک بار از بهم ریختگی خانه و عدم نظافتش گله نکرده است ... جمعه به جمعه همت می کند و تا می تواند خودش می کند و گرنه از من چیزی نمی خواهد .

حتی اگر جمعه ای مادر سرحال باشد و من کیفم کوک و بخواهم غذای مفصلی درست کنم اصرار می کند که زنگ بزن ببریم منزل مامان ... یا سر سفره اول می پرسد که برای مامان اینا کشیدی ؟

فصل گردوی تازه که بود هر 3-2 شب یکبار گردو می خرید و اول می نشست درشتها و سفیدهایش را جدا می کرد برای مادر من ... یا وقتی میوه تازه از باغی می رسد و یا گوشت تازه و سالم از مرتعی برایمان می فرستند , اصرار می کند ما که خودمان نمی خواهیم همه را ببر برای مامان ... از این نمونه ها فراوان دارم که بگویم ... این قصه 7 ساله مکرر من است ...

خانمهای همسر دار می دانند که این کارها چقدر برای یک زن ارزش دارد ... و تا چه اندازه قدر و قیمت مرد را در نظر همسرش بالا می برد ...

همسر عزیزتر از جانم ... گرچه اینجا را نمی خوانی ولی امروز این نوشته را ثبت می کنم تا اگر روزی ازتو رنجیدم , خودم بیایم اینها را بخوانم و یادم بیفتد که تو ملکی آسمانی هستی و من تا چه اندازه از بابت داشتن تو سپاسگذارم ...

تنها آرزو و دعایم برای تو این است که هرگز هرگز هرگز روزی را که بخواهم این کارها را برایت جبران کنم , نبینم تکیه گاه من ... پشت و پناه من ... آرام جان من ... مرد من ...