زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

تمام شد ! بعون الله الملک الاعلی !
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: زندگی ،خوشبختی

بچه که بودم از حال و هوای قبل عید متنفر بودم . هر روز که از مدرسه بر می گشتم می دیدم یک جای دیگر خانه کن فیکون شده و هیچ چیز سرجایش نیست . مادرم هم که یا شیفت صبح بود یا بعدازظهر . شیفت های صبحی را دوست داشتم . چون مادر تقریبا همزمان با من می رسید خانه و خودش کارها را سر و سامان می داد . ( مطمئن نیستم که در نوجوانی ام هم شیفت های صبحی مادر را دوست داشتم یا نه ! به گمانم تنهایی را بیشتر می پسندیدم !‌)

اما امان از هفته های بعدازظهری ! مادرم صبح تا ظهر که خانه بود همه جا را به هم می ریخت و وقتی می رسیدم با رختخوابهای پهن شده وسط اتاق , کابینت های خالی که دل و روده شان همه جا پخش شده بود و کف اتاقهای لخت روبرو می شدم و مادری که تا شب بر نمی گشت .

و خوب مثل همه بچه های آن دوره , من هم دختری نبودم که بنشینم و نگاه کنم . اینجانب برای خودم یک پا کوزت بودم ! اصلا یکی از نمونه هایی که در فامیل مادری ام تو سر بچه های تنبل و زیر کار دررو می زنند خود شخص شخیص بنده هستم ! در ذکر اوصاف و مناقب حضرت خودم باید خاطره ای برایتان بگویم از دوران 5 سالگی خودم و جنینی خواهرم ! ماههای آخر بارداری مادرم افتاده بود وسط تابستان و تصویر مادرم عین روز جلوی چشمم است که می نشست وسط اتاق نشیمن درست روبروی دریچه کولر , پوست سفیدش قرمز قرمز بود و دائم آب خنک می خورد و باز هم از هرم گرما بیقرار بود ....

جانم برایتان بگوید که مادرم با آن حالش از پس تمیزکاری خانه بر نمی آمد . یک روز بنده خدا جاروبرقی را آورد و زد به پریز برق و به من گفت که جارو کنم ! لوله جاروبرقی از قد من خیلی بلندتر بود ! لوله را حمایل شانه ام کردم و خودم جلو عقب می رفتم و خانه را جارو برقی می کشیدم ! بله !!! یک همچین کوزتی بودم من !

چه می گفتم ؟ آها ! از زجر خانه تکانی های کودکی می گفتم .... مثل بچه های الان نسبت به خستگی مادر و کار زیاد باقیمانده بی تفاوت نبودم . تا جایی که می توانستم کمک می کردم و بیصبرانه منتظر عید بودم . فکر می کردم همین که اول بهار بشود کار خانه هم تمام خواهد شد ...

 آن وقتها فروردین را از آخر اسفند ماه بیشتر دوست داشتم . عید برای ما , آجیل و شیرینی خوردن و عیدی گرفتن و 15 روز تعطیلی بود ... اما اسفندماه فقط کار بود تا 2 روز آخرش که دیگر وقت خرید کردن می شد ....

اما این سالها که خودم خانم خانه ای شده ام می دانم که بیشتر شور و حال عید به همین خانه تکانی قبلش است . خانه را که تمیز می کنم قلبم هم پاکیزه می شود . پرده های شسته شده و اتو شده را که دوباره نصب می کنم ( می کند ! آقای همسر!‌ ) روحم به پرواز در می آید . وقتی در کابینت های مرتب شده را باز می کنم آرامش می گیرم . کیف می کنم از اینهمه تمیزی و پاکیزگی ....

و عارضم به حضور شریفتان که بالاخره خانه تکانی من هم تمام شد . آخرین سری پرده های پذیرائی را هم که از خشکشوئی بگیرم دیگر همه جا پاکیزه است . به اندازه یک وانت اثاث و لباس بیرون دادم . من عاشق دور ریختن ام ! خوشبختانه همسرم در این پروسه لذت بخش دور ریختن همراه و همپای من است ! اگر در مورد چیزی تردید داشته باشم او خیالم را راحت می کند که بده بره !!! می خوایم چیکار !!! خلاصه الان خانه ای داریم طبق اصول فنگ شوئی ! تمیز و مرتب و عاری از وسایل اضافه ! ( به تشخیص خودمان البته !‌)

و دیگر اینکه می گویند که همزمان با پاکیزگی خانه و محل زندگی تان , قلب و روحتان را هم از دروغ و کینه و نفرت پاک کنید ... هر کسی را که به شما بدی کرده ببخشید تا بار کینه او را به دوش نکشید ... من اما در این مورد شرمنده ام .

تا پارسال 3 نفر در این دنیا بودند که هرگز نمی تواننستم ببخشمشان . مادر و برادر و خانم برادر همسرم را . امسالی که گذشت مادر همسرم را بخشیدم ولی شوهر خواهرم به آن دو نفر اضافه شد ....

نمی توانم . هرگز نمی توانم کاری که این 3 نفر با من و زندگی من کردند را ببخشم . داستان همسر خواهرم را که می دانید ... شاید سال دیگر داستان آن دو نفر را هم برایتان گفتم ....

و یک سورپرایز آخر سالی هم دارم برایتان ! جریان چک کذائی بالاخره حل شد ! آن آقای بدهکار بابت خسارت تاخیری که تعیین شده بود چک معتبری را نزد وکیل ما به امانت گذاشته بود و چون شاکی پرونده همسر خواهرم بود , طبعا چک خسارت هم به نام او نوشته شده بود . ولی ایشان نمی آمد صورتجلسه را امضا کند و چک را بگیرد و بدهد به ما . می گفت به من ربطی ندارد و من نه چکی می گیرم و نه می دهم .

اما با فشارهای خواهرم و پدرم بالاخره حاضر شد در ازای گرفتن یک چک صد و پنجاه میلیونی از پدرم به عنوان ضمانت ! برود رضایت بدهد و چک را از وکیل بگیرد و بدهد به ما .

بله عزیزانم .... زمستان رفت و روسیاهی اش ماند برای ایشان .....