زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

بیمارستان نامه - 2
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مادرم

دیشب تا اونجا گفتم که مادرم رو بردن اتاق عمل . من و پدر و برادرم نشسته بودیم و فقط دعا می خوندیم . یک ساعت بعد خاله ام و دایی ام هم آمدند و چقدر هم خوب شد که اومدند .... در این جور مواقع هر قدر دور و بر آدم شلوغ باشه احساس امنیت بیشتری به آدم دست میده .....

حدود 3 ساعت بعد پزشک مادرم اومد بیرون . در جواب ما گفت که عمل با موفقیت انجام شده و شکم تقریبا پاکسازی شده و کلا وضعیت بهتر از اون چیزی بوده که ایشون انتظار داشته .

توده ای روی روده بوده که برداشته شده , روده ها و مثانه به هم چسبیده بودن که با موفقیت جدا شدن و بقیه اندامها هم بازبینی شدن و ظاهرا سالم بودن . فقط چند تا توده ریز روی شاهرگ تغذیه کننده شکم بوده که به خاطر احتمال خونریزی شدید , برداشته نشدن و باید بعدا تحت رادیوتراپی قرار بگیره تا به امید خدا اونها هم از بین برن .

2 ساعت بعد هم مادرم از ریکاوری اومد بیرون و منتقل به بخش شد . اول قرار بود که یک شب در آی سی یو بمونه ولی چون فشار خونش نرمال بوده به بخش منتقل شده .

شب اول , شب سختی بود . مادرم هنوز نیمه بیهوش بود و درد زیادی داشت و حالت تهوع شدید . اما روز بعد خیلی سخت تر بود . با اون برش 30 سانتی عمودی که روی شکمش داده بودن باید شکم بند محکم می بست و راه می رفت . شب دوم هم شب خیلی سختی بود . به خاطر بی حرکتی زیاد , کمرش به شدت درد می کرد و دائم  بلندش می کردم و جابجاش می کردم . اما همه اینها فدای یک ساعت سلامتی مادرم ....

این هم شرح 3 روز غیبت بنده . دیروز بعد از ظهر خاله ام زنگ زد و گفت که شب میاد و می مونه و من برم استراحت کنم . دیگه ساعت 7 و 8 بود که من رسیدم خونه و از اون لحظه تا الان , پسرم ازم جدا نشده .... فکر نمی کردم انقدر به من وابسته باشه ....

امروز هم خاله کوچکم اومده و در طول روز پیش مادرم می مونه . و شب من میرم و پست رو از خاله ام تحویل می گیرم و امشب رو اونجا می مونم ...

داستانها دارم که براتون تعریف کنم .... از مرثیه بی پایان درمان و پزشکی این کشور .... ولی خب نه وقتش رو دارم و نه حوصله اش رو .... باید ببخشید بر من ......

پ.ن 1 - خواهرم هم خوبه . آمپولهای پروژسترون تزریق می کنه برای ادامه بارداری و فعلا دستور استراحت مطلق داره . همسرش براش پرستار تمام وقت گرفته که هم به کارهای خونه برسه و هم مراقب خواهرم باشه ....

پ.ن 2 - به کلی یادم رفت ازتون تشکر کنم ... هیچ ... مطلقا هیچ کلامی وجود نداره که عمق سپاسگزاری من به خاطر محبتها و دعاهاتون رو نشون بده ...... از همه شما با تمام وجودم ممنونم ..... از دوستان عزیزم که تو وبهاشون من رو یاد کردن و دعاهای بیشتر و انرژی های مثبت بیشتری رو به طرف من روانه کردند ..... از دوستان عزیزم که این چند روزه فکرشون مشغول من بود و نگران بودند ..... از تمام شما ..... دست تک تکتون رو می بوسم .......