زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

خانواده همسرم - 2
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: ماجراهای زندگی من


دیروز ابعاد زیادی از زندگی مادر همسرم را برایتان روشن کردم . اکثرا نقاط روشن و نورانی اش را . اما بگذارید این زندگینامه به سرگذشت همسرم و برادر تنی اش برسد ، نقاط تاریک شخصیتش را هم می بینید .

گفتم برایتان که آن فرزندان ناتنی بعد از فوت پدر همسرم با زنی که بزرگشان کرده بود و برادرانشان چه کردند . اینها نقل مکان کردند به همان خانه سازمانی که در شهرکی بعد از پارک چیتگر قرار داشت . همسرم هم محل کارش مرکز تهران بوده . هنوز مترو هم ساخته نشده بود . همسرم تعریف می کند که ساعت 7 شب محل کارش تعطیل می شده و تا بخواهد با اتوبوس خودش را به خانه برساند ساعت از 11 شب هم می گذشته . به خانه می رسیده و در حال بیهوشی لقمه ای می خورده و می خوابیده تا 6 صبح فردا . شش روز در هفته این بساط را داشته تا بلکه بتواند گوشه ای از خرج خانه را بدهد .

برادرش هم به همین ترتیب . همان اوایل سر ساختمانی که به عنوان سرکارگر مشغول کار بوده استخوان ران پایش می شکند . پا را از لگن گچ می گیرند تا قوزک پا . 2 هفته ای خانه می ماند و بعد با همان پا خودش را به سرکارش می رساند مبادا کار را از دست بدهد .....

آن 2 برادر و خواهر پدری هم هیچ سراغی از اینها نمی گیرند . به خیالشان خر مراد را سوار بوده و می تاخته اند . اما خدا نشانشان داد که همیشه در روی یک پاشنه نمی چرخد .

3 نفری سر تقسیم خانه پدری به اختلاف می خورند . و همین می شود مایه تفرقه و جدایی شان . خواهر بزرگتر که اصلا خودش را گم و گور کرده . از اوضاع زندگی اش خبری ندارم ولی دورادور می دانم که روزگار خوبی ندارد . با همسر و فرزندانش در همین تهران زندگی می کند و با برادرهای تنی خودش حدود 15 سال و با برادرهای ناتنی حدود 10 سال است که هیچ مراوده ای ندارد .

از 8 برادرزاده اش 5 نفرشان را تا بحال ندیده است !!! آن سه تا را هم که دیده فرزندان برادر بزرگتر هستند که 15 سالی از آخرین دیدارشان می گذرد ! من هلاک این محبت عمه خانم هستم ! عروسی ما هم کلا نیامد . به این بهانه که چرا کارت را برای ما فرستاده اید و مادر همسرم ( فی الواقع زن بابای ایشان ) باید خودش کارت را می آورده خانه‌مان و شخصا همسرم را دعوت می‌کرده !!! محبت خواهری شان هم در حلقوم بنده !

همسر من با خواهر و برادرهای پدری اش همان زمان عروسی مان آشتی کرد . به اصرار من که گفتم هر چه بوده گذشته و خدا را شکر کنید و بالاخره داشتن همخون از نداشتنش بهتر است . اما باز هم خواهرش نیامد . شاید از خجالت که البته بعید می دانم .

برادرانش آمدند . شرمسار و خجالت زده . یکی دو سال هم با ما و هم با مادرشان رفت و آمد کردند . اما ازدواج مادر را بهانه دعوا و جار و جنجال کردند و مادر همسرم هم ارتباطش را قطع کرد . در حدی که خانه اش را عوض کرد و نشانی خانه جدید را به هیچ کس از اقوام پدری همسرم نداد .

برادر بزرگتر نسبتا معقول تر است . اما خداوند سیلی بدی به صورتش زده است . همسرم تعریف می کند که آن زمانها که نوجوان بوده این برادرش زیرزمین خانه شان را تبدیل به کارگاه کرده بوده و هر دو برادر ناتنی در آن کار می کرده اند . کارشان هم یک کار تولیدی و خدماتی است که البته در ایران رقیبی ندارد . حق انحصاری برای خودشان گرفته بودند و خلاصه روزگارشان بر وفق مراد بوده . به قول همسرم وقتی که برادر بزرگش می رفته و با مشتری هایش تسویه حساب می کرده با دو پاکت پر از اسکناس برمی گشته خانه . همه را هم برای خودش خرج می کرده . دریغ از دادن یک 10 تومانی به برادران کوچکش به عنوان پول توجیبی . حتی پول آب و برق کارگاهش را هم که به خاطر نوع کارش سر به فلک می زده ، پرداخت نمی کرده .

همسرم می گوید که یک بار پدرم به اعتراض گفت : پسرم ، من یک بازنشسته ام و با یک حقوق بازنشستگی روزگارم می گذرد . دیگر ندارم پول آب و برق کارگاهت و ناهار و میوه کارگرانت را بدهم . بیا اینها را خودت پرداخت کن ..

در جواب پدر هیاهویی به راه می اندازد . که معنی حرف تو این است که می خواهی از من اجاره زیرزمین را بگیری ... این زیرزمین سهم منه و پولی براش پرداخت نمی کنم ...

خلاصه که با این که پولش از پارو بالا می رفته کوچکترین کمکی به خانواده اش نمی کرده . کمک که پیشکش ، روزهای تعطیل از برادران کوچک ناتنی اش هم کار می کشیده بدون اینکه یک تومان به عنوان دلخوش کنک به اینها بدهد ...

از روزگار الانش بگویم برایتان ؟ در همان آپارتمان قدیمی 40 سال ساخت مرکز شهر که 20 سال پیش با ارث پدری خرید ، زندگی می کند هنوز . در طول این همه سال و با این درآمد نجومی که داشته است هیچ تغییری در وضعیت زندگی نتوانسته به وجود بیاورد . مبلهای 30 سال پیش ... فرشهای کهنه ... زندگی درب و داغان . به قول خودش پولش برکت ندارد . هر ریالی که به دست می آورد مثل آب از لای انگشتانش بیرون می لغزد . هنوز نتوانسته زندگی اش را مدیریت کند .

3 پسر جوان دارد که الان هر 3 تایشان بیکارند . پسر بزرگترش که نزدیک 29 سال دارد دخترکی را عقد کرده و قرار بوده که همین اردیبهشت مراسمی بگیرند و بروند سر خانه و زندگی شان . اما فعلا مراسمی در کار نیست چون برادر همسرم می گوید که خرج عروسی را ندارد که بدهد . ایضا پولی برای پرداخت پول پیش خانه ندارد . پسرش هم با اینکه در آژانس کار می کند اما پولی که پس انداز کرده به قول خودش تنها به خرج خرید عروسی می رسد و والسلام . بسیار هم از پدرش طلبکار است . یعنی درست همان رفتاری که برادر همسرم روزگاری با پدرش داشته است ....

ای کشته که را کشتی ؟       تا کشته شدی زار .....

رابطه نصفه و نیمه ای که با ما دارد هم با عرض شرمندگی ، به خاطر خودمان نیست . به خاطر پولمان است . خدا می داند که وقتی جریان آن چک را فهمیدند و دانستند که ما در آن زمان پول قلمبه ای در دست و بالمان است چه فیلمها که برایمان بازی نکردند ... جاری من یک روز در میان به همسرم زنگ می زد و از بی پولی ناله و گله می کرد !

البته حنایشان هم دیگر رنگی ندارد . انقدر در طول این سالها میلیون میلیون پول از همسر من قرض گرفته اند و دیگر پس نداده اند که حتی همسر خوش باور و دل رحم من هم دیگر حرفشان را باور نمی کند ...

شرمنده چشمهای نازنینتون که خسته شد . بقیه اش را احتمالا فردا می نویسم .