زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

بیمارستان نامه -3
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: زندگی ،مادرم

بالاخره مادرم دیروز ترخیص شد . به دستور جراح و خواست خودش که محیط بیمارستان را بیشتر از این نمی توانست تحمل کند . به خصوص رفتار هم اتاقی اش را ! حالا عرض می کنم خدمتتان !

هم اتاقی مادرم یک دختر جوان 25 ساله بسیار خوش اندام و زیبا بود ! که به علت فلج سلولی روده در بیمارستان بستری شده بود و طی یک عمل جراحی و ایجاد یک برش عمودی 30 سانتی درست مثل مادرم , 35 سانتی متر از روده اش را بریده و خارج کرده بودند .

خب ! جوانی و زیبایی و عمل سختی که پشت سر گذاشته بود سیل احساسات رو به طرفش روانه کرده بود . به علاوه مادر این خانوم , دختر رئیس قبلی اون بیمارستان بود و حسابی هوادار داشت بین پرستارها و دکترها ......

ما هم روز اولی که ایشون رو دیدیم , کلی براش غصه خوردیم و از شما چه پنهون ! اشکی هم به چشم اوردیم و کلا اور دوز احساسی کرده بودیم !

اما واقعا ! واقعا بی جهت نگفته اند که سیرت زیبا مهمتر از صورت زیباست ! به حدی این دخترک لوس و مغرور و گستاخ و بی ادب بود که روز آخر دیگه حال من رو به هم زده بود !

البته اگر من هم جای اون بودم و دائم مورد تحسین و تمجید قرار می گرفتم بابت هنرهای نداشته ام , شاید همینقدر از دماغ فیل افتاده می شدم ....

مادرش دکترای زبان داشت . استاد دانشگاه آزاد بود در مقطع کارشناسی ارشد . بعد این مادر تحصیلکرده به محض اینکه دخترش گاز روده دفع می کرد !!! تلفن رو بر می داشت و با آب و تاب به همه خبر می داد ! با جملاتی شبیه این !‌:

مژده بده فلانی !‌ ( مثلا همکارش بود ) همین الان یاسی جان گاز دفع کرد ! سبز یا لی لی لی لی می کرد که چشم ما روشن ! دخمل من امروز 2 بار گاز دفع کرده !!! یا می گفت : خانوم پرستار ! امروز یاسی به قد یک انگشت ! پی پی کرده سبز اون هم در حالی که من با انگشتم مشغول ناهار خوردن بودم ( باز هم هوق !‌)

شب به شب هم دوست پسر دخترک میومد و مادرش می رفت بیرون و اتاق رو براشون خلوت می کرد ! پسره هم پرده رو می کشید و اون پشت مشغول می شدن ! در حدی که صدای بوسه ها و آه و ناله شون به وضوح به گوش ما می رسید ! یعنی اصلا شرم نمی کردن که این طرف یه خانوم میانسال خوابیده با یک زن جوون ... اونوقت اون طرف ...

بعد اینها گدا بودن در حد المپیک ! 5 روزی قبل از ما اومده بودن بیمارستان و در این مدت تمام قند و شکرهای بسته بندی شده , چای لیپتون , کره و مرباهای صبحانه , ماست و ژله های ناهار و شام و کلا هر چیزی که قابلیت نگهداری داشت رو جمع کرده بودن تو کیسه که با خودشون ببرن !‌

در حالی که وضع مالی شون هم خیلی خوب بود ! پدر دخترک شرکت ساختمان سازی داشت و منزلشون هم دیباجی بود . اونوقت این خانم استاد دانشگاه , صبح به صبح که خدمه یک رول دستمال توالت میذاشتن توی دستشوئی , می رفت اون رو بر میداشت و تو کمدشون قایم می کرد .....

تو این چند روزی که بیمارستان بودم , 2 تا چیز رو قشنگ فهمیدم .....

اول این که هیچوقت گول ظاهر زیبای یک آدم رو نخورم ....

دوم این که باور کنید ... باور کنید که تحصیلات برای هیچ آدمی شعور نمیاره ... فهم و شعور یک چیز ذاتیه و قابل به دست آوردن نیست .....

پ.ن 1- حال مادرم و خواهرم خوبه خدا رو شکر ... از این به بعد من هر روز همین موقع ها میرم منزل مادرم , ناهاری درست کنم و دستی به سر و گوش خونه بکشم و مادرم رو روبراه کنم , بعد از ظهر ها هم به شرطی که شوهر خواهرم خونه نباشه , میرم پیش خواهرم , غذائی برای اون ببرم و یه کم پیشش بنشینم که اینقدر حوصله اش سر نره .... طفلک من مطلقا از خونه نمی تونه بیاد بیرون , هنوز مادرم رو ندیده از قبل از عمل ... خلاصه که اگه زیاد اینجا نیستم ببخشید به بزرگواری خودتون ....

پ.ن 2- پستهای بیمارستان نامه به امید خدا تموم شد ! دعا کنید حالاحالا ها از این پستهای مشعشع براتون ننویسم !