زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

چون که بگندد نمک
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: هنرمند



این ضرب المثل رو شنیدید ؟‌ :

هر چه بگندد نمکش می زنند             وای به روزی که بگندد نمک!

لطفا افسار فکرتون رو بگیرید و اجازه ندید بره دنبال مصادیق این شعر در سطوح کلان مدیریتی و مملکتی بگرده ! کمی جزئی نگر باشید لطفا ! کمی خوش خیال و سطحی نگر !

جریان از این قراره که من دیشب رفتم یک مرکز بزرگ فروش cd موسیقی و فیلم برای خرید چند آلبوم جدید که به تازگی به بازار اومده و ایضا 2 فقره بلیط کنسرت .(لازمه عرض کنم این فروشگاه یکی از مراکز بزرگ فروش بلیط کنسرت هم هست .)

 اما از آنجایی که اگر بنده پام رو لب دریا بذارم , دریا خشک میشه , دقیقا همون سی دی که خیلی دنبالش بودم تمام شده بود و کلی ذوقم کور شد . 3 تا آلبوم دیگه ای که مد نظرم بود رو پیدا کردم و رفتم صندوق برای حساب کردن . صندوقدار حضور نداشت و آقای جوانی که به نظر می رسید مدیر فروشگاه باشه آنجا نشسته بود . 2 بلیط کنسرت هم درخواست کردم و بعد از اینکه سر ردیف و شماره صندلی ها کمی چانه زدم آن را هم گرفتم . موقع پرداخت مبلغ کل از ایشان پرسیدم که فلان آلبوم ( همانی که دنبالش بودم ) رو کی دوباره میارید ؟

فرمودن : فعلا که تموم کردیم , شاید فردا بیاریم ... اما خودم یه Mp3 زدم فول آلبوم های جدید همه خواننده ها !!! فقط 3 تومن !

ماتم برده بود و در سکوت فقط آقا رو نگاه می کردم ... ایشون اصلا منتظر پاسخ من نشد و از داخل کشوی میز یک سی دی در آورد و گذاشت روی بلیط ها . بعد هم 3 تا آلبومی که پیدا کرده بودم رو کنار گذاشت و گفت پس دیگه اینا رو هم نمی خواد برداری , همه اش تو همین سی دی هست !

عقم گرفت ... پول بلیط ها رو گذاشتم روی میز و اونها رو از زیر سی دی مذکور کشیدم بیرون و فقط تونستم بهش بگم آخه شما دیگه چرا کپی می فروشید ؟

اینجا نمی خوام بیانیه صادر کنم . نمی گم من در عمرم هیچوقت کپی نخریدم . چرا ... من هم خریدم ولی نه کپی آلبوم مجاز خواننده داخلی رو ... حتی کپی فیلمهای ایرانی رو هم نخریده ام تابحال .

من هنرمند نیستم و عضو شورای حمایت از حقوق هنرمندان هم نیستم . فقط برای هنر ارزش قائلم . معتقدم هنرمند ایرانی به اندازه کافی خودش در فشار و تنگنا و مضیقه کاری و مالی هست . ما دیگه بهش اضافه نکنیم ... دلسردترش نکنیم ...

می دونید درد کجاست ؟ اگه من پای بساط یه کپی فروش تو میدون انقلاب ایستاده بودم تعجبی نمی کردم از این کار . چون اون آدم داره نونش رو از کپی فروشی در میاره ... اما یه فروشگاه مجاز سی دی , سودش در اینه که جلوی کپی فروشی رو بگیره , چون از طریق فروش سی دی اوریجینال کسب درآمد می کنه ... 

حرف آخر اینکه نخرید ... به فکر هنرمند مظلوم ایرانی باشید و کپی نخرید ...
لطفا خوش قلب باشید ...


پاداش حق شناسی یا زرنگی ؟
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: هنرمند


 یه روز از همین روزا

                                روی شب پا میذارم
توی قاب لحظه ها
                                عکس فردا میذارم
تا که خوب خوب بشه
                                 زخمای دلواپسی
عشقو مرهم می کنم 
                                 روی دلها میذارم
تو وجود آدما
                                 حس آشنائی هست
مث حس من و تو 
                                 اسمشو ما میذارم ........

 

فکر می کنم مهران پاداش حق شناسی و ادای دینش به ناصر عبدالهی عزیز رو گرفت ...
خوشحالم که مهران برنده شد . و البته مسحور شخصیت و متانت آوا شدم ... 

پ.ن- پاداش حق شناسی رو اصلاح می کنم . مهران نون زرنگی شو خورد ... من نمی دونستم برای اقامت انگلیس چه رودستی به ناصر زده بوده . و اینجاست که باید گفت :

مهران , رای ما رو دزدیده      داره باهاش پز میده !!!


فیل بزرگ هوا شد !
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

آقا بالاخره این لینک دونی ما سر و سامون گرفت ! گودری ما رو چند هفته پیش یکی از دوستان زحمت کشید و درست کرد , اما خیلی از وبلاگهای مورد علاقه ام از قلم افتاده بود . حالا گودری شده اون چیزی که دلم می خواد . لیستی از دوستان همراهم و دوستانی که هرگز اسم من و وبلاگم رو هم نشنیدند و من فقط با علاقه مطالبشون رو دنبال می کنم .

فکر نکنید کار آسونی بود ها ! خیر ... برای من که حداکثر فناوری مورد استفاده ام در امور کامپیوتری به کپی پیست و شیفت دیلیت منحصر میشه , انجام این کار به مثابه درست کردن کیک زرد هسته ای در زیرزمین خونه مامانم اینا بود !!!

پ.ن - نکنه تا حالا گودری منو ندیدید ؟! یه کم زحمت بکشید برین پایین تر ! بعد از لینک دونی دوستان که برای روز مبادای بی گودری ! نگهش داشتم , لینک دونی گودری عزیزمو مشاهده خواهید کرد ! بغل

هوق نوشت : چقدر گفتم گودری ! سبز
آقا کشف نوشت ! : این اسمایلی ها رو میشه بزرگ کرد ! هوق رو ببینید :  سبز
                           البته کیفیت تصویر میاد پایین !


گندابی که در آن زندگی می کنیم ...
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

 

آمده اند صاف جلوی من نشسته اند . از در که وارد شدیم اول دخترک با لب خندان و عشوه و ناز آمد جعبه شیرینی را بهمان تعارف کرد و در جواب پرسش ما با ذوق زدگی گفت شیرینی عروسیمه . بعد هم رفت بغل دست شوهرش روبروی ما نشست ...

 اول از دست گذاشتن مرد روی شانه دخترک شروع شد . یواش یواش دخترک خودش را توی بغل مرد جا کرد . سرم پایین بود و مشغول بالا پایین کردن فایل های pdf گوشی ام بودم که حس کردم اتفاقات عجیب غریبی در آن سمت در حال وقوع است ! مردک دستش را برده بود پس گردن دختر و رسما داشت باهاش ور می رفت ! ماساژ می داد , بازی بازی می کرد و کارهایی از آن دست که برای آماده شدن قبل از رابطه زناشوئی می کنند !!! دخترک هم مثل بچه گربه ای که پس گردنش را می مالی خودش را کش و قوس می داد و عشوه خرکی می آمد ... صورتش یا بهتر بگویم لبهایش در فاصله 2 سانتی متری لبهای مرد بود ... کاملا توی آغوش هم بودند ... دخترک هم دستش را برده بود آن طرف صورت مرد و با گوشش بازی می کرد و پر از خواهش و تمنا چشمش را به چشمهای مردک دوخته بود ! فکر کنید از کمر به بالا تمام بدنشان به هم چسبیده بود ! ریز ریز حرف می زدند و با حالت خاصی می خندیدند ...

اشتباه نکنید ... این صحنه را در طبقه بالایی یک کافی شاپ پر دود ودم که اصلا برای همچین کارهایی ساخته شده است ندیده ام . اتاق انتظار یک مرکز خصوصی شیمی درمانی محل برگزاری این نمایش مهوع و چندش آور بود ...

 نمی دانم ...شاید اشکال از ساختار مغز من است که هنوز درک نمی کنم این ها را ... نمی فهمم چطور می شود که بعضی ها نمی فهمند جای این کارها در رختخواب است و نه پیش چشم آدمهایی که یا خودشان دارند شیمی درمانی می شوند و یا عزیزشان دارد درد می کشد ...

 کنار دست من زن جوانی نشسته است که چند هفته ای است در این رفت و آمدها با هم دوست شده ایم . 28 سال بیشتر ندارد و برای درمان همسر 33 ساله اش آنجا می آیند . یک پسر 4 ساله دارد و دخترکی 6 ماهه ... همسرش مهندس ایران خودرو است و 3 ماه پیش ناگهان سرکارش بیهوش می شود و ... هر بار که درمان همسرش تمام می شود تا 3 روز دخترک 6 ماهه اش را نمی بیند ... چون به او گفته اند امکان تشعشع دارو از بدن وجود دارد و برای نوزادان خطرناک است ...دل او با دیدن این صحنه ها برای روزهای خوبش با همسرش تنگ نمی شود ؟....

 یا از این بدتر پسران جوان مجرد حاضر در جمعند ... مرد جوان 28 - 27 ساله ای که 6 ماه است درمان ریه خودش تمام شده و حالا برای درمان مشکل معده پدرش می آید . پدری که یحتمل از غصه بیماری پسرش به این روز افتاده ...

 فهم این چیزها خیلی سخت نیست ... نه به هوش و تحصیلات و جایگاه اجتماعی ربط دارد و نه به میزان گرایشات دینی و مذهبی فرد ... فقط و فقط به مقداری وجدان نیاز دارد و کمی هم حیا و شرف و آبرو ...

 کجای کارمان غلط بوده که نسل جدیدمان بی خیال همه چیز شده و فقط و فقط به خودش و خواسته ها و تمایلات خودش بها می دهد ؟ شاید بعضی ها بگویند به خاطر محدودیت ها و سختگیری ها است : "الانسان حرص علی ما منع " یعنی انسان به چیزی که از آن منع می شود حریص می گردد . ولی باور کنید سختگیری روی ما و نسل ما خیلی بیشتر بود . خیلی خیلی بیشتر ... ما گشت ارشاد نداشتیم , کمیته داشتیم . و کسی که پایش به کمیته می رسید دیگر بی آبرو و انگشت نمای خاص و عام بود . زمان ما انتظامات دم در دانشگاه ابهتش از ریاست دانشگاه هم بیشتر بود... شاید بخندید , ولی به خداوندی خدا قسم حدود سالهای 75 تا 79 که من دانشگاهی بودم , حراست دم در ناخنهایمان را هم چک می کرد و موردهای انضباطی مان را در دفتر بزرگش وارد می کرد . به هیچ وجه حق آرایش کردن نداشتیم , ناخنمان از حد کمی نباید بلندتر می بود , لاک و شلوار کوتاه و پای بی جوراب که دیگر بماند ... پسرهایمان حق پوشیدن پیراهن یا تی شرت آستین کوتاه نداشتند , حتی چله تابستان ...
یک بار که مادرم آن طرفها کار داشت و آمده بود دنبال من که با هم برگردیم , حراست لیست موارد انضباطی من را به مادرم گزارش کرده بود . هنوز مادرم از آن لیست به عنوان یک مثال از میزان سختگیری روی نسل ما برای خواهر و برادرم یاد می کند . لیست یک همچین چیزی بود :
در تاریخ فلان ناخن هایش بلند بوده است . در فلان تاریخ دیگر موقع بیرون رفتن ریمل داشته است . در بهمان تاریخ ناخن کوچکش لاک داشته است و.... باورتان می شود ؟

 پس چرا ما هنوز حیا داریم ؟ چرا هنوز جلوی پدرمان رویمان نمی شود تنگ دل همسرمان بنشینیم ؟ و هنوز بارداری مان را تا ماههای آخر از پدرمان پنهان نگه می داریم ؟ و دهها مثال دیگر که حتما به ذهن خودتان می آید ...

 فکر می کنم شرف و آبرو به پارامترهای دیگری هم بستگی دارد . وقتی بلوغ فکری ات در جامعه ای شکل بگیرد که در آن دروغ گفتن و ریاکاری مثل آب خوردن است , زیاد هم دور از ذهن نیست این عدم تعادل ها ...

ریشه های درختان برای رشد خاک خوب می خواهند و آب تمیز ... در گنداب , هیچ سروی پا نمی گیرد ...

 

پ.ن- ور خوشبین ذهنم می گوید شاید هم این کارها یک جور طغیان است . یک طغیان عصبی کور علیه کسانی که باعث و بانی وضع حاضرند ... کاش همینطور باشد ...


پسرک دل شکسته من ...
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: داستانهای پسرکم

به من بگوئید برای تسکین قلب شکسته یک پسر بچه 5/5 ساله چه کار باید بکنم ؟

دیروز وقتی از مهد برگشت خیلی پکر و کلافه بود . معمولا جلوی در سوال پیچش نمی کنم . با آرامش صبر می کنم , لباسش را عوض می کنم , دست و رویش را می شوید و چیزکی برایش می آورم تا بخورد . ( عموما میوه ) دیدم خودش هیچ حرفی نمی زند . در حالی که وقتی دسته گلی به آب داده یا با دوستی دعوایش شده سریع همه را گزارش می دهد . من هم به رویش نیاوردم و آماده اش کردم برای خواب بعد از ظهر .

 آمد پهلوی من روی تخت دراز کشید ( روزها بلا استثنا کنار خودم می خوابانمش ) مثل یک بچه گربه خزید در آغوشم و وسط قصه ای که تعریف می کردم یک دفعه گفت : مامان من خیلی ناراحتم ... و بغض کرد . به نرمی ازش پرسیدم که جریان چیست و چه اتفاقی افتاده ؟ و پسرکم شروع کرد به درد دل کردن که مامان من خیلی تو مهد کودک تنهام ... هیچ کسی با من دوست نمیشه ... هیشکی منو تو بازی راه نمیده ... همه میگن نه نه تو نیا پیش ما ... تو حیاط پیش آریا میرم میگه نه ما با تو بازی نمی کنیم ... پیش مهبد میرم میگه نه نه تو نیا تو گروه ما ... مامان من همیشه خودم با خودم بازی می کنم ...

همه اینها را با بغض و آه می گفت ... من فکر کردم شاید یک احساس زودگذر بچگانه است ... شروع کردم باهاش همدردی کردن و گفتم می دونم که خیلی سخته کسی با آدم دوست نباشه ولی تو پسر خیلی خوب و مهربونی هستی من مطمئنم که اگه با دوستات خوب رفتار کنی اونها هم با تو دوست می شن و ...

در تمام مدتی که داشتم دلداری اش می دادم سرش را در گودی بازوی من فرو کرده بود و به ظاهر ساکت بود . کم کم احساس کردم بازویم خیس شده ... چرخیدم و صورتش را بالا گرفتم که ببوسمش که ناگهان این بچه زار زار شروع کرد به گریه کردن ... متوجه شدم در تمام مدتی که داشتم حرف می زدم لبهایش را چفت کرده بوده و محکم به بازوی من فشار می داده که بغضش نترکد و بی صدا اشک می ریخته است ... اما وقتی از خودم جدایش کردم انگار این بچه از غصه ترکید ... از ته قلبش هق هق می کرد و به پهنای صورتش اشک می ریخت ... باید جای من مادر باشید تا بفهمید چگونه دلم پاره پاره شد . احساس می کردم کسی توی سینه ام قلبم را چنگ می زند ...

دلداری اش دادم و با هم راهکارهایی را مرور کردیم تا بچه ها در جمع خودشان بپذیرنش ... اما خدا می داند که دلم داشت می ترکید ...

پسرک من خیلی مهربان است ... خیلی خیلی بچه با محبتی است ... یادش داده ام احساساتش را بروز بدهد ... در طول روز به دفعات می گوید مامان دوستت دارم یا به پدرش یا مربی مهدش یا بستگان دیگرمان .روابط عمومی اش در حد عالی است ...  همیشه با دیگران سلام و احوالپرسی می کند . طوری که بعضی وقتها ما بهش تذکر می دهیم که لازم نیست با همه سلام و علیک کند ! خیلی مودب است , هیچ وقت تو نمی گوید . همیشه با ضمیر دوم شخص با دیگران حرف می زند . و بچه بسیار شاد و خنده رو و خوش اخلاقی است ...

اما گل بی خار کجاست ؟ با تمام این محسنات اخلاقی و تربیتی که دارد اما در رفتارش با کودکان همسن و سالش یک عیب بزرگ دارد و آن اینست که زود عصبانی می شود . واکنش هایش نسبت به دوستانش خیلی تکانه ای و لحظه ای است . علتش هم اینست که پسرک من به بیش فعالی خفیف دچار است . و به قول دکتر روانشناسش این دست بچه ها قبل از اینکه فکر کنند واکنش نشان می دهند .  

این واکنش ها و رفتارها باعث شده که از جمع همسن و سالانش طرد شود . مربی اش می گوید بچه ها در رفتار با پسرک احساس امنیت نمی کنند و خوب .... راست می گوید . اما من با بچه ای که در این سن احساس طرد شدگی و تحقیر می کند چه کنم ؟

از دیروز در خواست می کند که مهدش را عوض کنیم و می گوید که دیگر اصلا دلش نمی خواهد به این مهد برود . انجام این کار کمی سخت است ... اولا که پسرک امسال پیش دبستانی است و رسما وارد نظام آموزش و پرورش شده است . برنامه مدون برای تحصیل دارند و الان وسط کار است ...

و دلیل مهمتر این است که از مهدش بسیار راضی ام . کادر آموزش بسیار قوی دارد و به بچه ها خیلی اهمیت می دهند . اینجا را با کلی پرس و جو پیدا کرده ام و در واقع تنها مهد 3 ستاره واقعی در منطقه ماست . با اینکه از نظر مکانی به منزل ما کمی دور است و مهد برای ما حتی سرویس رفت و آمد نمی تواند فراهم کند , اما آژانس خصوصی برایش گرفته ایم که پسرک را ببرد و بیاورد . یک محیط بسیار سرزنده و شاداب و فعال و پویا دارد ... خلاصه که مهد از نظر من بسیار عالی است و نمی خواهم عوضش کنم ...

اما با دل شکسته پسرکم چکار کنم ؟ از دیروز تا بحال هر وقت یاد صورت اشک آلودش می افتم بی اختیار گریه ام می گیرد ... می بینید چه مادر قوی و محکمی هستم من ؟...

 


متاسفم ...
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

اینجا ایران است ... با سیستم قضائی مدرن و متعالی اش ... که ادعا می کند در جهان نمونه است و همه دادگستری های دنیا باید از روی دستش مشق بنویسند ...

و من بسیار متاسفم برای هر زنی که می خواهد در این سیستم از حق انسانیت خودش دفاع کند ...

زن بودن در این مملکت انگار لکه ننگی است تا ابد بر روی پیشانی ....

____________

شفاف نوشت : صبح رفتم دادسرا . جهت شکایتی که وصفش رفته بود ... مثل سگ پشیمانم کرده اند ....


جمع بندی سفر !
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: کیش

خوب چند تا نکته رو می خوام براتون جمع بندی کنم :
‌( کلا من تا این سفر رو تو حلقتون فرو نکنم ولتون نمی کنم ! نیشخند )

1- سعی کنید از تور برنامه هتل با ناهار رو بگیرید . ناهار توی کیش خیلی سرگردون میشین . رستوران های خوب ظهرها یا تعطیلند یا کاملا سوت و کورن و مجبورین همش فست فود بخورین .

2- برای هر روز فقط یک برنامه گردشی برای خودتون بذارین . به همین خاطر بهتره که حداقل 4 روزه برین کیش تا خسته نشین . بقیه روزتون رو بذارین برای لذت بردن از دریا و ساحل تمیز و احیانا خرید .

3- شام ها رو حتما برین رستوران هایی که موسیقی زنده دارن . من شخصا دیدنیها و پایاب و کوه نور و نهنگ سفید رو پیشنهاد می کنم . دوتای جدیدی که اسم بردم تجربه سفر قبلی منه . کلی روحیه تون رفرش میشه و انرژی میگیرین . هرچند ممکنه هزینه اش کمی زیاد باشه , اما بهتون قول میدم می ارزه .

4- اگر جنس خوب می خواهید وقتتون رو تلف نکنین . بازارهای کیش پر شده از اجناس ارزون قیمت و بی کیفیت چینی . غیر از مرکز تجاری که فروشگاههای برند زیادی داره پردیس 1 و 2 و چند تا فروشگاه توی پانیذ هم خوبه .

5- لوازم برقی کوچیک رو اگه واقعا احتیاج دارین تو کیش بخرین . قیمتها نسبت به تهران 20- 30 درصد ارزونتره .

6- شکلات بخرین !!! انواع و اقسام شکلاتهای خارجی با قیمتهای خیلی خوب توی کیش فراوونه . من شخصا یک ساک شکلات خریدم . شکلات برای سوغاتی دادن هم خیلی خوبه .

7- حتما حتما حتما پارک دلفین رو برین . تجربه به یاد موندنی و منحصر به فردیه ... همه جای دنیا مثلا آکوا پارک و ... فراوونه . ولی دلفیناریوم تو دنیا چند تا بیشتر نیست . کمی بیشتر پول خرج کنین و با دلفین عکس بگیرین . همیشه یادگاری می مونه . توی پارک دلفین به همه عکاسها اجازه بدین ازتون عکس بگیرن . مجبور نیستین همه رو سفارش بدین . در پایان کار عکسهای شما رو روی بشقاب و غیره چاپ کرده اند و اگر بخواهید اونا رو می خرین . اگر هم نخواستین که کناری میره تا دوباره روش عکس چاپ بشه . به علاوه اگر فقط 2 عکس رو ازشون بخرین همه عکسهای دیگه تون رو هم روی یک سی دی می ریزن و به هتلتون ارسال می کنند .

8- خودتون را معطل سرویس های ترانسفر رایگان رستوران ها نکنید . غیر از تور گشت جزیره که به صرفه است با سرویس برین , برای بقیه رفت و آمد هاتون تاکسی بگیرین . سرویس تاکسی در کیش خیلی مرتب و به صرفه است . یک ماشین دربست برای هر کورس فقط 2000 تومن می گیره . همسرجان می گفت فکر کنم اینا به جای بنزین آب می سوزونند !

9- هرجایی که امکانش هست پولی بپردازین و یادگاری داشته باشین , حتما اینکار رو بکنید . یادگاری ها به خصوص عکسها همیشه براتون می مونن ولی هرگز یادتون نمیاد که چقدر پول براش دادین .

این هم لیست خریدهای من از کیشه که از همه شون راضی ام :

خودم : دو تا عینک آفتابی زمستانی با قاب سفید و صورتی صدفی ! 2 تا بلوز مجلسی شیک . یکی ابریشم صورتی و یکی هم یه بلوز گوچی مشکی سفید + یک صندل کیتو که حراج بود .

همسرجان : عرض کردم ! 2 جفت کفش و یک بوت و 2 تا ژیله بافت و 2 تا پلیور و 4 تا پیراهن زمستانی . یک چاقوی شکار و یک عینک آفتابی + 3 عدد کمربند .

پسرک : یک پلیور بافت و یک لباس بتمن ! یک شلوار کتان بهاره و 2 تا تیشرت آستین کوتاه تامی که حراج بود + 3 تا اسباب بازی اریجینال و یک کیف چرخدار بن تن !

خانه : جاروبرقی +رنده برقی + ظرف سوفله خوری + چند بسته دستمال رنگارنگ آشپزخانه ( من بیماری دستمال رنگی آشپزخونه دارم !) مقادیر معتنابهی شکلات و پودر کاپوچینو و هات چاکلت !

مادرم : یک بلوز مجلسی شیک و یک بلوز شیکتر ! یک صندل کیتو

پدرم : یک بافت سبک تامی

برادرم : یک تیشرت زمستانی ماوی و یک کمربند و چند بسته شکلات

خواهرم : یک بلوز مجلسی  + صندل کیتو + یک پیراهن حاملگی و چند بسته شکلات

همسر خواهرم : یک تیشرت زمستانی ماوی

مادر همسرم : یک بلوز مجلسی نه چندان شیک که البته از حراجی خریدم ! یک کیف معمولی ( نکنه توقع داشتید مارک بیارم براش ؟!)

تعدادی هم لباس و سوغاتی دیگر برای کارمند همسرجان و خانمش و بچه هاش .

پ.ن - خیلی هم خوب کاری کردم که چیز خوب برای مادر همسر نگرفتم . ایشون هر 2 سال یک بار به مدت 2 ماه میرن دیار انگلستان . هر آنچه لباس شیک و کفش شیک و کیف شیک ما به تنشون می بینیم , خیلی با ناز می فرمایند که از اونجا خریدم . و دریغ که یه دونه از این سلیقه ها رو در مورد عروس جوونشون اعمال کنند . همیشه برای من بلوز سفید یا شیری سوغات میاره . که من هیچوقت هیچوقت استفاده نمی کنم . چون جثه درشتی دارم و رنگ سفید منو شبیه نهنگ سفید می کنه نیشخند همیشه سعی می کنم ترکیب رنگهایی رو امتحان کنم که لاغرتر و جمع وجورتر نشونم بده . یکی دو بار هم این مسئله رو بهش گوشزد کردم اما انگار که با من لج می کنه و هر دفعه چیزی بدتر از دفعه قبل برای من میاره . مثلا فکر می کنید امسال برای من چی آورد ؟ فقط و فقط یک بلوز تور سفید که روش با قیطون ضخیم سفید گله به گله دایره هایی به قطر 15 سانت قیطون دوزی شده بود و وسط هر دایره هم یه مروارید گنده دوخته بودن سبز حالا تور که میگم فکر نکنین مثلا گیپور بود یا حتی دانتل ها ... خیر ! درست مثل توری تنظیف چایی بود ! البته مطمئنم اینو یه نفر از مکه یا سوریه براش سوغاتی آورده و اون هم در جهت چزوندن من به عنوان سوغات انگلیس ! دادش به من . حالا حق دارم سوغاتی خوب براش نیارم یا نه ؟( آیکون یک عروسی که دلش خنک شده ! )


روزگار لجن مال شده
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: داستانهایی که دیده‌ام

حالم خیلی بد شده ... همین 10 دقیقه پیش دوباره یه خبر شنیدم از بی وفایی ... پستی ...

بچه ها این چه دنیای بدی شده که واسه خودمون درست کردیم ؟ آخه ما زنها حداقل باید هوای همدیگه رو داشته باشیم ... چرا هر کدوممون تیشه برداشتیم و به ریشه خودمون می زنیم ؟

به کجا می خواهیم برسیم ؟ خانمی که با شوهر صمیمی ترین دوستش می ریزه روی هم , با خودش چی فکر می کنه ؟ که اون زندگی سهم اونه ؟ اون مرد سهم اونه ؟ آخه کدوم سهم ؟ مردی که اینقدر لجنه , سرش دعوا هم می کنید ؟ دروغ می گید ؟ هزار و یک مدل فکر می کنید و نقشه می کشید ؟

اه ه ه ... حالم داره به هم می خوره ... شما رو به هر چی می پرستید بیایید با هم صادق باشیم . اصلا تو بگیر همه مردا , نامردند , بی حیا اند , هرزه اند یا بالقوه قابلیت هرزگی رو دارند ... آخه کی اینها رو هرزه می کنه ؟ غیر از خودمون ؟ واقعا این شعر اینجا کاربرد داره :
چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید            گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست

_____________

حدود یک سال پیش من شروع به وبلاگ خونی کردم . اولین کسی که باهاش آشنا شدم و شروع کردم پیگیرانه وبش رو خوندن , خانمی بود که همسرش عشق قدیمی اش رو پیدا کرده بود و فیلش یاد هندوستان کرده بود . این دوست ما هم به خاطر بچه اش طلاق نمی گرفت و تحمل می کرد ... آقا هم یکی به نعل می زد و یکی به میخ ... همین الان خبردار شدم که اون هم جدا شده ... و بچه اش فقط تا 7 سالگی باهاش می مونه ....

فاجعه از این بزرگتر هست ؟ بچه هر زنی تکه ای از قلبشه ... زندگی شو ازش بگیرین , بچه اش رو نه ...

دوست نازنینم ... برای تسکین قلب زخمی ات هیچ ندارم بگویم ... فقط می دانم مردی که امروز اینچنین شاد و سرمست از پیروزی سوار بر اسب مراد شده و بی محابا می تازد یقینا به زودی با سر به زمین خواهد خورد و گردن خودش و اسبش خواهد شکست  ... خدا خیلی هم بی خیال این آدمها نمی شود ...

بگذار زمان تسکینت دهد ... زمان عمیق ترین زخمها را بهبود می دهد ... رد زخم تا ابد بر دلت می ماند ... اما درد و سوزشش پایان می گیرد .... زمان , نیکو طبیبی است ... زمان شعبده بازی است که هر لحظه از آستینش چیزی در می آورد ...

این شعر را دلم می خواست با بزرگترین فونت ممکن می نوشتم و در آسمان رها می کردم ... شاید هر لحظه کسی را به خودش می آورد ...

هر بد که می کنی ...

                          تو مپندار کان بدی ...

                                   ایزد فرامش کند و گردون رها کند...

قرض است کرده های بدت پیش روزگار

                                   یک روز گر ز عمر تو ماند ... ادا کند


سفرنامه کیش 2
ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: کیش

 

سومین روز سفر من تصمیم اکید داشتم که صبح تا ظهر برم پلاژ بانوان و تنی به آب بزنم . صبح بلند شدم و چیتان فیتان کردم و وسایلم رو برداشتم رفتیم پایین صبحانه رو زدیم به بدن و من شاد و خوشحال اومدم غرفه گردشگری مستقر در هتل و پرسیدم که سرویس پلاژ کی حرکت می کنه ؟ در نهایت ناباوری شنیدم که به علت پاره ای تعمیرات تعطیلش کردن و همچنان تا دوشنبه هم تعطیله . انقدر توی ذوقم خورد که حد نداره . کلی دلم رو صابون زده بودم برای آبتنی . حقیقتش من شمال اصلا تو آب نمیرم و در بلاد کفر هم البته راحت نیستم . خلاصه که آرزوی شنا در آبهای تمیز خلیج فارس همچنان به دل من مونده ... انقدر این آب تمیز و شفاف بود که ... ولش کنید . یادآوریش فقط اعصابمو خورد می کنه .

 خلاصه بعد از مشورت با همسرجان تصمیم گرفتیم که بریم کشتی آکواریوم . هماهنگ کردیم و فهمیدیم که ساعت 11 حرکت می کنه . کشتی مزبور فی الواقع در ابعاد یک لنج ماهیگیریه ! طول و عرضش شاید به زحمت 15 متر در 5 متر باشه . طبقه پایین یک سالن کوچکه که کاملا زیر آب قرار داره و پنجره هایی در دوطرف داره که شما به راحتی کف دریا و ماهی ها رو می بینید . یک راهنمای جنوبی هم داشت که نوع ماهی ها و مرجان های کف دریا رو با چاشنی خنده و طنز برامون توضیح می داد . ما نمی دونستیم به تیکه های این بخندیم یا ماهیها رو نگاه کنیم ! جوان خوش مشرب و خونگرمی بود مثل تمام جنوبی هایی که دیدیم ...

 

برنامه کشتی ساعت 12 تمام شد و بعد هم رفتیم کنار اسکله و دوباره پسرک پرید تو آب . من هم طبق معمول لوازم یدکی برداشته بودم و خیالم راحت بود . حدود 1 ساعتی شنا و در واقع آب بازی کرد و بعد دوش گرفت و لباس پوشاندمش و رفتیم برای ناهار . ناهار رفتیم خانه اسپاگتی طبقه پایین هتل پارمیس . موسیقی زنده داشت اما عیبش این بود که کلا توی سالن 3 خانواده بودیم و هیچ صفایی نداشت . غذا هم مرغ سوخاری سفارش دادیم و ساندویچ برای پسرک و من هم اسپاگتی , که کاملا نپخته بود و من اصلا خوشم نیومد . کیفیت سوخاری و ساندویچ خوب بود اما مقدارش کم بود و قیمتش خیلی زیاد بود . برای همچین غذایی ما 47 تومن پرداخت کردیم که به نظرم غیر منصفانه بود . من اصلا این رستوران رو توصیه نمی کنم .

 

بعد از ظهر هم برنامه گشت دور جزیره داشتیم از ساعت 5/3 تا 5/5 . دیدار از شهر باستانی حریره که ما تعدادی خانه گلی مخروبه دیدیم که خوب زیاد جالب نبود . بعد هم رفتیم درخت انجیر معابد جزیره رو دیدیم که می گفتند هزار ساله است . این یکی خیلی زیبا بود . قطر تنه این درخت حدود 6 متر بود و مردم براش تقدس قائل بودند . یه عالمه عکس انداختیم و بعد هم سوار سرویس شدیم و اقای راننده ما رو برد کنار یک ساحل مرجانی بسیار زیبا . مرجان ها به صورت تکه سنگهای بزرگ بودن و ما کاملا از روی ارتفاع دریا رو می دیدیم . آب مثل اشک چشم زلال بود و انبوه ماهی های رنگارنگ بدون هیچ ترسی نزدیکمون می شدن .

کمی اونجا بودیم و بعد رهسپار شدیم برای دیدن غروب زیبای کیش و ایضا کشتی یونانی . غروب رو از دست دادیم چون همسفران گرامی انقدر معطل کردن که به موقع نرسیدیم . فلسفه این کشتی یونانی رو هم آخر نفهمیدیم . آقاجان یک کشتی تجاری 60 سال پیش توی این ساحل به گل میشینه و دیگه نمی تونن درش بیارن . بعد از 10 روز وقتی می خواستن کشتی رو ترک کنند نامردا آتیشش می زنن و بعد میرن . حالا من نمی دونم چرا این شده نماد کیش . یک کشتی سوخته که قسمت عقبی اش هم توسط آب دریا خورده شده و در حال فروریختنه ... به نظرم نماد خود باختگی تاریخی ایرانیها مقابل تمام چیزهای فرنگیه .

 

برای شب هم بلیط رستوران دیدنیها رو از غرفه گردشگری هتل گرفته بودیم . برنامه رستوران ساعت 10 شروع می شد و ما تقریبا 4 ساعت بیکار بودیم . رفتیم پاساژ پردیس 1 و 2 . کلی برای همسرجان خرید کردیم . 2 جفت کفش و 1 جفت بوت کلارک که 60% آف داشت . ایضا 2 تا جلیقه بافت و 2 تا پلیور اسکاچ و 4 تا پیراهن زمستانی مارکهای مختلف . 3 تا هم کمربند خرید . کلا این سفر به نام ما بود و به کام ایشون ! البته من برای خونه خرید کردم . مدتی بود که می خواستم جاروبرقی دلونگی بگیرم و همینطور اتفاقی رفتم فروشگاه دلونگی . دیدم قیمتها نسبت به تهران 20- 30 درصد ارزونتره و همون مارکی که من می خواستم هم بود . یک جارو خریدم به اضافه یک رنده برقی مارک فلر که جمعا حدود 100 تومن از تهران ارزونتر بود به اضافه اینکه یک بخاری برقی آاگ هم هدیه روش بود ! 2 تا ظرف سوفله خوری و یه سشوار چرخشی هم گرفتم . ( خود باختگی رو حال کردید جان من ؟! نیشخند )

 

ساعت 9 رفتیم هتل و خریدها رو گذاشتیم و تاکسی گرفتیم برای رستوران . بهترین برنامه سفرمون شاید این رستوران بود . کیفیت غذا نسبتا خوب بود و برنامه موسیقی در حد عالی بود . نوازنده های بسیار ماهر و چیره دست با 3 تا خواننده در سبکهای مختلف . انقدر اینها هنرمند بودند که انگشت به دهان مانده بودیم . برنامه بسیار شاد بود و خیلی خیلی خوش گذشت . نوازنده ویولون بسیار استاد بود و یک نفر هم آمد برایمان تکنوازی تمپو کرد که از شدت هیجان یادمان می رفت نفس بکشیم ! به هیچ عنوان حرکت دستش قابل تشخیص نبود انقدر که ماهرانه و به سرعت می زد . دف نواز ماهری هم داشت و ایضا گیتاریست هنرمندی . یعنی من توی این سفر فهمیدم که ما چقدر هنرمند گمنام تو این مملکت داریم که شاید در طول عمرمون اسمشون رو هم هیچوقت نشنویم .

از میزان هزینه اش هم اگه بخواهید بدونید با توجه به برنامه عالی موسیقی بیش از حد منصفانه بود .

 روز آخر رو هم گذاشتیم جهت خرید و پاساژگردی . صبح صبحانه رو خوردیم و کمی رفتیم کنار ساحل و پسرک دوباره تنی به آب زد . بعد آمدیم اتاقمون رو تحویل دادیم و وسایل رو سپردیم انبار هتل . حدود 1 رفتیم مرکز تجاری کیش . البته تمام پاساژها از ساعت 1 تا 5 تعطیلند و درهای ورودی شون بسته میشه . اما به کسانی که توی مرکز خرید هستند کاری ندارن و فروشگاهها هم اکثرا بازن . برای مادر همسرم و مادر خودم قبلا خرید کرده بودم . از اونجا هم برای پدر و برادر و همسر خواهرم خرید کردم و ایضا برای پسرک . ساعت 3 هم برای نهار رفتیم ایرانویچ که بسیار عالی بود و قیمت هم نسبتا معقول بود . ساعت 6 هم رفتم پاساژ پانیذ که فندق عزیزم آدرس یک فروشگاه خوب زنانه رو در این مرکز بهم داده بود . برای خودم 2 تا بلوز مجلسی شیک گرفتم و ایضا برای خواهرم و یکی دیگه هم برای مادرم . دوباره رفتیم کنار ساحل و کمی آرامش ذخیره کردیم و برای شام هم رفتیم رستوران کوه نور .

 

محیطش بسیار زیبا بود و نوازندگی پیانو داشت که خیلی خیلی زیبا بود . هزینه تقریبا مثل رستوران دیدنیها بود و کیفیت غذا از انجا بهتر بود . اما خوب موسیقی اش به پای دیدنیها نمی رسید . تا ساعت 12 توی رستوران بودیم و بعد رفتیم هتل خودمون وسایلمون رو گرفتیم و حرکت کردیم به طرف فرودگاه . پرواز هم فقط 15 دقیقه تاخیر داشت و ما ساعت 3 صبح دوشنبه تهران بودیم .

دوشنبه رو تا ظهر خوابیدیم و برای ناهار مادر عزیز مهربانم دعوتمون کرد اونجا که بعد از 4 روز غذای خونگی بخوریم . به خاطر مناسبت عید باید می رفتیم منزل پدرم و مادرم هم چون دختر خودشو خوب می شناسه , می دونست که من ناهار درست کن نیستم و بازم از بیرون خواهیم گرفت ! به همین خاطر دعوتمون کرد اونجا و به زحمت برامون خورش درست کرده بود که به یاد قدیم ها خوردیم . یاد ندارم در 11 سالی که از ازدواجم می گذره هیچ عیدی رو خونه مونده باشیم . مادرم همیشه دعوتمون می کرد و سفره مفصلی می چید . برای همین گفتم به یاد قدیم ها افتادم ...

 

فعلا برین ادامه مطلب عکس های مرتبط رو ببینین ...


نیم متر برف !
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: ماجراهای زندگی من

من تا دیشب نمی دونستم که برف می تونه اینقدر از نظر وزنی سنگین باشه . اما نیمه شب گذشته که از صدای قرچ قرچ شکستن درختها از خواب پریدم , فهمیدم که تحمل وزن برف برای درختهای لخت و خشک چقدر می تونه سخت باشه ... تقریبا نصف درختهای حیاط ما و خانه بغلی و ایضا خیابان شکسته اند .

این کاجها ارتفاعشون تقریبا اندازه یک ساختمان 6-5 طبقه است . می بینید که یکی شون خم شده . به گمانم اگر یک روز دیگه برف با این شدت بباره اون هم به سرنوشت بقیه دچار بشه ...

 

 

پ.ن - بچه ها کسی اون شعر " دوکاج بلند " کتاب فارسی کلاس چهارم رو یادشه ؟ همونایی که کنار سیم های تلگراف بودند ... خیلی دلم می خواد اون شعر رو دوباره بخونم ...

پ.ن 2- پیداش کردم به لطف گوگل ! بیایید امروز نوستالژی بازی کنیم !

                                 دو کاج

در کنار خطوط سیم پیام            خارج از ده دو کاج روئیدند
سالیان دراز رهگذران                آن دو را چون دو دوست می دیدند

یکی از روزهای سرد پائیزی        زیر رگبار و تازیانه باد
یکی از کاجها به خود لرزید         خم شد و روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا           خوب در حال من تامل کن
ریشه هایم ز خاک بیرونست      چند روزی مرا تحمل کن

کاج همسایه گفت با تندی         مردم آزار از تو بیزارم
دور شو دست از سرم بردار        من کجا طاقت تورا دارم ؟

بینوا را سپس تکانی داد            یار بی رحم و بی مروت او
سیمها پاره گشت و کاج افتاد     بر زمین نقش بست قامت او

مرکز ارتباط دید آن روز                انتقال پیام ممکن نیست
گشت عازم گروه پی جوئی        تا ببیند که عیب کار از چیست

سیمبانان پس از مرمت سیم     راه بر تکرار خطر بستند
یعنی آن کاج سنگدل را نیز         با تبر تکه تکه بشکستند ...

سروده محمد جواد محبت    


سفرنامه کیش 1
ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: کیش

 خوب می رسیم به سفرنامه ! 

همونطور که گفته بودم ما پنجشنبه ساعت 12 پرواز داشتیم . 10 دقیقه به 12 با استرس و اضطراب رسیدیم فرودگاه و تازه فهمیدیم 45 دقیقه تاخیر داره , اما در کل پرواز خوبی بود و راحت بودیم . هتل هم بسیار خوب و تمیز بود و من وسواسی رو کاملا راضی کرد . ناهار رو در هتل خوردیم و چون کل بازارها تا ساعت 5 تعطیلند کمی استراحت کردیم و وسایلمون رو جابجا کردیم . از غرفه گردشگری مستقر در هتل راهنمایی خواستیم که شب رو چطور بگذرونیم که ایشون گفتن چون امشب شب شهادته هیچ رستورانی موسیقی نداره و بهتره برین کمی بازار رو بگردین. 

 من هم که عهد کرده بودم پاساژگردی نکنم ! بنابراین رفتیم کنار ساحل و پسرک پرید تو آب ! البته من به عنوان مادر نمونه یادم بود که مایو براش بردارم و ایضا لباس اضافه ! چون سابقه شو می دونم ... کلا پسر من وقتی آب می بینه انگار هیپنوتیزم میشه . نه چیزی می شنوه و نه می بینه ! مثل مسخ شده ها فقط راست دماغشو می گیره میره تو آب ! به خاطر همین همیشه لباس براش برمیدارم و مشکلی پیش نمیاد .

 حدود 2 ساعت لب ساحل نشسته بودیم . آرامش عجیبی داشت ... و درعین خلوتی امنیت فوق العاده بود .من با خیال راحت کشف حجاب کردم و موهامو به دست نسیم نوازشگر دریا سپردم . تجربه حس پیچیدن باد لابلای موها جزو آرزوهای همیشگی منه ... می بینید که چه حسرتهای پیش پا افتاده و خنده داری دارن نسل ما ...
ساحل برعکس ساحل شمال خیلی خیلی تمیز بود و راه رفتن روی شنها خیلی کیف داشت . البته در کیش شما خاک وایضا شن پیدا نمی کنید. کلا کیش یک مرجان غول پیکر مرده است که طی 1 میلیون سال بوجود اومده واون چیزی هم که به عنوان شن ازش اسم می برم در واقع مرجان های پودر شده است که خیلی سفید و نرمند ...

همه اینها یه طرف , تصویری که تو عمق تاریکی شب دیدیم یه طرف ... حدود 2000 تا مرغ دریایی روی سیم های بکسلی که از وسط دریا رد میشد نشسته بودن و همهمه می کردند . صداشون نه تنها آزاردهنده نبود که خیلی هم آرامش بخش بود ... یه چیزی مثل ذکر گفتن مدام ... منظره بدیعی بود اون همه مرغ سپید رنگ توی انبوه تاریکی دریا ... متاسفانه من دوربین حرفه ایم رو همراه نبرده بودم و با دوربین دیجیتال معمولی هم نمی شد ازشون عکس گرفت وگرنه تصویر محشری می شد ...

 شام هم رفتیم رستوران میرمهنا که یه رستوران قدیمی ساحلیه و خوب , خیلی با کلاس نیست اما غذای خوبی داره . من و پسرک میگو پفکی خوردیم و همسر ماهی شیر سرخ شده و البته غذا خوب بود و نسبتا برای همچین رستورانی گران . جمعا برای این 3 پرس غذا و نوشابه 75 تومان پرداخت کردیم .

 

برای روز دوم هم بلیط پارک دلفین رو گرفتیم و برای آخر شب هم کشتی گردشی آرتمیس . برنامه کشتی مون که رایگان بود و هدیه تور بود . اما پارک دلفین نفری 45 تومن بود که اولش فکر کردیم یه خورده قیمت بالاست ولی بعد از اینکه رفتیم فهمیدیم واقعا ارزنده است و اگه 100 تومن هم بشه دوباره خواهیم رفت . از اونجا که پارک دلفین ساعت  5/3 باز میشد صبح بیکار بودیم . بعد از خوردن صبحانه رفتیم پاساژ پردیس 2 . کمی گشتیم و من یکی دو تا سوغاتی خریدم و ناهار هم رفتیم فودلند . همسرجان و پسرجان غذای آمریکایی خوردند و من کباب عربی خوردم با سالاد تبوله . کیفیت غذا عالی بود ولی قیمتها نسبت به تهران حدود 50 درصد گرونتر بود که البته با توجه به موقعیت کیش طبیعی است .چون کیش هیچگونه کشاورزی و دامداری نداره و همه چیز به این جزیره زیبا باید وارد بشه که بالطبع هزینه ها رو به طور چشمگیری افزایش میده . برای این ناهار هم حدود 50 تومن پرداختیم .

ساعت 3 هم رفتیم هتل که بیان دنبالمون بریم پارک دلفین . ما بلیط پکیج کامل گرفته بودیم و گردشمون شامل 4 برنامه بود . برنامه اول بازدید از باغ پرندگان بود . به پای پارک پرندگان اصفهان نمی رسه ولی قسمت برکه درناها و فلامینگوها خیلی زیبا بود و البته بسیار بوگندو ! بعد توسط راهنمایان خوشجل موجل راهنمایی شدیم به طرف سالن برنامه کلاسیک شو که در واقع یه جور نمایش آکروباتیک بود که چند تا جوانک روس اجراش می کردن به اضافه کمی شعبده بازی و دلقک بازی . ما هم که توقع سیرک دوسولی نداشتیم ! بدک نبود و پسرکم خیلی لذت برد .

 بعد رسیدیم به جذابترین قسمت ماجرا : نمایش دلفینها ! سالن بزرگی بود با یک استخر بزرگ و تمام برنامه رو مربی های ایرانی با دلفینها اجرا می کردن . مجری خوبی هم داشت و کلی ما رو خندوند . نمایش هم برای یک پارک ایرانی در حد عالی بود . البته من کشور دیگه ای همچین برنامه ای ندیدم و نمی تونم مقایسه اش کنم . اما با توجه به اندک عقل باقیمونده حدس می زنم که بسیار خوب بود . یکی از دلفینها هم نقاش تشریف داشت و یک تابلوی غروب دریا کشید که همونجا طی یک مزایده به مبلغ1,350,000 تومان فروخته شد !

برنامه عکس با دلفین هم داشتند که برای هر عکس 30 هزار تومن می گرفتند و همسرجان بلیطش رو گرفت و ما رفتیم یک عکس هم با جناب آقا یا سرکار خانوم دلفین گرفتیم ! البته ایشون از آب اومده بودن بیرون و لازم نبود ما بریم پیششون ! چون اسلام شدیدا به خطر می افتاد ! ما رفتیم پهلوش نشستیم و یه کمی هم نوازشش کردیم و یک دو سه , چیلیک ! عکس رو هم شب ارسال کردن به رزوشن هتل . زیاد از عکس خوشم نمیاد . دلفین بیرون از آب شبیه دلفین مرده است . هرچند چشماش باز باشه اما در وهله اول آدم فکر می کنه مرده است .اما خوب به هر حال می ارزه که آدم یادگاری داشته باشه از دلفینها ... فایلش رو که ندارم اما از روی عکسه یکی می گیرم میذارم ادامه مطلب .

آخرین برنامه هم پرشین شو بود . قسمت اولش اجرای موسیقی پاپ و مجری بانمک و یه خورده بامزه بازی بود که خیلی خندیدیم و قسمت دومش هم اجرای موسیقی کلاسیک بود با نوازندگی پیانو و یه جور ساز اسپانیایی . یک آقای به زحمت 40 کیلویی بود که هم پیانو می نواخت و هم آهنگهای کلاسیک ایرانی رو می خوند و حنجره اش در حد خدا بیامرز محمد نوری بود !!! هنوز هم باورم نمیشه این صدا از اون هیکل بیرون میومد !

از اونجا هم سریع تاکسی گرفتیم برای بندرگاه که برسیم برای کشتی آرتمیس . ایشون یک کشتی حدودا 20 ساله بودن که طبقه اولش حالت رستوران داشت با یک سن کوچک اجرای موسیقی زنده . خواننده علی افشین بود که چند سال پیش یه کلیپ هم داده بود بیرون . با یک نوازنده سینتی سایزر که همه رقم سازی رو اجرا می کرد و وظیفه آهنگ نوازی با اون بود . طبقه دوم هم در واقع حالت عرشه داشت و دور تا دورش رو با طناب سبز تاب بازی بچه ها ! طناب کشی کرده بودن که مثلا کسی تو آب نیفته . از اونجا که شب بود هیچی غیر از چراغهای جزیره معلوم نبود ! اما نسیم خنکی از دریا می وزید که بدک نبود .

اما برنامه اجرای موسیقی خوب بود . خواننده مجلس گرم کن بود و خیلی انرژیک بود . کلی دست زدیم و خوندیم و خودمون رو نشسته تکون دادیم . برنامه کشتی رو با شام گرفته بودیم که خوب خیلی اشتباه کردیم . شام کشتی به دردنخور بود و ما مطلقا دست نزدیم . و از کافی شاپ بستنی و کیک و قهوه سفارش دادیم و با اونا سیر شدیم. به جای قهوه هم نسکافه بهمون دادن البته .

این برنامه روز جمعه و در واقع روز دوم سفرمون بود . خیلی فشرده بود و خسته مون کرد . اما خیلی هم بهمون خوش گذشت . من توصیه ام اینه که برای یک روزتون برنامه پارک دلفین رو بذارید فقط . پارک رو هم با شام بگیرید و به جای 45 تومن 60 تومن پرداخت کنید ولی تا آخر شب تو همون مجموعه باشید و برنامه دیگه ای نچینید برای خودتون. چون خیلی خسته خواهید شد .

برنامه کشتی گردشی آرتمیس رو که اکثر تورها به عنوان هدیه میدن رو هم از دست ندین . شامش رو اگه هوس دل درد کردین بخورین . البته هزینه شام رو جدا ازتون می گیرن ولی توصیه می کنم نکنید این کار رو . قبلش با خیال راحت بروید یک فست فود و شام بخورید و بعد برید . چرا میگم فست فود , چون برنامه رستورانها از ساعت 10 شب تازه موسیقی شون شروع میشه و شما چه برای موسیقی بمونید یا نه , هزینه رو ازتون می گیرن . در حالی که شما باید ساعت  5/10 شب خودتون رو به کشتی برسونید و خوب , چه کاریه که برای برنامه ای که ازش استفاده نمی کنید هزینه بپردازید ؟

توصیه دیگه ام در مورد استفاده از ترانسفرهای رستورانهاست . نکنید این کار رو . خودتون خیلی شیک تاکسی بگیرین و معطل مینی بوسهای رستورانها نشین . مینی بوسها البته خیلی شیک و خنکند , اما عموما شلوغند . سیستم حمل و نقل در کیش خیلی منظم و مرتب و به صرفه است . جلوی هر هتل و رستوران و مرکز خریدی تاکسی ها منتظر شما هستند و تقریبا هیچ وقت معطل نخواهید شد . هزینه تاکسی هم کورسی 2000 تومان بیشتر نیست و مسیرها هم اکثرا یک کورس محسوب میشن . شما خیلی راحت سوار کمری و سوناتا میشین و فقط 2 تومن پرداخت می کنید .

فعلا برین ادامه مطلب عکسهای مرتبط رو ببینین تا بقیه شو تو پست بعدی بگم . ( رمز هم نمی خواد ! نزنین لطفا !!! )


سفر عالی و خبر خوش ...
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: سفرهایی که رفته‌ام ،مادرم ،امیدوارانه

 سلام به روی ماه همگی تون !

ما بامداد دوشنبه با روحیه ای در حد بوگاتی ویرون برگشتیم تهران ! جای شما خالی ... سفر بسیار عالی بود و به ما خیلی خوش گذشت ... علی الخصوص که هوا هم خوب بود و همسرجان هم مهربان بود و همه چی آروم و غصه ها خواب و من چقدر خوشبختم !.... 

خوب البته همونطور که می دونید دیدنیهای کیش اصلا قابل مقایسه با مقصدهای توریستی که ایرانیها معمولا میرن نیست . کل دیدنیهای جزیره محدوده به یک شهر باستانی حریره و یک درخت انجیر معابد و یک کشتی سوخته متعلق به 65 سال پیش . امکانات تفریحی هم در سطح خیلی پائینیه ... به علاوه سختگیری های بیش از حد ... کل مراکز خرید باید ساعت 5/10 شب تعطیل می شد که خوب اصولا برای شهر گرمسیری که مردم تازه غروب به بعد میان تو خیابون کار احمقانه ایه ... و طی اقدامی برای هرچه بیشتر عذاب دادن مردم ورداشته بودن پلاژ رو هم از چهاردهم تا شونزدهم ماه تعطیل کرده بودن . یعنی من هنوز تو کف این برنامه ریزی های دقیقم ! درست توی پیک تعطیلات یادشون افتاده بود که پلاژ احتیاج به تعمیر داره و خلاصه آخر هم من نتونستم تنی به آب بزنم . اما با تمام این حرفا به ما خوش گذشت . ما همه نهار و شام ها رو رفتیم رستورانهایی که موسیقی زنده داشتند و تا تونستیم آهنگ خوندیم و دست زدیم و جیغ کشیدیم و به صورت نشسته قر دادیم !!!!!! امروز یا فردا یه پست مجزا میذارم به عنوان راهنمای سفر به کیش که شاید به دردتون بخوره ...

 از اون طرف هم اتفاق خجسته دیگه ای برام افتاد که شادی ما رو تکمیل کرد . پزشک مادرم براش یه سری آزمایش و سی تی اسکن داده بود که ببینه شیمی درمانی تا چه حد موثر بوده . و گفته بود که اگه نتیجه رضایت بخش نباشه فعلا درمان رو قطع می کنه . دارویی که مادرم در حال حاضر استفاده می کنه نسبتا گران قیمته و ما بهش خیلی امید داشتیم . ( هر 20 روز حدود 5/3 میلیون تومن هزینه داروئه ) نتیجه آزمایش که خوب بوده . یعنی تومور مارکر مادرم از 1300 رسیده به 600 . البته 600 هم عدد خیلی بزرگیه و نرمال این آزمایش حداکثر باید 30 باشه . اما همین هم نشون میده که داروها موثر بوده و احتمالا تا پایان دوره به حد قابل قبولی میرسه . از تمام دعاهای خوبتون ممنونم و باز هم به انرژی های مثبتی که برای مادرم می فرستید احتیاج دارم . لطفا دریغش نکنین .

 راستی برف پائیزی تون هم مبارک ! من دیروز ظهر براتون یه عکس از کوههای بالای خونه مون گرفتم که از برف سفید شده بود و می خواستم امروز براتون بذارمش ! که صبح با این برف انبوه مواجه شدم و قضیه از اساس منتفی شد !!! بر و بچ کی پایه است جمعه بریم برف بازی ؟!!!   


پیش به سوی آفتاب عالمتاب !
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: سفرهایی که رفته‌ام

 

فردا اولین ماهگرد این وبلاگه . چهارشنبه 13 مهر بود که من این آدرس رو ثبت کردم و 14 مهر اولین مطلب رو نوشتم . حقیقتا هیچ گمان و انتظار این بازخورد را نداشتم . حدود 1400 بازدید در یک ماه و بیش از 170 کامنت از شما دوستان نازنینم دریافت کردم . وبلاگهای معتبری لینکم کردند و بلاگرهای معروفی برایم نظر گذاشتند . این مطلب در واقع ادای احترامی است به کرال - پرنیان - بانوی تابستان - آزاده - سحر - سمانه - باران و تمام دوستان عزیز دیگری که در هیچ مطلبی تنهایم نگذاشتند و با حضور خودشون باعث رونق این وبلاگ شدند ...

 

در ادامه باید به اطلاع گرامیتون برسونم که دارم میرم آفتاب ذخیره کنم ! (قابل توجه کرال و سمانه !نیشخند) انقدر این چند روزه باران رحمت الهی بی دریغ بارید که بنده دچار خیس خوردگی شدم و دلم می خواد خشک شم ! با غرغرهای سلسله وارم به جان همسر گرامی ایشون ناچار شد که 3 تا بلیط ابتیاع کنه و ما رو به جزیره آفتاب ببره ! البته سفر داخلی است و فقط در پلاژ بانوان میشه کمی برنزه شد !!! هر چند برای من بهتر هم هست ... در بلاد کفر که اصلا نمیشه از این کارها کرد ...

 

القصه ... ما ساعت 12 پرواز داریم و من به عنوان همسر و مادر نمونه هنوز چمدان نبسته ام و نمی دانم چه مرگم شده که اینجا نشسته و دارم پست میذارم ! البته لپ تاپم رو می برم و داخل هتل هم اینترنت وایرلس هست و به احتمال زیاد شبها میام بهتون سر می زنم و شاید چیزکی هم نوشتم . بستگی داره چقدر پسرکم خسته ام کنه ...

 

برای ماهگرد اول خیلی چیزها می خواستم بگم ... شاید در اولین سالگرد گفتم ...

 

پ.ن- همین الان یادم افتاد که شنبه جلسه دادرسی دارم ! جهت همون شکایت مذکور ! چه شاکی خجسته ای هستم من ... دوستان عزیزی که از روند رسیدگی پرونده مطلعند لطفا کمک کنید ... دانش من نظری و کاغذی است , با روال دادگاه زیاد آشنا نیستم ... دادرس شکایتم رو رد نکنه ؟؟؟


چشم زخم یا انرژی منفی متراکم ؟
ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: شهرزاد ،خوشبختی

دوستان عزیز من , به چشم زخم اعتقاد دارید ؟ کمی صبر کنید ... بگذارید یک داستان برایتان تعریف کنم ...

شهرزاد یکی از اقوام دور ما بود . زنی 35 ساله , قدبلند و سفیدرو با موهای بلوطی رنگ و چشم های سبز عمیق شفاف ... تک دختر خانواده ای معقول و آبرومند ... به شدت سرزنده و شاداب , در 33 سالگی تازه کلاس رقص عربی را شروع کرده بود و در هر مجلس زنانه ای با ورودش موجی از شور و شادابی و شعف به پا می شد ... دخترکان نوجوان دورش حلقه می زدند و با اشتیاق نگاهش می کردند ... مثل یک بت بود برایشان ...

زود هم ازدواج کرده بود. شاید 19 -18 سالگی ... آن وقتها من دختری 16 - 15 ساله بودم و یادم می آید که چقدر آن مجلس باشکوه بود ... شاید بیش از هزار میهمان در یکی از تالارهای خوب تهران ... از معدود جشن هایی بود که به آدم خوش می گذشت ... شاید به خاطر شخصیت دوست داشتنی خودش بود ... 

شوهرش هم آدم خوبی بود . اوایل اوضاع مالی شان زیاد روبراه نبود , ولی چند سالی می شد که با تلاش شوهرش و سیاست خودش زندگی روی خوشش را بهشان نشان داده بود ...

هر دویشان هم عاشق بچه بودند . ظرف 12 سال 3 بچه زائید .2 دختر و یک پسر .  داشتن 3 بچه برای نسل ما یه کم عجیب است ... اما او هر سه را با عشق به دنیا دعوت کرده بود ... و می گفت که دلش می خواهد یکی دیگر هم بیاورد ...

آخرین بار پارسال بود که در مجلس عروسی پسر عمه ام دیدمش ... می دانید , قلبهای ما به هم خیلی نزدیک است . با اینکه سالی یکی دو بار به زحمت هم را می بینیم , باز هم انگار یک رشته نا مرئی محکم بین دلهای ماست ... هر جا که باشیم به سمت هم کشیده می شویم ... آن شب هم تا از در آمد , دیدمش . اشاره کردم که بیا سر میز ما ... 

پیراهن ابریشمی بنفش رنگی به تن داشت و موهایش حلق حلقه دورش ریخته بود . 12- 10 کیلویی هم وزن کم کرده بود و حسابی خوش اندام شده بود . دخترانش هر کدام یک طرف مادر را گرفته بودند و چشمانشان از تحسین مادرشان می درخشید... می پرستیدنش ... دختر کوچکتر درست مثل سیبی بود که با مادرش نصف کرده باشند ... همان چشمها , همان موها , همان لبخند دلفریب , همان جاذبه ذاتی دوست داشتنی ...

در آن مجلس حرف از خوشبختی شد ... و عجیب که همه متفق القول بودند که شهرزاد خوشبخت ترین زن این فامیل است ... چند آدم حسود و کینه توز هم در بین تحسین کنندگان بودند ... انگار نشسته بودند منتظر که فرصتی پیش بیاید و زهر خود را به کام  این خوشبختی بریزند ...

به تدریج خبر های بدی به گوشمان رسید ... دو ماه بعد از آن جشن , پدر 60 ساله اش سکته مغزی کرد و نصف بدنش فلج شد ... 4 - 3 ماه بعد مادرش دچار دیابت شدید شد و بعد از 1 ماه بستری بودن در بیمارستان عاقبت پایش را از زانو قطع کردند ... شهرزاد مانده بود و پدر و مادری که باید پرستاری شان را می کرد . و هنوز 3-2 ماهی از این مصیبت نگذشته بود که تازه مصیبت اصلی پیش آمد ...

بدبختانه خبردار شدیم که دختر کوچکش , همان فرشته خوبروی آسمانی بیمار شده است ... دخترک 4 سال بیشتر ندارد و موقع بازی یک دفعه از حال می رود ... دربدر دنبال این دکتر و آن بیمارستان و ام آر آی و .... فهمیدند که یک تومور بدخیم در مخچه اش جا خوش کرده است ...

جمعه که به عیادتشان رفته بودیم شهرزاد را اول نشناختم . این زن در طول یک سال به اندازه 20 سال پیر شده است ... نه لبخندی به لب دارد و نه برقی در چشمانش  ... دیگر حتی فروغ زندگی هم به زحمت در چشمش پیداست ...

 در فرصتی که پیش آمد رفتم کنارش ایستادم و دستش را در دستم گرفتم ... سرش را بلند کرد و آنچنان نگاه دردمندانه ای به من کرد که بی اختیار تنگ در آغوشش گرفتم . چون کودکی سرش را روی شانه ام گذاشته بود و بی صدا اشک می ریخت . هر چقدر به ذهنم فشار آوردم که کلامی برای تسکینش بگویم هیچ نیافتم ... آخر مگر برای این درد تسلایی هم هست ؟ فقط گفتم : به خدا توکل کن ... همه چیز رو بسپار به او ...
سرش را از روی شانه ام برداشت و با ضعیف ترین صدای ممکن , آهسته زمزمه کرد که : آخه چرا اینجوری شد ؟ مگه من چیکار کرده بودم ؟

نتیجه گیری را می گذارم به عهده شما عزیزانم ... من به انرژی های مثبت و منفی اعتقاد دارم . فکر می کنم کلمات انرژی دارند ... چشمها نیرو دارند ... و دنیای ما تحت تاثیر برآیند این نیروها و قدرتهاست . مثل انرژی منفی متراکمی که یک سال قبل زندگی شهرزاد را از این رو به آن رو کرد ...

پ . ن - این روزها برای شهرزاد دعا کنید ... برای فرشته کوچکش ....

 


رانندگی در خواب ...
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: ماجراهای زندگی من

صدای باران موسیقی گوشنواز جان من است . انگار روح زندگی را جاری می کند ... می بارد و می بخشد بی حساب و کتاب ... مثل عشق ...

فقط به نظرم می رسد اگر تا یکی دو روز دیگر ببارد شهر در روح زندگی غرق می شود !!! خوب لطافت و رقت قلب و عشق و این حرفها هم اندازه دارد خدا جان ! باران یک روز , دو روز , نهایت سه روز ... نه دیگه یه هفته !!! خیس خوردیم رفت این چند روزه !

سرما و باران دیروز داشت کار دستم می داد ! ساعت 8 می خواستم بروم دادسرا برای پیگیری شکایتی که قبلا ذکر خیرش (شرّش!) رفته بود ... اما مه تا روی زمین نشسته بود و راستش ترسیدم از رانندگی در چنین هوایی ... پنجره را باز کرده بودم و صورتم را بیرون برده بودم تا ماسک مه روی پوستم بگذارم ! نمی دانم چرا حسی به من می گفت که اگر بیشتر بو بکشم بوی چوب نیم سوخته جنگل را هم می شنوم ... اما تنها بویی که شنیدم بوی دود کامیون هایی بود که مصالح می بردند برای ساختن یک مکعب مستطیل بی قواره دیگر ...

 گفتم دیرتر می روم اما مه لحظه به لحظه بیشتر می شد . ساعت 10 که شد رسما داخل حیاط را نمی دیدم ! پس از تماس با همسر جان و پرس و جو درباره وضعیت بارندگی مرکز شهر , دل را به دریا زدم و راه افتادم ...

وارد بزرگراه که شدم دیگر از مه خبری نبود . اما شدت باران خیلی زیاد بود و طبعا ماشین ها آرام حرکت می کردند . من برف پاک کن را روی دور تند گذاشتم و بخاری را هم زدم ... از روی فلش هم فولدر مح.سن نام.جو را انتخاب کردم و رفتم توی حس ...

چک چک قطرات باران و صدای یکنواخت برف پاک کن و گرمای رخوت انگیز ماشین و سه تار نوازی " ای ساربان " ...
تو گوئی در حال خلسه بودم و عجب حال خوشی بود ... فکرم خالی از هر چیز شده بود و در صندلی فرو رفته بودم که ناگهان خوابم برد ! به همین راحتی !

شاید 5 الی 10 ثانیه خوابیدم ... یکی از شیرین ترین خوابهای عمرم ... با خواهر و برادرم عقب ماشین پدرم نشسته بودیم و تو سر و کله هم می زدیم ... مادرم جلو نشسته بود و داشت از فلاسک فشاری گلدارمان برای پدر چای می ریخت ... بعد برگشت عقب به ما تشر زد که بسه دیگه ... بذارید باباتون حواسش به رانندگیش باشه ... من و خواهرم به هم نگاه کردیم و ریز ریز خندیدیم و تقصیر را انداختیم گردن برادرم ... خواهرم دخترکی 6-5 ساله بود و مادرم زنی جوان و شاداب ... که ناگهان با صدای فریاد پدر از خواب پریدم ... فرمان ماشین را رها کرده بود و برگشته بود من را تکان می داد که نخواب ... نخواب ...

به خودم آمدم و به تمام مقدساتم قسم می خورم که هنوز عطر چای در هوا بود ... تا چند ثانیه زمان و مکان را گم کرده بودم ... راهنما زدم و آمدم کنار بزرگراه ایستادم ...
یقین دارم پدرم نجاتم داد ... آخر پدرها قویترند و موقع خطر بهتر تصمیم گیری می کنند ... در برنامه ماه عس.ل امسال دیدید آن پدری را که با دست خالی دخترانش را از زیر آوار نجات داده بود ؟...
سرم را روی فرمان گذاشتم و خدا را شکر کردم ...

 _______________________________________________

به یاد قیصر امین پور که عشق با اول نام او پایان گرفت :

دیشب باران قرار با پنجره داشت ..
روبوسی آبدار با پنجره داشت ...
یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد 
چک چک ...چک چک... چکار با پنجره داشت ؟!

  

پ.ن - روزهای بارانی برای من بوی آش رشته می دهند .... آش رشته مامان پز پر سبزی و پر رشته با پیازداغ طلائی فراوان و ایضا سیرداغ فراوان !!! 


مه صبحگاهی
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: عکس ،سیکلامن

 امروز صبح که بیدار شدم با منظره بدیعی مواجه شدم ... مه به اندازه ای پائین آمده بود که شعاع دید را به حدود 50 - 40 متر محدود کرده بود , و این چیزی است که در تهران کمتر می بینیم ...
عکس امروز صبح را به شما تقدیم می کنم :

 

 

این هم گلدانهای سیکلامن من در راهروی ساختمان است که به ضرورت عکس چپیده اند تنگ هم ! این عکس را دیروز گرفتم و چون زاویه اش با عکس بالای تقریبا یکی است حجم مه امروز را بهتر درک خواهید کرد :

 


چه خوش بی مهربانی هر دو سر بی ...
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

همسر من مرد مهربانی است ... مهربان که می گویم یک مهر واقعی را تصور کنید . مهری بی پایان و قلبی به وسعت دریا ... نسبت به من , فرزندمان , خانواده من , خانواده خودش ... نمونه کامل یک مرد وارسته است ...و منبع بی پایان عطوفت و رافت ...

این روزها بسیار غمگینم ... دوستانم علتش را می دانند ... و برای دوستان عزیز تازه واردم عرض می کنم که مادرم بیمارند و متاسفانه شرایط خوبی ندارند ... من فرزند بزرگ ایشانم  ... غم بیماری مادرم به کنار , غصه خواهر کوچک باردارم و برادر بسیار جوانم هم هست ... این وسط پدر عاشقم را هم اضافه کنید که باید مراقبش باشیم تا غم مادر ناگهان از پا نیندازش ...

و طبیعی است که به تنهایی این حجم درد را نمی توانم تحمل کنم ... از شما دوستان جانی ام که بگذریم , این روزها پناه شانه های خسته و دردمند من پهنای سینه مردانه اوست ... شبها که خسته و مانده به خانه می رسد نه اهمیتی به اجاق گاز خالی از غذا می دهد و نه بهم ریختگی خانه برایش مهم است ... اول دنبال من می گردد و تا پیدایم می کند با دقت ته چشمانم را جستجو می کند تا درجه ناراحتی و غمم را بفهمد ... اولین سوالش هم این است که خوبی خانوم ؟... و خدا می داند از ته دل می پرسد ...

تا فرصتی گیر می آورم و فراغتی از دست پسرکم پیدا می کنم می خزم داخل اتاقم ... سرم را در بالش فرو می کنم و با صدا گریه می کنم ... همیشه می فهمد .... گاهی تنهایم می گذارد تا غمم آرام بگیرد و گاهی به سراغم می آید و سرم را در سینه می کشد ... تا بغض و هق هق ام آنجا آرام بگیرد و رود اشک ام خشک شود ...

چه بسیار که با مشت به تخت سینه مردانه اش کوبیده ام و از خدا و روزگار نالیده ام ... حتی دست مرا هم نمی گیرد ... می گذارد بکوبم و بگویم و بگریم تا آرام بگیرم ... تنها به آرامی در آغوشم می گیرد و موهایم را نوازش می کند و چون مادری که کودکش را آرام میکند در گوشم زمزمه می کند : عیبی نداره ... درست میشه ... آروم باش عزیز من ...  

مدتهاست کمتر فرصت و رمق آشپزی و رسیدگی به اوضاع خانه را دارم . حوصله آشپزی را گذاشته ام برای منزل پدرم تا چیزی بپزم و خانواده را دور هم جمع کنم کنار مادر ... در خانه خودمان کمتر غذا درست می کنم ... اگر هم حال و حوصله ای داشته باشم فقط خوراک حاضری است از قبیل کتلت و ماکارونی و مرغ و املت ... خدا می داند که این مرد حتی یک بار صدایش در نیامده است ... یک بار نپرسیده شام چی درست کردی ؟ یک بار از بهم ریختگی خانه و عدم نظافتش گله نکرده است ... جمعه به جمعه همت می کند و تا می تواند خودش می کند و گرنه از من چیزی نمی خواهد .

حتی اگر جمعه ای مادر سرحال باشد و من کیفم کوک و بخواهم غذای مفصلی درست کنم اصرار می کند که زنگ بزن ببریم منزل مامان ... یا سر سفره اول می پرسد که برای مامان اینا کشیدی ؟

فصل گردوی تازه که بود هر 3-2 شب یکبار گردو می خرید و اول می نشست درشتها و سفیدهایش را جدا می کرد برای مادر من ... یا وقتی میوه تازه از باغی می رسد و یا گوشت تازه و سالم از مرتعی برایمان می فرستند , اصرار می کند ما که خودمان نمی خواهیم همه را ببر برای مامان ... از این نمونه ها فراوان دارم که بگویم ... این قصه 7 ساله مکرر من است ...

خانمهای همسر دار می دانند که این کارها چقدر برای یک زن ارزش دارد ... و تا چه اندازه قدر و قیمت مرد را در نظر همسرش بالا می برد ...

همسر عزیزتر از جانم ... گرچه اینجا را نمی خوانی ولی امروز این نوشته را ثبت می کنم تا اگر روزی ازتو رنجیدم , خودم بیایم اینها را بخوانم و یادم بیفتد که تو ملکی آسمانی هستی و من تا چه اندازه از بابت داشتن تو سپاسگذارم ...

تنها آرزو و دعایم برای تو این است که هرگز هرگز هرگز روزی را که بخواهم این کارها را برایت جبران کنم , نبینم تکیه گاه من ... پشت و پناه من ... آرام جان من ... مرد من ...


پادشاه فصلها پائیز
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: سیکلامن

ازخدا که پنهان نیست ! از شما چه پنهان من به شدت با عنوان این مطلب مخالفم !!! اما چون از ترکیب آهنگینش خوشم می آید انتخابش کردم نیشخند

من معتقدم پادشاه فصلها بهار است . بهار فصل زنده شدن مرده هاست , زمین مرده ... درختهای مرده ... گلهای مرده ... همه زنده می شوند . فصل پایان کوچ پرستو ... بازگشت خورشید ... بنفشه و شب بو .... ترکیب بی قرار باران و خورشید ...

خوب به همین خاطر است که من از آبان ماه دچار افسردگی دوره ای می شوم تا اوایل بهمن ماه . در واقع از شب یلدا به بعد چون به طرف نور و خورشید می رویم حال من رو به بهبود می گذارد !

اما امسال به توصیه دوست عزیز آفتاب گریزم کرال تصمیم گرفته ام با پائیز آشتی کنم ! در اولین قدم دیروز رفتم و مقداری گلهای مصنوعی نارنجی و زرد آتشی خریدم تا با شاخه های صورتی و سفید و بنفش شب بو هایم عوضشان کنم ! بعد روتختی ها را هم با یک طرح قرمز تیره و قهوه ای سوخته عوض کردم و می خواستم سراغ پرده ها بروم که با چشم غره های همسرجان مواجه شده !عصبانیلذا بی خیالش شدم گریه

همه اش هم به خودم تلقین می کنم که به به , چه آفتاب کم رمق باحالی ! چه درختهای زرد و نارنجی زیبایی ! چه برگهای خشک قرچ قرچ کنانی ! چه گلهای داوودی قشنگی ! چه هوای خنک دلچسبی !

خدا وکیلی شما بگویید , من که از اواسط اسفند مثل دیوانه ها شمشادهای کنار خیابان را چک می کنم که ببینم کی جوانه می زنند ... من که از دیدن برگهای سبز رنگ زمرد فام درخت های زبان گنجشک و نارون از خودم بیخود می شوم ... من که دیوانه باغچه های سرشار از بنفشه ام .... چطور می توانم پائیز را دوست داشته باشم ؟!

سال گذشته همین وقتها بود که بنا به عادت رفته بودم بازار گل . دربدر دنبال گلهای زمستانه می گشتم برای تراس و پشت پنجره ها ... که روی پیشخوان یک غرفه دیدمش ... از همان لحظه اول دلم را برد ...وقتی از فروشنده شنیدم که این گیاه فقط پائیز و زمستان گل می دهد , باورم نشد ولی بی درنگ خریدمش ...

برگهای انبوه سبز پر رنگ با رگه های نقره ای که از لابه لایش گلهای واژگون خجالتی با رنگهای مسحور کننده آرام آرام سر بر می آورند ... رنگ گلبهی به رنگ لبهای دخترکان سرزمینهای کوهپایه ... رنگ زرد به رنگ آفتاب ظهر تابستان ... سرخابی اش غلیظ ترین سرخابی است که می توان تصور کرد و صورتی اش لطیف ترین رنگ صورتی ... و همینطور رنگین کمانی از رنگ پیش چشمانتان خودنمائی خواهد کرد ...

اسم این گیاه سیکلامن است . محیط سرد را می پسندد و در روزهای کوتاه سال گل می دهد . گلدان پارسالی من درست 6 ماه تمام غرق گل بود . آن گلدان شاید 200 شاخه گل به من داد ... گیاه کم توقعی هم هست . همین که خاکش همیشه مرطوب باشد و جایش سرد, برایش کفایت می کند . فقط روزهای برفی زمستان آوردمش داخل خانه و پشت پنجره آشپزخانه گذاشتمش و رادیاتور را بستم , که گرمش نشود ! 

دو روز پیش هم رفتم 3 تا خریدم ! که به نوبت یکی یکی بیاورم داخل خانه , یکی دو روزی محو زیبائی اش شوم و دوباره برگردانم به راه پله ! تا گرما پژمرده اش نکند .

اعتراف می کنم  امسال جذابترین بخش پائیز برای من آمدن سیکلامن به بازار است ... تا دیر نشده بروید بخرید و از زیبائیش 6 ماه تمام لذت ببرید ...

 


قانون فیزیک در ازدواج !
ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: خوشبختی ،داستان‌های عاشقانه زندگی‌ام

مدتی است به روابط اطرافیانم بیشتر دقت می کنم ... و به طور ویژه روی روابط زن و شوهرهای موفق یا ناموفق .
به یک نتیجه خیلی جالب رسیده ام ... قوانین فیزیک کاملا حکفرماست ! همان قانون مغناطیس : 2 قطب همنام یکدیگر را دفع کرده و 2 قطب غیر همنام یکدیگر را جذب می کنند !
تقریبا تمام عاشق معشوق هایی که دیدم اخلاق و رفتاری کاملا متضاد هم داشته اند ...  مردهای صبور و آرام و کم حرف عموما عاشق زنهای شلوغ و پرسروصدا و شیطان می شوند . و برعکس ...
معمولا آقایون خوش مشرب و مجلس گردان هم عاشق خانمهای ساکت و موقر و بی سروصدا می شوند و اینطور خانمها هم متقابلا عاشق این آقایان می شوند .

و این فقط در مورد درونگرایی و برونگرایی نیست .... دیده ام و دیده اید که تقریبا همیشه یکی از 2 نفر ولخرج است و یکی پول جمع کن .... یکی در لحظه زندگی می کند و دیگری آینده نگر است ... و تا دلتان بخواهد تفاوتهای این چنینی دارند . در واقع 2 نفری با هم جور می شوند که عیبهای وجودی یکدیگر را می پوشانند .

خوب ... تا اینجای کار که ظاهرا مشکلی نیست .... پس چه اتفاقی می افتد که بعضی مواقع , یک مدتی که گذشت (‌از یک هفته بگیرید تا یک دهه ) عاشق و معشوق دیروزی می فهمند که با هم تفاهم ندارند و اصلا از اول اشتباه کرده اند و جونم حلال مهرم آزاد می شوند؟!
( بحث خیانت و عوضی بودن یکی از طرفین و مشکلات اخلاقی و روانی کاملا از این مقوله جداست . اینجا در مورد آدمهای عادی و عاشق صحبت می کنم. )

تجربه شخصی من این است که متاسفانه ما دلمان می خواهد طرف مقابلمان را شکل خودمان کنیم ... در حالی که از اول به این خاطر عاشقش شدیم که مثل ما نبود ...
آن آقای صبور و کم حرف یادش می افتد که زن باید ساکت و موقر بنشیند یک گوشه ... زیاد حرف نزند و خودش را نقطه ثقل هر مجلسی نکند .... دانسته هایش را در حضور دیگران رو نکند و زنی مطیع و گوش به فرمان باشد ... بعد هی زن را سرکوب می کند ... خانم یا تحمل می کند و افسرده می شود یا تحمل نمی کند و بدتر طغیان می کند ...
آن خانم شاد و پر انرژی هم از کم حرفی و عبوس بودن شوهرش خسته می شود... بعد هی غر می زند که تو چرا با همه قهری ؟ چرا حرف نمی زنی ؟ آبروی من میره با این رفتار تو .... خوب آقایون هم که می دانید آستانه تحمل شان پایین تر از خانمهاست , تا حدی تحمل می کند و بعد شاکی میشود ...

اما عشاق پایدار ... کاری به حریم شخصی هم ندارند ... یکدیگر را همانطور که هستند می پذیرند و به سلیقه و عقیده هم احترام می گذارند . به شباهتهایشان عشق می ورزند و تفاوتهای یکدیگر را تاب می آورند . اگر سر مسئله ای با هم تفاهم ندارند با گفتگوی منطقی و محبت آمیز سعی می کنند نظرشان را به هم نزدیک کنند ... مثل 2 انسان عاقل و بالغ .

خوب ... حالا بگذارید حقیقتی را برایتان اعتراف کنم ... مثال آقای صبور کم حرف و خانم پر انرژی تجربه زندگی شخصی خودم بود ... و متاسفانه تجربه بسیار بسیار تلخ و دردناکی هم بود ... 7 سال اول زندگی که می توانست شیرین ترین و بهترین لحظات زندگی هر دوی ما باشد با درک نکردن مسئله ای به این سادگی ,بسیار به ما سخت گذشت و گران تمام شد ... مهارتی که اگر در کودکی و جوانی می آموختیم , سالهای گرانبهای عمرمان را اینگونه تلف نمی کردیم ... 

می دانید چرا اینجا از خوشبختی می نویسم ؟ چون آن را بعد از 7 سال به دست آوردم  ...( به زبان, ساده می گوییم 7 سال , اما خدا می داند که شاید بر ما 17سال گذشت )   11 سال از ازدواج ما می گذرد و تازه 4-3 سالی است که به آرامش رسیده ایم  ... که یاد گرفته ایم سعی نکنیم همدیگر را تغییر دهیم ... و خودمان و طرف مقابلمان را همانطور که هست دوست داشته باشیم ....

تنها شانسی که آوردیم این بود که هر دوی ما به عهدی که با هم بسته بودیم پایبند بودیم و آنرا ناگسستنی می دانستیم ... شاید چند باری تصمیم گرفتیم راهمان را از هم جدا کنیم ... ولی عشقمان به هم آنقدر زیاد بود که هرگز قدمی هم به طرف عملی شدن این تصمیم بر نداشتیم ...

بله... حقیقت این است که من این خوشبختی و آرامش را به بهای گزافی به دست آورده ام و به همین خاطر است که آنرا قدر می دانم و برای تمام لحظه هایش ارزشی شگرف قائلم ... 

متن پروفایل این وبلاگ , شعر روی کارت عروسی ام است ... که خودم از مجموعه اشعار حمید مصدق عزیز انتخابش کردم ... تقدیمش می کنم به شما ... بخوانید و اگر می توانید , اینگونه عهدتان را پاس بدارید ...

 

قلب من و تو را

پیوند جاودانه مهری است در نهان ...

                                                 پیوند جاودانه ما ناگسسته باد ...
تا آخرین دم از نفس واپسین ما 

                                                این عهد بسته باد ....