زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

هنوز هم پیدا می شوند ...
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: زندگی

دیروز مادرم را برای یک سری کنترلهای بعد از عمل برده بودم بیمارستان . کاری که فکر می کردیم نهایتا 2 ساعت طول بکشد از صبح تا ساعت 5 بعد از ظهر وقتمان را گرفت .

مسئله خاصی نبود خدا رو شکر . چند روزی بود که کمی تب می کرد و خوشبختانه آزمایشات و سونوگرافی اش نشان داد که مشکلی نیست و کمی مایع در همان ناحیه عمل جمع شده که البته طبیعی است .

باید کمی راه برود و غذا بخورد و فعالیت داشته باشد تا این مایع باقی مانده هم جذب شود و دردهایش ساکت شود .

فکر می کردیم تا ناهار برمی گردیم خانه . کارمان که طول کشید قرار شد برویم رستوران . کارمان که بیشتر طول کشید قرار شد برویم ساندویچ بخوریم ! ساعت که نزدیک 5 شد به بیسکوئیت رضایت داده بودیم !!!

پزشک برای درمان بی اشتهایی شدید مادرم دستور داد که از غذاهای آبکی مثل سوپ رقیق و آب میوه های طبیعی شروع کنیم . مادر هم دیروز بعد از مدتها کمی احساس گرسنگی می کرد و من مانده بودم معطل که حالا این ساعت من سوپ از کجا بیاورم و تا برسم خانه و بخواهم چیزی آماده کنم خیلی طول می کشد و مادرم ضعف می کند .

 یادم افتاد که همان نزدیکی ها یک رستوران تبریزی هست به نام سهند که سوپهای محشری دارد . قبلا یکی دو باری گذرم افتاده بود آنجا و اتفاقا علی دایی را هم همان جا دیده بودم !

جلوی رستوران که رسیدم دیدم کرکره ها را کشیده اند و فقط در رفت و آمد خودشان باز است . پارک کردم و رفتم داخل . پرسنلش نشسته بودند و خستگی در می کردند . گفتم که می دانم ساعت 5 است و رستوران باز نیست . اما می خواستم ببینم می توانید 2 پرس سوپ به من بدهید که ببرم برای مادر بیمارم ؟

یک از گارسونها گفت که سوپ داریم خانم . اما صندوق تعطیل است و شرمنده ایم . پیرمردی کنارش نشسته بود که معلوم بود آشپز یا سرآشپز رستوران است . شروع کرد به زبان ترکی به پسرک تشر زدن که خب صندوق تعطیل باشه , آشپزخانه که هست !

به من گفت که دخترم همینجا بشین تا برم برات از آشپزخانه سوپ بیارم ! موقعی که داشت می رفت گفت چند پرس می خواهی ؟ گفتم حالا که زحمت می کشید 3 پرس بیاورید . چند دقیقه بعد با یک ظرف بزرگ پلاستیک پیچ شده برگشت . پرسیدم چقدر می شود که گفت 6 تومان , بدهید آن آقا . و با دست به مدیر رستوران اشاره کرد که آن طرف تر پشت میزش نشسته بود و مشغول کار خودش بود .

آقای مدیر از پیرمرد پرسید که پول برای چی ؟ پیرمرد به زبان خودشان توضیح داد که سوپ است و برای مریض می برد .

در کمال تعجب پول را از من نگرفت ! هر قدر اصرار کردم که شما لطف کردید و من غذای مجانی نمی خواستم , گفت خواهش می کنم بفرمائید .... نوش جانتان ....

به خانه که آمدم و محتویات ظرف را که خالی کردم دیدم لااقل 10 پرس سوپ در این ظرف ریخته است و قاشق یک بار مصرف هم گذاشته برایمان که اگر خواستیم در ماشین بتوانیم بخوریم ....

می دانم که 6 تومان پولی به حساب نمی آید ... اما مدتها بود که همچین برخورد انسانی ندیده بودم ...

اگر گذارتان افتاد سری به این رستوران بزنید .... خیابان مفتح - 100 متری پائین تر از عباس آباد - دست راست - رستوران سهند