زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

باقیات صالحات من
ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: ماجراهای زندگی من

6 سال پیش که بهبودی در حال مادرم رخ داده بود , در میان نذرهایی که کرده بودم یکی هم عضویت محک بود . آن وقتها اینترنتی نمی شد عضو شد و حتما باید می رفتم بیمارستان محک در دارآباد . از شرح کارهایی که در طول این سالها برای این موسسه کرده ام می گذرم و فقط یک موردش را برایتان می گویم .

آن سالها هر کاری هم که برای این بچه ها می کردم باز هم پیش وجدان خودم شرمنده بودم . شما نمی دانید ... تا خودتان نروید آنجا و با چشم خودتان آن بچه های معصوم را نبینید .... پدرها و مادرهای مستاصل و پریشان احوال را نبینید نمی توانید عمق درد و مظلومیت و معصومیت این بچه ها را تصور کنید ...

و البته کار بزرگی که از فکر یک مادر شروع شد . خانم سعیده قدس سالها پیش فرزندش دچار سرطان می شود . در گیر و دار آن روزها و مشکلات و ناملایماتی که در راه درمان فرزندش پیش می آمد پیش وجدان خودش متعهد شد که اگر فرزندش از این بیماری جان سالم به در برد کاری برای همه بچه های سرطانی بکند . خودش هم نمی دانست چه کاری ... فقط می خواست کاری کند ....

امروز بیمارستان محک یکی از مجهزترین مراکز درمانی سرطانهای کودکان است . تا امروز هزاران کودک بیمار از آنجا سالم بیرون آمده اند و بعد از این هم خواهند آمد . اما این موسسه , یک موسسه غیر دولتی است . هیچ کمکی از طرف دولت به طور رسمی و قانونی دریافت نمی کند و بار مالی هزینه های درمان و پیگیری همه بر دوش مردم است .

چند سال پیش جلسه ای خصوصی گذاشتند که در آن از یاوران فعال محک خواسته شد کانونهای بالقوه جمع آوری کمک های مردمی را در اطراف خودشان شناسائی کنند و جهت جذبشان کاری انجام دهند .

چه کاری می توانستم بکنم ؟ در میان تمام خانواده و آشنایانم قلکهای کوچک خانگی محک را پخش کرده بودم . از دو تولیدکننده لباس کودک , قول همکاری در زمینه اهدای لباس گرفته بودم و کار دیگری به ذهنم نمی رسید ...

دلم می خواست کاری کنم که به بود و نبود من کاری نداشته باشد . باقیات صالحات شنیده اید ؟ از خدا می خواستم راهی جلوی پایم بگذارد که بعد از مرگم هم به خودی خود ادامه داشته باشد .

خیلی ناگهانی یاد محل کار همسرم افتادم . فروشگاه همسر من در یک پاساژ بسیار بزرگ قرار دارد . به این فکر افتادم که جلوی در ورودی پاساژ مکان مناسبی برای نصب یکی از آن صندوقهای جمع آوری کمکهای مردمی برای محک است .

سریع فکرم را با همسرم در میان گذاشتم و پرسیدم آیا صندوق دیگری متعلق به موسسه دیگری در پاساژشان هست یا نه . و وقتی که شنیدم هیچ صندوق دیگری آنجا نیست قند در دلم آب شد ....

پیگیری ها و هماهنگی را انجام دادم و همسرم هم با هیئت مدیره پاساژ صحبت کرد و موافقتشان را گرفت و کمتر از یک هفته بعد یک صندوق بزرگ محک درست در محوطه ورودی پاساژ نصب شد .

5 سالی می گذرد از آن روز . صندوق به طور متوسط سالی چهار مرتبه خالی می شود . گزارش شمارش پول را به همسرم می دهند . و هر بار که همسرم میزان مبلغ جمع آوری شده را به من می گوید من سجده شکر به جا می آورم ....

خدا را سپاس می گویم به خاطر نعمتی که به من ارزانی داشت ... و راهی که جلوی پایم قرار داد تا در حد و توان خودم , قدم پایداری برای این بچه ها بردارم ...

در نوشتن این پست بسیار تردید داشتم . دلم نمی خواست این شائبه برای کسی ایجاد شود که من احتمالا دارم از خودم تعریف می کنم یا بیهوده سعی می کنم قدر و ارزش خودم را در چشم شما بالا ببرم .

اما بعد از اینکه این پست را دیدم به این فکر کردم که شاید نوشتن این پست جرقه ای در ذهن هر کدام از شما ایجاد کند و شما هم به یاد مکانهای مستعد نصب صندوق محک در اطراف خودتان بیفتید . یک مجتمع تجاری , یک اداره دولتی , یک شرکت خصوصی , و حتی لابی یک مجتمع مسکونی اماکن بسیار خوبی هستند که اگر موافقت مدیرانشان را بگیرید با یک تماس تلفنی با بیمارستان محک , صندوق را برایتان ارسال می کنند .

و من ایمان دارم بودن مادرم بعد از 7 سال به خاطر دعای قلبهای پاک کودکان و مادران محک است .... ایمان دارم ...