زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

گزارش یک جشن
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

دیروز ساعت 3 بعدازظهر در یک تصمیم مشعشع , قرار بر این شد که همراه پسرک برویم لباس عیدش را بخریم . با خودم گفتم چون امشب چهارشنبه سوری است مردم کمتر می آیند بیرون و خیابانها و فروشگاهها خلوت است و راحت می توانم خریدم را بکنم ! 

این فکر بکر البته یک نقطه نورانی هم داشت ! این که عقل کردم و ماشین نبردم . نه حوصله رانندگی داشتم و نه حوصله دنبال جای پارک گشتن . گفتم همسرجان هم می آید دنبالمان برمی گردیم خانه !

زهی خیال باطل ! حدود ساعت 5 که شد انگار وسط جبهه بودیم ! صدای سوت خمپاره ! و نارنجک و لهیب آتش درست مدل شبیه سازی شده جنگ ایران و عراق بود !

یکی از کسبه محترم خیابان گاندی یک فقره نارنجک پرت کرده بود وسط خیابان که صاف خورده بود روی سر یک عابر پیاده نگونبخت و طرف تقریبا چشمش از حدقه زده بود بیرون ....

زنگ زدند اورژانس که خب در آن شلوغی خیلی دیر کرد و آخر سر مردم با یک روسری روی چشم آن فلک زده را بستند و برایش تاکسی گرفتند و بردنش بیمارستان ...

به هر حال ما خریدمان را کردیم و همسرجان هم خودش را به ما رساند و فرار کردیم به سمت خانه ! که توی راه پسرک هوس آتش بازی کرد و شروع کرد به غر زدن که پس ما کجا بریم جشن چهارشنبه سوری ؟

پارسال همچین شبی ما منزل مادرم بودیم . مادرم آش پخته بود و من و خواهرم هم پیراشکی گوشت درست کردیم و همه خانواده آنجا جمع بودیم ... وسط حیاط آتش روشن کردیم و همسرجان ما و شوهر خواهر گرامی و برادر محترممان یکی یکی ترقه هایشان را رو می کردند ... با هم کل انداخته بودند که مال کدامشان باحالتر است ... برنده ماجرا شوهر خواهرم بود که فشفشه خریده بود و به خاطر کم صدا بودن و نورانی بودن به اتفاق ارا برنده شد ....

یادم هست که از روی آتش می پریدیم و مادرم برایمان شعر می خواند که زردی من از تو ...... سرخی تو از من ....

پسرک یاد آن شب افتاده بود و من به یاد خانواده از هم پاشیده ام ...

ولش کنید . نمی خواهم کامتان را تلخ کنم .

خلاصه که از یک فروشنده سر چهاراه نزدیک خانه مان یک بسته 10 تایی از همان فشفشه های پارسالی خریدیم و دنبال یک جمع شاد گشتیم که برویم قاطی شان شویم .

انتهای خیابان ما بن بست است و می خورد به کوه . یک پارک طبقاتی درست کرده اند و مسیر کوهنوردی از اینجا شروع می شود . جلوی پارک هم یک محوطه میدان مانند است که مرکز برگزاری جشن ها و عزاداریهای خیابانی محل است .

رفتیم آنجا و با یک عده جوان بی حال و بی رمق مواجه شدیم که تنها هنرشان پرتاب سیگارت و نارنجک بود ! کمی که گذشت یک خانواده آمدند و ماشینشان را روبروی جمع پارک کردند . درهای ماشین را باز کردند و ولوم سیستم را تا آخر بردند بالا و پدر خانواده هم رفت از صندوق عقب ماشینش یک کپه چوپ و شاخه خشکیده در آورد و ریخت وسط میدان و اتشش زد !

کلا جو عوض شد ! انگار همه منتظر یک جرقه بودند ! همه شروع کردند به شاخه خشک جمع کردن و بزرگ کردن آتش . بقیه هم مشغول رقص شدند و شجاع هایشان از روی آتش هم می پریدند !

ما هم فشفشه ها را رو کردیم و قاطی جمع شدیم ! از همه جالبتر فانوسهای رنگی بود که شعله ای وسطش بود و رهایشان می کردند . وسط آسمان سیاه شب پر از نقاط نورانی شده بود ....

خلاصه که شب خوبی بود . کلی خندیدیم و روحیه مان عوض شد . تمام دیشب را به این فکر می کردم که مردم ما چقدر به این جشنها احتیاج دارند ... چقدر جای همچین شبهایی خالی است در این کشور ... کاش نهادی بود که این برنامه ها را سر و سامان می داد ..... چقدر برای تجدید روحیه آدمهای همین مملکت مفید بود ....

عکس لباسهای پسرک در ادامه مطلب !


________________________________________________________________________

 

یک کت اسپرت !

 

این هم کت و پیراهن که خودم با شلوار جین ست کردم !

 

این هم کفشش ! یک کالج جیر سورمه ای رنگ !

 

حالا اگه گفتین این لباس رو چی کامل می کنه ؟! یک کلاه گپ جین یا کتان طوسی ! پروژه بعدی خرید کلاهه !!!