زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

بیمارستان نامه - 1
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مادرم

سلام به روی ماه همگی تون !

راستش اولش می خواستم مثل مونس پست تلگرافی بگذارم ! اما دیدم خیلی نامردیه !

من همین الان رسیدم خونه . خب دروغ چرا ؟! یه دوش هم گرفتم و اومدم اینجا در خدمت همه دوستان جانی ام .

کرال عزیزم تو پست قبلی زحمت کشیده بود و ماوقع رو به اطلاعتون رسونده بود . چیزی که نمی دونین اینه که اون پست رو این بنده خدا 4 بار نوشته بود و پرشین عزیز همه رو به فاک فنا داده بود ! مررررررررررسی کرال برای پشتکار و محبتت !

بریم سراغ بیمارستان نامه !

قرار عمل جراحی برای ساعت 10 صبح روز سه شنبه بود . اما موکول شد به 5/1 بعد از ظهر . چرا ؟ چون گروه خونی مادرم کمیاب ترین گروه خونیه و سازمان انتقال خون فقط 1 واحد خون فرستاد در حالی که بیمارستان به 5 واحد خون نیاز داشت .

و از اونجا که در این مملکت اگه پول و پارتی (بند پ ) نداشته باشی باید بری بمیری , تلفنهای مسلسل وار ما به دوستان و آشنایان شروع شد . نیم ساعت بعد مسئول فنی سازمان انتقال خون, آشنای فامیلمون ! در اومد و نیم ساعتی به رایزنی فرد مذکور با مسئول بانک خون بیمارستان گذشت و در نهایت قول 3 واحد خون اضافه رو دادن که با اون 1 واحد اولیه جمعا 4 واحد خون در دسترس باشه .

بنده ساعت 12 با نامه مهر شده بیمارستان و کلمن آبی رنگ رفتم سازمان انتقال خون و خون مورد نیاز رو گرفتم و بردم بیمارستان . اگه دوباره متهم به پز دادن نشم باید بهتون بگم که مادرم در یک بیمارستان خصوصی بستری بود که دقیقا 14 میلیون تومان وجه رایج مملکت رو علی الحساب از ما گرفته تا بعد موقع ترخیص بیمار , بقیه اش رو هم بگیرن ....

اونوقت صبح روز عمل یادشون افتاده بود که خون درخواست کنند و دست آخر هم فرمودن بگردین ببینین خودتون می تونین تو سازمان انتقال خون آشنا پیدا کنین که خون رو بدن به ما ؟ اگه نتونین که خب عمل امروز منتفی میشه !

کلا من بیچاره شدم تا این عمل انجام شد . پدر من با اینکه آدم تحصیلکرده ایه و سالها شغل مهمی هم داشته ولی چون زود عصبانی میشه ما زیاد نمی تونیم در این موارد بهش اطمینان کنیم .

نمونه اش هم همون روز ظهر وقتی با کلمنی در دست رفتم با مادرم خداحافظی کنم و برم سازمان انتقال خون , پدرم گفت که چرا تو می خوای بری ؟ بده من میرم ! مامانم یه دفعه جیغ زد که نه !!! تو نری ها ! بده نازنین خودش بره !

خلاصه که چشم امید همه در مواقع حساس به آبجی تونه !

قبل از اینکه با خون درخواستی برسم بیمارستان , مادرم رو بردن اتاق عمل . پشت در اتاق عمل که نشسته بودم هر وقت می خواستم به این فکر کنم که چرا پافشاری نکردم برای دیدن مادرم قبل از عمل , زود به خودم تلقین می کردم که دو ساعت دیگه با خیال راحت می بینی اش .....

به جان عزیزتون دیگه چشمام نمی بینه ! دارم از حفظ تایپ می کنم ! میشه بقیه اش باشه فردا ؟؟؟!!!

رها کجایی ؟؟؟ مردم از دلشوره ......