زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

عاشقانه ای برای پسرم
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: مادرانه هایم


پسرم دیروز شش ساله شد . بعد از یک صبح زیبای اردیبهشتی و در هوایی که هنوز از نم باران خیس و معطر بود به دنیا آمد . قرارمان اواسط خردادماه بود ، اما تمام کائنات مقهور عشق من به اردیبهشت شد . سر ظهر به دنیا آمد . ده دقیقه به اذان مانده بود که روی برانکارد بردنم به سمت اتاق عمل . دکترم گفت تا چند دقیقه دیگر به دنیا می آید . از وقتی که بیهوش می شوی 3 دقیقه وقت داریم برای بیرون آوردن بچه . گفتم : می شود همان لحظه اذان ظهر به دنیا بیاید ؟

شگفت زده نگاهم کرد : فکر می کنم دقیقا همان موقع بشود . در آخرین لحظاتی که به هوش بودم آرزوی شفای مادرم را کردم و بعد دیگر هیچ نفهمیدم .

اولین تصویری که به یاد می آورم چهره همسرم است . روی صورتم خم شده بود و موهایم را نوازش می کرد . به زحمت پرسیدم : سالمه ؟ اطمینان داد که خوب و خوش ! سرحال و سلامت ! سرخوش و مغرور و بی واهمه ، لبها و چشمهایم را بوسید .

3 ساعت بعد خودش را دیدم . چشمهایش را باز نکرده بود هنوز . کسی می گفت چشمها دریچه روحند . دریچه بسته بود .

چشمهایم را بستم و دستش را در دستم گرفتم . به هم وصل شدیم . با هم برابر ، بدون چشم . از حرارت ملایم سر انگشتانش جادو شدم انگار ... دانستم که سالم است .

هنوز هم وقتی خسته ام ، ناامیدم ، غمگینم ، دستانش را در دستم می گیرم . تمام قدرت دنیا در این دستهای کوچک پنهان است . غم آرام آرام محو می شود . امیدم را باز می یابم . دوباره مادر می شوم . چطور دستی به این کوچکی می تواند نور را به قلبم جاری کند ؟

 و چشم‌هایش ... که چشمه زلال زندگی من است . می نوشم و جانم را سیراب می کنم . وقتی که شاد است ، می شود چشمه شور و شوق و اشتیاق ... تمام شادی دنیا از چشم‌هایش به دلم روانه می شود . و وقتی که غمگین است ... چشم‌ها می شود آشیانه جوجه خیس ترسیده ای . با سرعت در آغوشش می کشم ، چشمها را می بوسم و همه چیز آرام می شود .

جان مادر ، مادری کردن من هنر نیست . بالاترین نعمتی است که پروردگارم به من عطا کرده . سجده شکر به جای می آورم و سپاس می گویم که مرا لایق دانست تا حلاوت شیرین مادری کردن را به من بچشاند . و تو .... زیر بار منت توام که به خاطر من آغوش خدا را رها کردی و به زمین هبوط کردی .... به دامن من .

هرگز نمی دانم که چگونه بود و چگونه شد
تنها می دانم که تو فرزند من هستی
و با تار و پود عشق در جان من ریشه دواندی 
خاک می شوم برای گیاه وجودت
تو بالیدن آغاز کن . 

پ.ن - حاصل شش سال عاشقی کردنم را ببینید !


بیست و چهارم اردیبهشت سال 85 :

بیست و چهارم اردیبهشت سال 91 :

بزرگ شده ای ، جان مادر !