زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

انگشتر الماس !
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: داستانهای پسرکم

دوستان بسیار عزیزم , از کامنتهای پر محبتتان برای پست قبل و تمام همدردیها و مهربانی هایتان بی نهایت سپاسگزارم . داشتن شما در این روزها برای من غنیمت بزرگی است.

راستش خیلی حرفها می خواستم بزنم . از دیروز که مادرم را برای درمان برده بودم ... از ادمهایی که انجا دیدم ... و قصه هایی که شنیدم ... نمی دانم چه رازی است که وقتی یک عده ادم همدرد دور هم جمع می شوند امید بین شان جوانه می زند . این ایا خاصیت غم است ؟ یا تمایل قلبی ادمها به دلداری دادن همدیگر ؟ کاش ما هم در کشورمان مراکزی داشتیم که بیماران خاص بتوانند دور هم جمع شوند و قصه هایشان را برای هم تعریف کنند . مثل همه جاهای دنیا ... یا اصلا چرا راه دور برویم , همین مراکز گردهمایی که برای درمان اعتیاد راه افتاده و به نظر میرسد از همه روشها بهتر جواب داده مثال خوبی برای کارامد بودن این قبیل مراکز است .

خوب بگذریم , قصه ها را شاید وقتی دیگر تعریف کردم . نمی خواهم بیش از این ناراحتتان کنم .

دیروز وقتی می خواستم پسرکم را در اغوش بگیرم ممانعت کرد ! وقتی پرسیدم که چرا بغل مامان نمیای ؟ در جوابم فرمودند:
مامان من دیگه بزرگ شدم , وقت زن گرفتنمه !!!نیشخند 
خوب ما این رو زیر سیبیل های نداشته مون رد کردیم و به روی خودمون نیاوردیم و سعی کردیم مکالمه رو به طرف دیگه ای هدایت کنیم ! برای همین عرض کردیم خوب پسر گلم حالا که بزرگ شدی می خوای چه کارای خوب دیگه ای بکنی ؟ و شنیدیم که :
بعدش می خوام واسه زنم یه انگشتر الماس بخرم !مژه
و در حالی که داشتم اه حسرت می کشیدم, دوباره شنیدم که:
البته مامان برای شما هم می خرم خوشمزه
و بلافاصله موقعی که دلم داشت از این همه محبت مادر فرزندی قیجوجه می رفت! جمله شان را اصلاح کردند که :
اگه پولم زیاد بیاد می خرم ها !!! ابله
بله عزیزانم , همچین پسر زن ذلیلی دارم من !!!قهقهه