زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

پیمانه مرا چه کسی پر خواهد کرد ؟
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: امیدوارانه


آدمها به تعریف احتیاج دارند . حتی اگر سن و سالی ازشان گذشته باشد . حتی اگر خودشان پدر و مادر باشند . هیچ چیزی مثل یک تعریف مثبت نمی تواند چشمه شور و اشتیاق و سرزندگی را به قلبشان جاری کند .... با شنیدن تعریف جان می گیرند انگار ... زنده می شوند و پر از حس لطیف دوست داشته شدن ...

ما زنها بیشتر به تعریف احتیاج داریم و البته لعنت به تربیت سنتی مرد ایرانی که فکر می کند همسرش نیاز به تعریف ندارد ... وقتی با لذت دستپختش را می خوری ، وقتی با شوق پا به خانه پاکیزه و آراسته ات می گذاری ، وقتی تمام تلاشت را برای رفاه و آسایش خانواده ات می کنی ، وقتی از نمره های عالی فرزندت کیف می کنی ، وقتی با اشتیاق نگاهش می کنی ، یعنی همسرت خوب است دیگر .... عالی است حتی ... دیگر به گفتن نیاز ندارد ...

نمی دانم در کتابی این را خواندم یا از کسی شنیدم که آدمها در درونشان یک پیمانه محبت دارند . این پیمانه دائم باید پر و خالی شود . وقتی محبت می بیند پیمانه را پر می کنند و وقتی محبت می کنند پیمانه خالی می شود .... برای جاری ماندن این چشمه ، ظرف محبت آدمها باید پر شود . به نگاهی یا حرفی یا بوسه ای ...

من از آدمهای اطرافم محبت می بینم . بیش از همه از پسرم . این پسرک 6 ساله خوب می داند چطور حال مادرش را خوب کند ! بارها شده که بی هوا و بی مقدمه دست مرا گرفته و بوسیده .... و هر وقت غمگین باشم دستهای کوچکش را به دور شانه هایم حلقه می کند ، سر مرا روی سینه کوچکش می گذارد و آرام می گوید : غصه نخور مامان ... من همینجام .... پیش تو ...
چه چیزی بیش از شنیدن این کلمات می تواند غمم را محو کند ؟

درست 10 روز پیش دوست عزیزی برایم این را نوشت . از شوق به گریه افتاده بودم . باور نمی کردم کسی در این دنیا در مورد من اینقدر خوب فکر کند ... از ترس اینکه مبادا عکس العملم از روی هیجان باشد به هیچ کدامتان نگفتم . اما بارها رفتم و خواندمش و هر بار قلبم مالامال از شادی و شعف شد ... فهمیدم این یک احساس زودگذر نیست ...

پانورامای عزیزم ، با تمام وجودم از تو ممنونم . هدیه ای به من دادی که تا ابد در خاطرم خواهد ماند ... هر وقت پیمانه ام خالی بشود ، دوباره این را خواهم خواند ... اطمینان دارم که ظرف محبتم دوباره لبریز خواهد شد ...

پ.ن- نوشتن در مورد برادر تنی همسرم ، روح و روانم را فرسوده خواهد کرد . از یادآوری تک تک آن خاطرات بیزارم . با شرمندگی بسیار ، چند روزی در توانم نیست که زندگینامه بنویسم . مادرم از امروز دوباره وقت شیمی درمانی دارد و پیمانه ام به قدر کافی خالی خواهد شد .... چند روزی مهلتم بدهید عزیزانم .