زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

یک حس عجیب
ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: ماجراهای زندگی من ،داستان‌های عاشقانه زندگی‌ام

خاله شدن حس بسیار عجیبی است ... فکر می کنم بعد از فرزند ، هیچ کودکی برای هیچ زنی به این عزیزی نباشد ... انقدر این کوچولوی نحیف را دوست دارم که فقط خدا می داند ...

به خاطر جریاناتی که از قبل بوده و البته هیچ تغییری نکرده ، قبل از زایمان خواهرم حس زیاد خوبی به فرزندش نداشتم . سرزنشم نکنید . جای من نبودید هیچ کدامتان تا ببینید چگونه بنیان خانواده ام از هم پاشیده شد ... فکر می کردم بچه ای که پدرش ، شوهر خواهرم باشد را نمی توانم زیاد دوست داشته باشم ....

اما ...... به راستی که تولد هر انسان یک معجزه است ... این معجزه را به چشم دیدم ..... دیدم که به محض آنکه چشمم به آن موجود کوچک پیچیده شده در پتو افتاد دلم رفت .... برای آن صورت کوچولو .... آن دستهای کشیده و آن بدن به شدت لاغرش .... در یک آن ، عزیز شد ... عزیز دل خاله شد ..... آن یک لحظه را دیدم من ... بعد از پسر خودم ، عزیزترین شد برایم ...

پسر کوچکم ، می دانی که چقدر دوستت دارم .... می دانم که می دانی .... همان وقتهایی که شیر مادرت را می خوری ولی بعدش می زنی زیر گریه ... که مادرت هر کاری می کند آرام نمی گیری .... بعد من در آغوشت می گیرم ... به محض آنکه صدایم را می شنوی و به زحمت چشمهایت را باز می کنی و مرا می بینی ، آرام ترین کودک دنیا می شوی ... آرامش و رضایت در صورتت موج می زند .... آرام می گیری و می خوابی ... بگذارم رازی را برایت فاش کنم عزیز دلم ! مادرت به شدت به رابطه من و تو حسودی می کند ! و یک راز دیگر : دیشب حس کردم حتی پدرت را بخشیده ام عسلک من ...

_________________________________

شرمنده روی ماه همه تان هستم که نتوانستم جواب کامنتها را بدهم . همان دوشنبه صبح به سرعت رفتم بیمارستان . و الان تازه برگشته ام خانه که دوشی بگیرم و کمی استراحت کنم و دوباره ظهر می روم منزل خواهرم . از تک تکتان سپاسگزارم و از صمیم قلبم آرزو می کنم ایام به کامتان باشد .... شادی و خوشی و آرامش همیشه میهمان خانه قلبتان باشد ...

و شرح ماجرا : خواهر شیرین عقل بنده یکشنبه شام خیلی خورده بوده ! شما در نظر بگیرید به اندازه یک فیل خورده بوده ! 2 بشقاب آش و یک نصفه همبرگر و کمی هم پلو خورش ! آن هم ساعت 11 شب ! نخندید ! خوب گرسنه اش بوده !

این مقدار خوراک خوردن همانا و حجیم شدن زیاد معده همانا و تنگ شدن جای بچه همانا ! ساعت 2 بامداد دوشنبه کیسه آبش می ترکد . البته حدود 3 هفته زودتر از موعد زایمان . می رود بیمارستان و پزشکش هم آنکال بوده و قبل از خواهرم رسیده بوده . ساعت 4 صبح می رود اتاق زایمان . پزشک می پرسد که حداقل 6 ساعت ناشتا هستی دیگر ؟! و با شنیدن مشروح منوی شام ! زایمان را دو ساعت عقب می اندازد .

البته خواهرم هم هیچ دردی نداشته و مشکل خاصی نبوده در طول این ساعات . ساعت 6 صبح به خواست خودش و علیرغم میل پزشک ، سزارین می شود و خواهرزاده عزیزم متولد می شود . با وزن 750/2 کیلو گرم و قد 47 سانت ! در خانواده مان تا به حال بچه ای به این ریزه میزگی نداشته ایم ! پسر جان ما با وزن 800/3 و قد 52 سانت یلی بود برای خودش ! دو برابر پسرخاله اش بود !

و البته چون زود دنیا آمده خیلی خیلی نحیف و ضعیف است . هنوز چشمهایش را خوب نمی تواند باز کند .... یک روز تمام کلنجار رفتیم تا توانست شیر مادرش را بخورد . دیروز حدود ساعت 3 بعد از ظهر هم مرخص شدند و رفتیم خانه خواهرم . دیشب هم منزل خواهرم ماندم و کمی اوضاع را سر و سامان دادم ... گوسفند قربانی را هم با شوهر خواهرم تکه تکه کردیم و قسمت کردیم برای نیازمندان ... خیالم از آن بابت هم راحت شد . 

مادرم هم به اندازه یک ساعت فقط آمد و بچه را دید و رفت .... گفت نمی توانم بنشینم ... دلم برای خواهرم خیلی سوخت .... برای مادرم بیشتر .... سر زایمان من مادرم درست 10 روز خانه مان ماند ... ولی حالا علنا می گوید که من نمی توانم ... کاری از دستم بر نمی آید ... راست هم می گوید ... دیروز که می خواست با سرنگ لبهای بچه را کمی خیس کند نزدیک بود خفه اش کند ... سرنگ را زیاد فشار داد و آب به حلق بچه پرید ... بمیرم برایت مادرم ...

خوب دیگر کم کم باید بروم . دلم آنجاست ... همه اش فکر می کنم که پسر کوچولو دارد گریه می کند و بغل خاله اش را می خواهد ! آمدم عزیز دلم !