زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

اخلاق گرایی پسرکم !
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: داستانهای پسرکم ،زندگی

جمعه شب بعد از 2 هفته خانه نشینی مطلق , شال و کلاه کردیم و به قصد یک تفریح سالم ! راهی دربند شدیم .

3 سالی می شد که نرفته بودیم . خیلی که همت می کردیم خودمان را به میدان دربند می رساندیم و می رفتیم رستوران سنتی کاخ سعد آباد . غذای خوبی دارد و موسیقی خوبی و قلیان تمیز و خوب تری ...

دیشب اما دلم خواست برویم بالا . آدمها را ببینم .... دستفروشها را .... لواشکهای براق و آلوچه های رنگ شده را .... دیگ های مسی آش رشته .... بوی ذغال و کباب ....

اما نشد . انقدر مسیر گل آلود و کثیف بود که در تمام راه فقط حواسم به این بود که پایم را کجا بگذارم که تا مچ در گل فرو نرود . همسر و پسرک جلو جلو می رفتند و راه را برای من باز می کردند . هر 10 ثانیه یک بار پسرک آلارم میداد که مامان مواظب باش ! پاتو بذار رو اون سنگه ! مامان مامان ! اون آجره شله ! پاتو نذاری روش ! لیز می خوری ها !

راه رفتن که کوفتمان شد ! گفتیم لااقل برویم در یکی از رستوران های نوساز , کبابی بزنیم و قلیانی برای دسر ! که باز هم کوفتمان شد ! هر جا کباب خوب داشت , قلیان نداشت و هر جا قلیان داشت , کباب خوب نداشت !

و البته چون سلامتی برای ما مهمتر از عشق و حال است ! تصمیم گرفتیم به همان کباب خوب و چای بسنده کنیم و بقیه اش باشد برای شاید وقتی دیگر .

شاممان را خوردیم و دوباره با طی همان پروسه قبلی که البته این بار چون مسیر , سرپائینی بود سخت تر هم شده بود ! برگشتیم .

از ترافیک وحشتناک میدان تجریش و خیابان نیاوران اگر چیزی نگویم بهتر است . طرفهای میدان نیاوران مسافت طولانی را با یک خانم هم مسیر بودیم . البته ایشان پیاده بودند و ما سواره . یک پالتوی آلاپلنگی به تن داشت و درست وسط ماشینها راه می رفت . هر از گاهی هم جلوی یک ماشین را می گرفت و چیزی به راننده و سرنشین می گفت .

خوب حدس اولیه بنده , این بود که ایشان احتمالا دنبال مشتری آخر شب می گردند ! کمی که گذشت و به حرکاتش که دقت کردم و دیدم تقریبا با همه ماشینها سلام و علیک می کند , فهمیدم که به احتمال بسیار زیاد , بنده خدا خل وضع است و دلم برایش سوخت .

تا اینکه پشت آخرین چراغ قرمز قرعه فال به نام ما افتاد و خانم مزبور آمد سمت ماشین ما . کمی که نزدیک شد دیدم عجب ! آرایش این خانم از من بسیار کاملتر و تمیز تر است ! از سایه آبی و رژ صورتی براقش فهمیدم که ترکیبی از حدس اول و دومم به واقعیت نزدیکتر است !

اشاره کرد که شیشه را بده پایین . خیلی کم شیشه را باز کردم و گفتم بله بفرمائید ؟ گفت من پول میخوام برای عمل جراحی !!! کمکم کنید !

همسرم که دید من هاج و واج مانده ام , اشاره کرد که ببخشید و شیشه ماشین را داد بالا .

یکی دو دقیقه بعد پسرک به حرف آمد :

- مامان ؟

جانم ؟

- شما پول داری ؟

( فکر کردم چیزی می خواهد )

بله که دارم پسرم . چی می خوای ؟

- پس چرا به اون خانمه که مریض بود و پول می خواست کمک نکردی ؟

.............. ( لال شدم )

- مگه ما نباید به آدمهای فقیر و مریض کمک کنیم ؟

..............

- مگه کمک کردن کار خوبی نیست ؟

- مگه ما نباید همیشه کارهای خوب بکنیم ؟

بله پسرم ؛ کمک کردن کار خیلی خوبیه ......

- پس چرا به اون خانمه که پول نداشت کمک نکردی ؟؟؟


چه بگویم به او ؟ بگویم من آدم بدی هستم ؟ یا ذهن کودکانه اش را با مفهومی به نام دروغ و تقلب آشنا کنم ؟ بگویم بعضی آدمها دروغ می گویند که فقیرند ؟ خودشان را به مریضی و هزار درد و مرض می زنند که فقط بقیه را سرکیسه کنند .... هم فقرشان دروغ است و هم مریضی شان .....

یا دروغ بزرگتری ببافم و بگویم در کشور ما اگر کسی مریض باشد و پول نداشته باشد , به رایگان درمان خواهد شد و او نباید نگران آدمهای فقیر مریض باشد ؟

در یک لحظه تصمیمم را گرفتم . کیف پولم را در آوردم و شیشه را پایین دادم و صدا زدم خانم .....

صدای پسرم دوباره آمد :

آفرین مامان ...... من می دونستم تو آدم خوبی هستی ........