زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

باید قوی باشم .... + حال نوشت
ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: زندگی ،مادرم

گفته بودم بهتان که خواهر کوچکم باردار است . ماه هفتم را به تازگی تمام کرده و وارد ماه هشتم بارداری شده است . کلا های ریسک بوده از اول . یک فیبروم خوش خیم رحمی داشته که بنا به مصلحت پزشکش , هیچ دستکاری اش نکرده و طبق روال طبیعی , بارداری اش را تا الان ادامه داده است .

از روز چهارشنبه درد ملایم و مداومی زیر شکمش داشته است . پنجشنبه و جمعه و شنبه دکترش در دسترس نبوده . دیروز صبح به خونریزی افتاده است . بردنش بیمارستان و دکتر سریعا دستور بستری داده است . طی معاینات مشخص شده که دهانه رحم کاملا نرم و اماده باز شدن است و هر لحظه احتمال زایمان زودرس وجود دارد .

آمپولهایی تزریق کرده اند جهت باز شدن ریه بچه و امروز صبح نوبت سونوگرافی دارد . که ببینند درصد خطر چقدر است و خونریزی مربوط به جفت است یا فیبروم . بعد تصمیم گیری کنند بابت سزارین زودرس و ختم بارداری یا استراحت مطلق و ادامه بارداری تا جایی که تحمل کند .

از طرف دیگر دردهای شدید شکم امان مادرم را بریده است . هفته گذشته با پیگیریها و مساعدتهای نیکای عزیزم , پزشک انکولوژ مادرم را عوض کردیم . پروفسور اردشیر قوام زاده قبول کردند که مادرم را تحت درمان بگیرند و در اولین قدم دستور به جراحی تومور مربوطه داده اند . جراح حاذقی هم معرفی کرده اند و ایشان هم حاضر به جراحی مادرم شده اند .

از هفته پیش امروز را تعیین کرده اند که مادرم در بیمارستان بستری شود و آزمایشات مربوطه انجام گیرد و فردا به امید خدا مادرم را عمل خواهند کرد . آن هم یک جراحی وسیع و گسترده و بسیار سخت . تمام محوطه شکم باید باز شود و یکی یکی اندامها بررسی شود و ضایعات احتمالی برداشته شود .

اگر امروز بعد از انجام سونوگرافی خواهرم , خدای نکرده پزشکش تصمیم به سزارین و ختم حاملگی بگیرد ؛ فردا ما دو عمل جراحی در دو بیمارستان مختلف خواهیم داشت : مادرم و خواهرم . برای مادرم خاله هایم هستند . اما خواهرم غیر از من و مادرم هیچ کس را ندارد . مادرشوهرش پیر و بیمار است و خواهر شوهر هم ندارد . در حالی که مشکل چک کذائی هنوز حل نشده است و اصلا دلم نمی خواهد چشمم به چشم شوهر خواهرم بیفتد .... اما برای رسیدگی به خواهرم من به نظر هیچکس اهمیت نخواهم داد . نه به او و نه حتی به شوهر خودم ... لازم باشد تمامَ دنیا را از سر راهم برمی دارم ....

امروز هم می روم پیش خواهرم . می خواهم موقع سونوگرافی خودم باشم و پیگیری کنم و همه جوانب را جهت تصمیم احتمالی بسنجم . کارهای بستری مادرم را پدرم انجام می دهند و البته خاله هایم هم می آیند . اما فردا ....

کاش بتوانم فردا دو نیمه شوم ..... و هر نیمه ام در یک بیمارستان باشد ... یک نیمه بالای سر خواهرم که پاره تنم است و یک نیمه بالای سر مادرم که تمام وجودم است .....

می دانم تکراری است ... اما دعایمان کنید ... که خدا بهمان رحم کند ..... 

____________________________________________________________________

حال نوشت : تازه از بیمارستان بازگشته ام . خطر از یک قدمی خواهرم رد شد . بارداری ادامه پیدا خواهد کرد تا جایی که بتواند و البته به شرط استراحت مطلق . یقین دارم دعاهای شما شنیده شده است ...

فردا ساعت 10 صبح مادرم به اتاق عمل می رود . و من هم دیگر خانه نیستم . احتمالا 2-3 شبی در بیمارستان می مانم . اما قول می دهم نتیجه عمل را بهتان اطلاع بدهم .

امشب هم بسیار خسته ام . از صبح انقدر این طرف و آن طرف دویده ام که دیگر جانی برایم نمانده . با شرمندگی بسیار , کامنتها را بدون پاسخ تایید می کنم . فقط می توانم تشکر کنم از همه تان ....

سپاسگزارم ...... با تمام وجودم سپاسگزارم ..... سر به آسمان می سایم از داشتن شما .... خدا را سپاس که مرا لایق دوستی شما کرد ....