زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

مرگ ، پایان کبوتر نیست ...
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: داستانهای پسرکم ،مادرم

عزیز دل مادر .... این روزها خیلی به پیری و مرگ فکر می کنی .... روزی چند بار از من می پرسی که اگه شما پیر بشین و بمیرین من چیکار کنم ؟ اونوقت من دیگه پدر مادر ندارم ....

می گویم : تا وقتی که ما پیر بشیم تو هم بزرگ شدی .... خودت ازدواج کردی و بچه دار شدی .... وقتی ما بمیریم تو خودت خانواده خودت رو داری .... و باز غمگنانه می گویی : من خانواده دیگه ای نمی خوام ... من پدر و مادرم رو می خوام ....

نفس مادر، ... من هم پدر و مادر می خواهم ... من هم از مرگ پدر و مادرم می ترسم هنوز .... با اینکه تو را دارم اما باز هم آغوش مادرم را می خواهم ..... اما چه کنم ؟

عمر مادر، ... این رسم روزگار است .... پدر و مادرها پیر می شوند .... می میرند و بچه هایشان برایشان عزاداری می کنند .... بعد بچه ها هم پیر می شوند ... می میرند و باز بچه هایشان برایشان عزاداری می کنند .... و تا بی نهایت این دور ادامه پیدا می کند ...

چطور اینها را برایت توضیح دهم ؟ چطور می توانم این فکرهای منفی را از آن سر کوچک دوست داشتنی ات بیرون بیاورم ؟

با لبخند در آغوشت می گیرم ... می بوسمت و آرام آرام تابت می دهم .... در گوشت زمزمه می کنم عزیزترینم ... من هیچ وقت تنهایت نمی گذارم ... همیشه کنارت می مونم .... نفس راحتی می کشی .... پس تو نمی میری مامان ؟

جان مادر .... نه .... برای تو هیچوقت نمی میرم ..... روزی خواهی فهمید .... روزی خواهی فهمید که مادرها حتی اگر بمیرند بچه هایشان را تنها نمی گذارند ... روحشان همیشه مراقب جگرگوشه هایشان است ....


پ.ن - برای مادرم دعا کنید ... حالش هیچ خوب نیست این روزها ... هیچ نمی خورد و خیلی هم درد دارد ... امیدش را به کلی از دست داده .... 2 شب پیش خواب دیده که مادر و مادربزرگش آمده اند دنبالش که با خودشان ببرندش .... از وقتی این خواب را دیده همه حرفهایش با ما حالت خداحافظی پیدا کرده .....

سخت غمگینم دوستانم ..... خیلی سخت ......