زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

زیباترین تصویری که دیده‌ام
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: سفرهایم

وهم‌انگیزترین منظره ای که در طول عمرتان دیده‌اید چه بوده ؟ جایی که مرز خیال و واقعیت را گم کنی ... ندانی آنچه می بینی حقیقت دارد ، یا خوابی و فکر می کنی که بیداری ؟

همین عید امسال در مسافرتمان ، خیالی‌ترین تصویر عمرم را دیدم ... الان که یادم می آید دوباره هیجان زده می شوم . پرشور و اشتیاق .... دلم می خواهد بدوم تا ببینم در پس آن مه غلیظ چیست ....

داشتیم از شیراز به طرف بندرعباس می رفتیم . تازه راه افتاده بودیم و همه چیز دست به دست هم داده بود تا روز عالی‌ای بشود .... آسمان نمه ابری داشت و هوا خنک بود . جاده هم نه شلوغ بود که استرست را زیاد کند و نه خلوت که وهم تنها ماندن در جاده بگیردت . کمی از مسیرمان در میان تپه ها می گذشت .... هر دو طرف تپه های خاکی رنگ و ما فقط جاده پیش رو را می دیدیم . از میانشان که گذشتیم ، ناگهان ...

ناگهان عجیب‌ترین و زیباترین و وهم آلودترین منظره عمرم را دیدم . سمت راستمان دشت بود و کوههایی در دوردست و سمت چپمان ... هیچ نبود . مطلقا هیچ نبود ... فقط تا 20 متری کنار جاده ، زمین خاکی صاف بود و بعد دیگر هیچ .... یک هیچ بزرگ واقعی .....

مه غلیظی تا روی زمین را پوشانده بود . هیچ نمی دیدی و نمی فهمیدی که زیر این مه چیست .... نمی دانستی جنگل بهشتی است یا دره جهنمی .... عجیب تر این بود که 2 متر این طرفتر هیچ مهی در کار نبود . جاده به وضوح تمام در دید بود و سمت چپ تا چشم می دید مه غلیظ بود ... انگار کن دریایی از ابر روی زمین ... کنار جاده ... انقدر هیجان زده و در عین حال ترسیده بودم که اصلا یادم رفت عکس بگیرم ....

از همسرم خواستم که ماشین را نگه دارد و برویم ببینیم پشت این مه چیست ..... او بر خلاف من آدم محتاطی است . اهل ریسک و خطر نیست . کمی مقاومت کرد که ول کن و چه کار داری که چیست و شاید دره باشد و شاید خطرناک باشد و اینها .....

به گوش من نرفت . گفتم اینجا رشته کوهی نیست که دره ای داشته باشد . راهنما زد و آمد سمت چپ و ماشین را نگه داشت ... عجیب تر از مه ، سکوت مطلقی بود که حکمفرما بود . احساس می کردم با فرو رفتن در آن مه به بعد دیگری از زمان و مکان سفر خواهم کرد ....

در سکوت پیاده شدم و به طرف مه راه افتادم . پسرک هم مثل خودم سر نترسی دارد . دنبالم راه افتاد . به خاطر او کمی ترسیدم . خواهش کردم که پیش پدرش بماند تا من برگردم و از همسرم خواستم که پسرک را نگه دارد و خودش منتظرم بماند . کم کم وارد مه شدم .... بخار مرطوب مه روی صورتم می نشست و خنکم می کرد .... چند قدمی بیشتر نرفته بودم که اول آدمها و بعد قایقهای کوچک پدالی را دیدم و مبهوت شدم ....

من کنار دریاچه مهارلو بودم . گستره وسیع آبی رنگ .... با ابرهایی که روی آب نشسته بودند ... و مردمی که خوشحال و خندان مشغول تفریح و بازی بودند .... بچه ها لب آب داشتند بازی می کردند و پدر و مادرها قایق کرایه می کردند و روی دریاچه پر بود از قایقهای کوچک به شکل قوهای سپید ...

شعفی زیر پوستم دوید .... با پافشاری توانسته بودم زیباترین منظره ممکن را ببینم .... و خنده ام گرفت که کمی آنطرفتر همسر و پسرم ایستاده اند و می ترسند از ورود به این همه زیبایی .....

قیافه شان را تصور کردم وقتی که پشت سرم جا گذاشتمشان و مثل فیلمها وارد مه شده ام و از خنده به زانو درآمدم !

از همان جهتی که آمده بودم برگشتم . می دانید که در مه غلیظ جهت یابی تقریبا ناممکن است و باید به ردّ پاهایتان اعتماد کنید . همینطور فهمیدم که مه بهترین عایق صداست . عجیب نبود که تنها چند متر آنطرف‌تر چیزی جز سکوت مطلق وهم‌آلود نبود .

برگشتم و با هیجان برایشان تعریف کردم که به دریاچه مهارلو رسیده ایم . پسرک که تقریبا به دنبال من دوید و من همانطور که سعی می کردم پابه‌پایش راه بروم به همسرم گفتم که دمپائی های بچه را بیاورد و ساندویچ های کوچکی را که برای تو راهمان درست کرده ام ....

آن روز ، کنار دریاچه ، وسط آب بازی من و پسرکم ، و بعد آن وقتی که کنار همسرم روی زمین نشستم و به آغوشش تکیه دادم و گرمای روشنی بخش دستش را روی کمرم حس کردم ، به این فکر می کردم که چه دنیای عجیبی است ....گزافه نیست اگر بگوئیم بیشتر زیبائیها و شادیهای زندگی همینطورند ..... همینقدر نزدیک و در دسترس ... فقط باید دلت را به دریا بزنی و بروی وسط آن مه .... که روی زیبایی را پوشانده و مانع دیدن و شنیدنت می شود ....

عکسی از دریاچه در مه فرو رفته پیدا نکردم متاسفانه ....