زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

مادر
ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: شیمی درمانی

 

متاسفانه حال و روز خوبی ندارم .هفته بسیار بد و دردناکی پیش رویم است. جهت شفاف سازی عرض می کنم که از امروز تا چهارشنبه مادرم وقت شیمی درمانی دارند. ایشان خانمی هستند 56 ساله, از ان زنهای اساطیری به شدت ایرانی .از انها که همیشه در زندگی  سنگ زیرین اسیا بوده اند . دلم می خواهد بنویسم مظلوم هم هست اما واقعیت این است که نه مظلوم نیست به وقتش مثل شیر می شود . اما زندگی خیلی در حقش ظلم کرده است . پدر و مادربزرگ و 5 عمه ام به رسم نامهربان این مرزوبوم تا توانسته اند در جوانی رنجش داده اند. مدت 30 سال کار کرد و حقوق گرفت اما هیچ چیزی در زندگی از خودش ندارد. همه را در خانه پدرم و برای ما خرج کرد . مثل اکثر زنان سرزمینم همیشه خانواده اش را بر خودش تقدم می داد . در پست اول نوشتم که مادرم معلم بود . معلمی به غایت سختگیر و در عین حال مهربان . با ما هم همینطور است . ما هم از مادر می ترسیم هم به شدت وابسته اش هستیم و دوستش داریم . البته ترسی که می گویم به معنای حقیقی ترس نیست . بیشتر رودربایستی داریم و کمی هم حساب می بریم .

 اما مادر قوی نازنینم 7 سال است که به سرطان مبتلاست . اول خرداد 83 بود که پزشک گفت مادرتان به تومور پیشرفته تخمدان مبتلا شده . و باید همین فردا عمل شود . اما مادرم خیلی ارام گفت تا امتحانهای ثلث اخر بچه ها را نگیرم نمی روم برای عمل . ماشاالله وقتی هم تصمیمی بگیرد هیچ کس حریفش نیست . پدرم تندی کرد , مهربان شد , داد زد , التماس کرد ولی افاقه نکرد . بعد همکاران مادر را واسطه کرد و چند نفرشان مصرانه گفتند برو , مسئولیت شاگردانت با ما . اما مادرم گفت شاگرهایش به او عادت دارند و اگر معلم دیگری سر جلسه بیاید هول می شوند و نمراتشان خراب می شود . ان سال اخرین سال خدمت مادرم در اموزش و پرورش بود و قرار بود مادر بازنشسته شود و تازه بنشیند وردل پدرم تا خستگی 30 سال کارکردن بیرون خانه را از تن به در کند و نفسی تازه کند .اما خدا نخواست مادرم اسوده شود. وقتی امتحانهای بچه ها را گرفت و ورقه هایشان را تصحیح کرد فردایش رفت برای عمل و دیگر روی سلامتی را ندید . سالهای متمادی است که این سرطان را از هر کجا سرکوب می کنند از جای دیگری سر در می اورد و درست به معنای حقیقی نامش چون خرچنگی هر روز و هر لحظه چنگک هایش را بیشتر دور مادرم فشار می دهد و ....
نمی دانم چرا سرنوشت مادرم اینطور شد ؟ زنی که در زندگیش دل هیچ کسی را نشکست .... هیچ کس کلامی به طعنه و کنایه از او به خاطر ندارد . تمام زندگیش صرف این شد که بچه های سالمی تربیت کند و شاگردانش را هم فرزندان خودش می دانست ....  علیرغم تندی های گاه و بیگاه پدرم هرگز تندخو نشد ...و همواره تلاش می کرد تا فضای خانه مان شاد و صمیمی باشد.
 نمی دانم عدالت خدا را کجای این پازل جا بدهم . اصلا عدالتی هست ؟مادرم به تاوان کدام گناه می سوزد ؟ اسمش را مصلحت می گذارند ... کدام مصلحت ؟ به مصلحت چه کسی بود که مادرم اینطور رنج بکشد ؟ یا ما اینطور بسوزیم ؟ یا شاید امتحان الهی است ؟!!! کدام امتحان ؟ اگر امتحان هم باشد دیگر بسمان است ... ما قبولی نمی خواهیم خدایا , ما را مردود درگاهت کن ولی مادرمان را سالم بهمان پس بده ...کفر می گویم ؟ عیبی ندارد .... فکر کنید من کافرم ... اما من و خواهر و برادرم این روزها کودکانی شده ایم که فقط مادرمان را می خواهیم ... مگر کودکان هم کافر می شوند ؟ یا اصلا مگر توقع زیادی است ؟‌ که مادرم سالم باشد ؟ که مثل همه زنها بتواند اشپزی کند ...برود خرید کند ... ظرف بشوید و همسر و فرزندش را تر و خشک کند... و یا حتی نوه اش را بدون درد در اغوش بگیرد....  
از ان خرداد نفرین شده غم بیماری مادرمان هر روز و هر شب با ماست . اگر شاد باشیم ان وقتی است که مادر حالش خوب است وگرنه همیشه غصه داریم .حتی ملاک تقویم زندگی ما دوره های شیمی درمانی مادرمان است . تمام برنامه هایمان بر اساس حال و روز مادر تعیین می شود . مهمانی رفتن ها , مهمانی گرفتن ها ، مسافرت ها , من حتی زمان بچه دار شدنم را هم با توجه به وضعیت مادرم مشخص کردم . خواستم بچه داشته باشم برای اینکه امید در دلش جوانه بزند . شاید نوه دار شدن انگیزه بیشتری به او بدهد در این مبارزه طاقت فرسا .

 این بار اما وضعیت فرق می کند. تومور لعنتی دست اندازی وسیعی کرده است . در اصطلاح پزشکی گفته می شود این بار متاستاز زیادی داده است . تمام سطح پرده داخلی شکم و گوشه ای از لوزالمعده را تومورهای ریز کوچک پر کرده است . و خوب .... دیگر توان زیادی برای مادرم نمانده است . بیش از 50 دوره شیمی درمانی و بالغ بر 100 جلسه رادیو تراپی دیگر رمقی برایش باقی نگذاشته است ....
این روزها زیاد اشک می ریزم .... هر وقت به صورت خسته و پر چین و چروکش نگاه می کنم که بر اثر نداشتن هورمونهای زنانه و شیمی درمانی های طولانی خیلی زودتر از موعد پژمرده شده است یادم می افتد که روزگاری نه چندان دور این پوست چقدر سفید و جقدر درخشان و صاف بود ... به دستهایش نگاه می کنم و پشت ان همه لکه قهوه ای و رگهای برجسته و کبودی تزریق های مکرر دست دخترکی نوجوان را می بینم که به قول مادر بزرگم جان می داد برای اینکه توی ویترین بگذاری و تماشایش کنی .... می دانید , دستهای مادرم خیلی قشنگ بودند . دستی سفید با انگشتان کشیده و پوستی بی نهایت صاف و ناخنهای به شدت خوش تراش که هیچوقت نیازی به سوهان کشیدن برای زیبا شدن نداشت . ان ناخنهای زیبا حالا کبودند . رگه رگه و پر از پستی بلندی ... سر بی مویش را نگاه می کنم و بی درنگ یاد ان عکس کودکی ام می افتم که مادرم روی گهواره ام دولا شده بود تا مرا بغل کند و ابشار موهای ابریشمی قهوه ای رنگش تا کمر دورش ریخته بود و پدرم با چه عاشق پیشگی رندانه ای لحظه ای جاودانه را شکار کرده بود....

 مادرم ماساژدادن مرا دوست دارد . می گوید هیچ کسی به خوبی من نمی تواند این کار را بکند .برای اینکه اندکی از درد طاقت فرسایش را بکاهم هروقت انجا بروم ساعتی بدنش را مالش می دهم . از کمرش شروع می کنم و بعد پاها و دستها و هر روز بیشتر با این حقیقت هولناک روبرو می شوم که مادرم به طرز وحشتناکی لاغر شده است . 15 کیلو در عرض فقط 3 ماه و متاسفانه می دانم که این اصلا خوب نیست .بعد کنارش می نشینم و دستهایش را در دستم می گیرم . به ارامی شروع به نوازشش می کنم . رگهای کبود رنگش را لمس می کنم و مترصد فرصتی ام که مادرم حواسش به چیز دیگری جلب شود تا بتوانم سر انگشتانش را بوسه زنم . هیچوقت زمانی که می بیند و متوجه من است این کار را نمی کنم . چون می دانم رنج می برد . همان هفت سال پیش بود که بعد از اولین شیمی درمانی حالش به شدت بد شد . بعدها فهمیدیم دکتر زیادی دارو تزریق کرده و مادرم به اصطلاح های دوز شده . در عرض یک روز مادرم داشت می رفت . تمام گلبولهای سفیدش از بین رفته بود و در استانه عفونت خونی و بعد هم کما بود . تا ساعت 12 نیمه شب با همسرم دربدر دور خیابانها می دویدیم , از این بیمارستان به ان بیمارستان و داروخانه شبانه روزی . ان شب تا صبح پاهای مادرم را می بوسیدم . پایین تختش نشسته بودم و سرم را کنار پاهایش گذاشته بودم و با هر نفسم انگشتان پایش را می بوسیدم . فکر می کردم این اخرین فرصتم است تا مادر را ببوسم . اما به گمانم معجزه ای رخ داد و صبح مادرم از مرز مرگ برگشت . بعدها برای خاله ام تعریف کرده بود که تمام مدتی که نازنین پاهایم را می بوسید هوشیار بودم و فکر می کردم حتما دارم می میرم که بچه ام پایم را می بوسد . از ان موقع برای اینکه دیگر اینطوری فکر نکند جز در موارد ضروری نمی بوسمش .
آخ .... نمی دانید چقدر دردناک است ....من زن گنده مادر یک بچه با تمام سلولهای بدنم اغوش مادرم را می خواهم ....دلم می خواهد او قوی و محکم بغلم کند و دلداری ام بدهد که غصه نخور .... من کنارت هستم مادر....و من عطر تنش را انقدر ببویم که مطمئن شوم تا دم مرگم می توانم این شمیم را به خاطر بیاورم ....و به روشنی و تلخی اگاهم که دیگر فرصت زیادی ندارم , اما به خاطر روحیه خودش جلوی احساسم را می گیرم که نه ... حالا نه ... بگذار یه وقت دیگر ...
ببخشید دیگر اشک مجالم نمی دهد برای نوشتن ..... فقط التماستان می کنم دعایش کنید .... دعایم کنید .... که طاقت بیاورم .... که خرد نشوم ....