زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

پلیس مهرورز !
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: ماجراهای زندگی من

تا حالا کلانتری رفته اید ؟! جاتون خالی , من دیشب رفتم ! من دوران دانشجویی دادگاه زیاد رفتم , حتی پزشک قانونی هم رفته بودم ( من حقوق خوندم ) ولی به چی قسم به کی قسم ! تا الان پایم به کلانتری باز نشده بود ! گاوچران

خوب , حالا چی شد که من رفتم کلانتری ؟ آفرین کرال ! بابت تصادف ! بله ... دیروز ما برای کرال از رانندگیمون تعریف کردیم , خودمون رو چشم زدیم ! همون دیشب یکی زد آینه ماشینمو ترکوند !!!( یعنی این کلمه ترکوندن اینجا کاملا کاربرد داره ! آینه ماشین از بیخ و بن کنده شد . ) حالا چرا واسه تصادف رفتیم کلانتری ؟ داستان داره ....

دیده اید آدم گاهی اوقات دلش می خواهد خودش را به ندیدن چیزهایی بزند که ازشان رنج می برد ؟ اما یک دفعه اتفاقی می افتد که حقیقت با تمام زشتی و پلشتی اش می آید سینه به سینه ات می ایستد و یکی هم می زند تخت سینه ات و هلت می دهد عقب . آنقدر هلت می دهد که دیگر جایی برای عقب رفتن نداری و ناچار می ایستی و نگاه ترسیده ات را در چشمش می دوزی و او با زهر خندی نگاهت می کند و چنگالهای تیزش را روی صورتت که نه, روی روحت می کشد . و فریاد می کشد که من اینجا هستم , مرا ببین , نمی توانی مرا انکار کنی ...

این حکایت دیشب من است . من همیشه افکار فمینیستی داشتم . به شدت با این تفکر که زن در این کشور شهروند درجه 2 محسوب می شود مخالفت می کردم . جلوی هر دسته بندی زنانه , مردانه ای می ایستادم . متنفر بودم از کسی که لبهایش با من حرف می زد و چشمانش را به اسم حیا به زمین می دوخت . معتقد بودم همه ما انسانیم فارغ از جنسیت و رنگ و مذهب و نژاد ...
 اما دیشب حقیقت سیلی محکمی در گوشم زد و از خواب خرگوشی که خودم را به آن زده بودم بیدارم کرد . فهمیدم زنان در این کشور جنس درجه 2 محسوب می شوند , اینجا کشوری است که راننده مرد اتوبوس 2 کابینه تا می فهمد راننده ماشین کناری یک خانم است, می کشد رویت و وقتی که ترمز می کنی و سرعتت را کم می کنی که له نشوی , یک راننده مرد دیگر با عصبانیت و طلبکاری از سمت دیگر می کشد رویت و با سرعت می زند آینه بغل ماشین ات را می ترکاند ... اما این تمام ماجرا نبود . 

شوکه شده و بهت زده به سمند سفید رنگ اشاره کردم که بیا بغل . با سرعت پیچید  جلویم و راننده لاتش پرید پایین و با عصبانیت غیر قابل باوری با کف دستش به سقف ماشینم کوبید که شیشه رو بده پایین , و خدا رحم کرد که به اندازه یک درز شیشه را باز کردم , چون از همان درز می خواست دست بیندازد و من را از شیشه بکشد بیرون که چرا یواش رفتی و بیا ببین آینه ماشینم داغون شده و گلگیرم خط افتاده ( همه را دروغ می گفت , هر راننده ای می داند که وقتی با سرعت آینه یک ماشین را می پرانی آینه خودت فقط به سمت داخل بسته می شود و تازه آینه چه ربطی به گلگلیر دارد ؟)
و تمام اینها در عرض 10-15 ثانیه اتفاق افتاد . آن هم ساعت 5/7 شب کنار یکی از شلوغترین بزرگراههای تهران که چون در بافت مسکونی قرار دارد به وفور هم عابر پیاده درش یافت می شود و محض نمونه یک نفر نیامد جلو ببیند این غولتشن چرا برای آن خانم اینطور شاخ و شانه می کشد ...
گفتم شما بایستید من زنگ می زنم 110 , مقصر معلوم می شود . گوشی را از کیفم در نیاورده بودم که پرید پشت فرمان و .... در رفت !
به سرعت دنبالش رفتم . شاید با سرعت 100 تا در آن بزرگراه شلوغ می رفت تا من گمش کنم . اما زهی خیال باطل ! 6-5 تا لایی کشیدم و رسیدم پشتش .
حالا این وسط هم باید حواسم به پسرک می بود که خیلی ترسیده بود و مثل جوجه خیس می لرزید ,‌ و هم به آن بی شرف که نکند ناگهان ترمز کند و بکوبم عقبش . با یک دستم شماره اش را در گوشی ام وارد کردم و با دست دیگر لایی می کشیدم ! (اگر فیلمش را کسی گرفته بود بلوتوث پر طرفداری می شد !) در همان حال یکی دو بار خواستم بپیچم جلویش که متاسفانه اسلام دست ما را بسته بود! و برای پسرکم خطر داشت .

زنگ زدم 110 . گفتم همچین اتفاقی افتاده و من الان پشت سمند فراری هستم . خدا خیرش بدهد ,‌ گفت سریع شماره اش را بخوان که در سیستم وارد کنم و بعد گفت خانوم با ارامش بزن بغل و دیگه دنبالش نرو چون خطرناکه , همین الان برایت مامور می فرستم صورتجلسه کنه .
سر اولین فرعی ایستادم و بقیه مشخصات را دادم . ادرس دقیق دادم و مشخصات دقیق ماشینم را پرسید از رنگ و مدل و شماره پلاک . به خودم هم توصیه کرد شیشه ها را بده بالا و در ماشین را قفل کن و از توی ماشین تکان نخور تا مامور بیاید . فلاشر را زدم و با اینکه خیلی ترسیده بودم اما خیالم راحت شده بود که الان مامور می آید و در امانم.
به همسر جان زنگ زدم و شرح ماوقع دادم . دلداری ام داد که همین فردا می برم برایت درستش می کنم و پرسید می خواهی خودم را برسانم که گفتم نه و چیزی نشده و تا نیم ساعت دیگه راه می افتم . 

بعد از 20دقیقه دیدم یک مامور نیروی انتظامی با موتور آمد و رفت پشت من در بزرگراه ایستاد .‌ از ماشین پیاده شدم و تا خواستم صدایش کنم , به سرعت سرش را برگرداند و رفت 10 متر جلوتر دوباره ایستاد .
به خودم گفتم لابد برای من نیامده و دوباره سوار ماشین شدم . دیدم برگشت و اینبار رفت 6-5 تا ماشین جلوتر از من ایستاد و با بیسیمش مشغول شد . بعد از حدود 3 دقیقه آمد کنار ماشین من و پرسید شما شکایت داشتی ؟
با خوشحالی گفتم بله بله , که با غیظ و غضب گفت چرا من 10 دقیقه! است اینجا وایسادم , تکون نمی خوری بیای بیرون ؟ لبخند روی لبهایم ماسید ....
گفتم من منتظر مامور راهنمایی رانندگی بودم نه نیروی انتظامی . گفت من دیگه برات صورتجلسه نمی کنم بیا کلانتری .
خشکم زد , با ناله گفتم به خدا من نفهمیدم شما به خاطر من آمدید ببخشید ... با حالت تحقیر آمیزی پوزخند زد که همینه که هست. دیگه برات نمی نویسم بیا کلانتری و گاز داد و.... رفت !
وا رفتم ... خسته و مستاصل دوباره زنگ زدم 110 . به شدت هم گریه ام گرفته بود و تحمل این زورگوئی و تحقیر را نداشتم . با گریه ماجرا را تعریف کردم . البته اپراتور دیگری بود و باز هم بسیار انسان . نام فامیلم را پرسید و با مهربانی ازم خواست گریه نکنم . گفت من گوشی را نگه می دارم تا شما اروم بشید .  مدام دلداری ام می داد و از طرف پلیس ازم عذرخواهی می کرد . قول داد مامور دیگری ظرف 5 دقیقه برایم بفرستد . نام مامور کذایی را پرسید و می خواست برایش گزارش رد کند و البته که من در آن تاریکی ندیده بودم .
بعد از 8-7 دقیقه دوباره همان اولی آمد . با حرص و عصبانیت گفت چرا نیومدی ؟( به افعال دقت کنید ) من هم که پر رو شده بودم گفتم شما تشریف ببرید الان یک مامور دیگه میاد ! پوزخندی زد و گفت من همونم , برات هم نمی نویسم بیخودی هم دوباره زنگ نزن 110, چون از ستاد هم که بهم اعلام کنن دیگه نمیام . بیا کلانتری ... با التماس گفتم من اینجاها رو اصلا بلد نیستم ,برادری کن در حقم همینجا بنویس ( برای طبیعی ترین حق شهروندی ام داشتم التماس می کردم ) گفت بیا کلانتری , گفتم بچه تو ماشینمه به خاطر بچه ام لطف کنید , گفت بیا کلانتری ...

زنگ زدم همسرجان . گفتم اینطور شده ,‌ به شدت عصبانی شد و اسم کلانتری را پرسید . بعد گفت برو سمت کلانتری و من هم خودمو می رسونم . پرسان پرسان بعد از 20 دقیقه رسیدم کلانتری مزبور . همسرجان هم با صورت قرمز شده از عصبانیت رسید.
و برایم تعریف کرد که به افسر نگبان کلانتری زنگ زده و افسر گفته بیاین اینجا من ببینم کدوم مامور بوده . توی کلانتری همسرم با عصبانیت ماوقع را گفت . ماموره آمد . با تبختر از جلوی ما رد شد و به همسرم گفت من بودم . همسر من هم گاهی اوقات کله اش بوی قرمه سبزی می دهد . توی کلانتری که اراذل و اوباش هم اونجا موش میشن و صداشون در نمیاد ,فریاد کشید که:
به چه حقی گفتی نمی نویسم ؟ ماموره گفت داد نزن من صدام از تو بلند تره , همسرم بلندتر فریاد کشید که:
داد بزن , بهت می گم اگه می تونی داد بزن ! به زن و بچه مردم زور می گی ؟به زن من میگی "تو "؟ گفت من همچین چیزی نگفتم ! 10 دقیقه اونجا وایسادم خانومت به من یه اشاره نکرد که من می خوام شکایت کنم . همسرم دوباره با فریاد گفت :
زن من به هر ماموری که اونجا میومد باید اشاره می کرد ؟ تو وظیفه ات بوده خودت ماشین رو شناسائی کنی و صورتجلسه کنی . گفت من همچین وظیفه ای ندارم . همسرم گفت :
 من فردا تو رو می کشونم بازرسی آگاهی ببینم شرح وظایف تو چیه .
از همون اول که همسرجان شروع به فریاد کشیدن کرد ماموره کوتاه اومد . اسم بازرسی هم که اومد مثل موش شد . افسر نگهبان وارد ماجرا شد و به همسرم گفت اقا اینجا کلانتریه , داد نزن , ایشون اشتباه کرده و اگه بخواین من گزارش می کنم , اما حضرت عباسی کوتاه بیا . به ماموره هم اشاره کرد که سریع بیاد شکایت تصادف رو صورتجلسه کنه .
همسرم گفت خانوم من از دست یه بیشرف به شما پناه اورده , عوض پناه دادن تحقیرش کردین؟ امیدشو نا امید کردین؟ پلیس آخه اینطوری میشه ؟
شروع کردند به عذرخواهی . مامور مزبور سریع صورتجلسه را نوشت و رفت در یک اقدام غیر قابل باور آدرس و شماره تلفن غولتشنه رو هم از تو کامپیوتر در آورد و برامون نوشت ! و چند بار هم از همسرجان و هم از من عذر خواهی کرد ! کلی هم راهنمایی مون کرد که باید برای شکایت چیکار کنیم!!!

بله دوستان عزیزم , چون یک مرد همراهم بود , کارم به سرعت راه انداخته شد و تازه همه به وفور ازم عذرخواهی کردند و آدرس و شماره تلفن یارو رو هم گذاشتند کف دستم !!!

از دیشب همه اش به این فکر می کنم که اگه همسرجان نبود توی اون کلانتری چه جوری باهام برخورد می شد و آفرین و مرحبا می گم به غیرت همجنسانم که بدون همسر زندگی می کنند و گلیم زندگی شان رو به تنهایی توی این مملکت از اب بیرون می کشند .از ته قلبم درود می فرستم به همت و جسارت پرنیان , سحر , رها , بانوی مغازه دار , زن تنها و....

از شیرین زبانی پسرک هم برایتان بگویم که در درجه اول از دیدن کلانتری با اون همه پلیس ! به شدت هیجان زده و خوشحال شده بود .... انقدر که شرح تصادف را 8-7 دفعه برای همه اعم از افسر نگهبان و افسر ارجاع و مامور تحقیق آگاهی تا سرباز نگهبان دم در تعریف کرد‌ !
توی کلانتری هم رفت از افسر تحقیق آگاهی ! دستمال کاغذی گرفت و آمد اشکهای من را پاک کرد که مامان گریه نکن , خودم می برم ماشینتو درست می کنم ,پدر اون سمنده رو هم در میارم ! بچه ام فکر می کرد مادرش به خاطر ماشین اینگونه اشک می ریزد ....