زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

فاعتبروا یا اولی الابصار ...
ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

کشیده شدن جسد قذافی روی خاک را دیدید‌ ؟ آن لحظه به چه فکر می کردید ؟
ذهن من ناگهان فلش بک زد به آخرین سخنرانی اش در مجمع عمومی سازمان ملل ...
همان جا که با تبختر و پر هیب , منشور سازمان ملل را مقابل چشم نمایندگان تمام دنیا پاره کرد و به زمین ریخت ...

--------------------------------------------


آه ای آزادی ....
من از ستم بیزارم , از بند بیزارم , از زنجیر بیزارم , از زندان بیزارم , از حکومت بیزارم , از باید بیزارم , از هرچه و هرکه تو را در بند می کشد بیزارم ....

O` Freedom !.... I hate oppression , I hate imprisonment , I hate the chains , I hate prisons , I hate Regimes (oppressors) , I hate orders and I hate whoever and anything that imprisons you ....

دکتر علی شریعتی - مجموعه اثار 2 - خودسازی انقلابی - ص 118


پلیس مهرورز !
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: ماجراهای زندگی من

تا حالا کلانتری رفته اید ؟! جاتون خالی , من دیشب رفتم ! من دوران دانشجویی دادگاه زیاد رفتم , حتی پزشک قانونی هم رفته بودم ( من حقوق خوندم ) ولی به چی قسم به کی قسم ! تا الان پایم به کلانتری باز نشده بود ! گاوچران

خوب , حالا چی شد که من رفتم کلانتری ؟ آفرین کرال ! بابت تصادف ! بله ... دیروز ما برای کرال از رانندگیمون تعریف کردیم , خودمون رو چشم زدیم ! همون دیشب یکی زد آینه ماشینمو ترکوند !!!( یعنی این کلمه ترکوندن اینجا کاملا کاربرد داره ! آینه ماشین از بیخ و بن کنده شد . ) حالا چرا واسه تصادف رفتیم کلانتری ؟ داستان داره ....

دیده اید آدم گاهی اوقات دلش می خواهد خودش را به ندیدن چیزهایی بزند که ازشان رنج می برد ؟ اما یک دفعه اتفاقی می افتد که حقیقت با تمام زشتی و پلشتی اش می آید سینه به سینه ات می ایستد و یکی هم می زند تخت سینه ات و هلت می دهد عقب . آنقدر هلت می دهد که دیگر جایی برای عقب رفتن نداری و ناچار می ایستی و نگاه ترسیده ات را در چشمش می دوزی و او با زهر خندی نگاهت می کند و چنگالهای تیزش را روی صورتت که نه, روی روحت می کشد . و فریاد می کشد که من اینجا هستم , مرا ببین , نمی توانی مرا انکار کنی ...

این حکایت دیشب من است . من همیشه افکار فمینیستی داشتم . به شدت با این تفکر که زن در این کشور شهروند درجه 2 محسوب می شود مخالفت می کردم . جلوی هر دسته بندی زنانه , مردانه ای می ایستادم . متنفر بودم از کسی که لبهایش با من حرف می زد و چشمانش را به اسم حیا به زمین می دوخت . معتقد بودم همه ما انسانیم فارغ از جنسیت و رنگ و مذهب و نژاد ...
 اما دیشب حقیقت سیلی محکمی در گوشم زد و از خواب خرگوشی که خودم را به آن زده بودم بیدارم کرد . فهمیدم زنان در این کشور جنس درجه 2 محسوب می شوند , اینجا کشوری است که راننده مرد اتوبوس 2 کابینه تا می فهمد راننده ماشین کناری یک خانم است, می کشد رویت و وقتی که ترمز می کنی و سرعتت را کم می کنی که له نشوی , یک راننده مرد دیگر با عصبانیت و طلبکاری از سمت دیگر می کشد رویت و با سرعت می زند آینه بغل ماشین ات را می ترکاند ... اما این تمام ماجرا نبود . 

شوکه شده و بهت زده به سمند سفید رنگ اشاره کردم که بیا بغل . با سرعت پیچید  جلویم و راننده لاتش پرید پایین و با عصبانیت غیر قابل باوری با کف دستش به سقف ماشینم کوبید که شیشه رو بده پایین , و خدا رحم کرد که به اندازه یک درز شیشه را باز کردم , چون از همان درز می خواست دست بیندازد و من را از شیشه بکشد بیرون که چرا یواش رفتی و بیا ببین آینه ماشینم داغون شده و گلگیرم خط افتاده ( همه را دروغ می گفت , هر راننده ای می داند که وقتی با سرعت آینه یک ماشین را می پرانی آینه خودت فقط به سمت داخل بسته می شود و تازه آینه چه ربطی به گلگلیر دارد ؟)
و تمام اینها در عرض 10-15 ثانیه اتفاق افتاد . آن هم ساعت 5/7 شب کنار یکی از شلوغترین بزرگراههای تهران که چون در بافت مسکونی قرار دارد به وفور هم عابر پیاده درش یافت می شود و محض نمونه یک نفر نیامد جلو ببیند این غولتشن چرا برای آن خانم اینطور شاخ و شانه می کشد ...
گفتم شما بایستید من زنگ می زنم 110 , مقصر معلوم می شود . گوشی را از کیفم در نیاورده بودم که پرید پشت فرمان و .... در رفت !
به سرعت دنبالش رفتم . شاید با سرعت 100 تا در آن بزرگراه شلوغ می رفت تا من گمش کنم . اما زهی خیال باطل ! 6-5 تا لایی کشیدم و رسیدم پشتش .
حالا این وسط هم باید حواسم به پسرک می بود که خیلی ترسیده بود و مثل جوجه خیس می لرزید ,‌ و هم به آن بی شرف که نکند ناگهان ترمز کند و بکوبم عقبش . با یک دستم شماره اش را در گوشی ام وارد کردم و با دست دیگر لایی می کشیدم ! (اگر فیلمش را کسی گرفته بود بلوتوث پر طرفداری می شد !) در همان حال یکی دو بار خواستم بپیچم جلویش که متاسفانه اسلام دست ما را بسته بود! و برای پسرکم خطر داشت .

زنگ زدم 110 . گفتم همچین اتفاقی افتاده و من الان پشت سمند فراری هستم . خدا خیرش بدهد ,‌ گفت سریع شماره اش را بخوان که در سیستم وارد کنم و بعد گفت خانوم با ارامش بزن بغل و دیگه دنبالش نرو چون خطرناکه , همین الان برایت مامور می فرستم صورتجلسه کنه .
سر اولین فرعی ایستادم و بقیه مشخصات را دادم . ادرس دقیق دادم و مشخصات دقیق ماشینم را پرسید از رنگ و مدل و شماره پلاک . به خودم هم توصیه کرد شیشه ها را بده بالا و در ماشین را قفل کن و از توی ماشین تکان نخور تا مامور بیاید . فلاشر را زدم و با اینکه خیلی ترسیده بودم اما خیالم راحت شده بود که الان مامور می آید و در امانم.
به همسر جان زنگ زدم و شرح ماوقع دادم . دلداری ام داد که همین فردا می برم برایت درستش می کنم و پرسید می خواهی خودم را برسانم که گفتم نه و چیزی نشده و تا نیم ساعت دیگه راه می افتم . 

بعد از 20دقیقه دیدم یک مامور نیروی انتظامی با موتور آمد و رفت پشت من در بزرگراه ایستاد .‌ از ماشین پیاده شدم و تا خواستم صدایش کنم , به سرعت سرش را برگرداند و رفت 10 متر جلوتر دوباره ایستاد .
به خودم گفتم لابد برای من نیامده و دوباره سوار ماشین شدم . دیدم برگشت و اینبار رفت 6-5 تا ماشین جلوتر از من ایستاد و با بیسیمش مشغول شد . بعد از حدود 3 دقیقه آمد کنار ماشین من و پرسید شما شکایت داشتی ؟
با خوشحالی گفتم بله بله , که با غیظ و غضب گفت چرا من 10 دقیقه! است اینجا وایسادم , تکون نمی خوری بیای بیرون ؟ لبخند روی لبهایم ماسید ....
گفتم من منتظر مامور راهنمایی رانندگی بودم نه نیروی انتظامی . گفت من دیگه برات صورتجلسه نمی کنم بیا کلانتری .
خشکم زد , با ناله گفتم به خدا من نفهمیدم شما به خاطر من آمدید ببخشید ... با حالت تحقیر آمیزی پوزخند زد که همینه که هست. دیگه برات نمی نویسم بیا کلانتری و گاز داد و.... رفت !
وا رفتم ... خسته و مستاصل دوباره زنگ زدم 110 . به شدت هم گریه ام گرفته بود و تحمل این زورگوئی و تحقیر را نداشتم . با گریه ماجرا را تعریف کردم . البته اپراتور دیگری بود و باز هم بسیار انسان . نام فامیلم را پرسید و با مهربانی ازم خواست گریه نکنم . گفت من گوشی را نگه می دارم تا شما اروم بشید .  مدام دلداری ام می داد و از طرف پلیس ازم عذرخواهی می کرد . قول داد مامور دیگری ظرف 5 دقیقه برایم بفرستد . نام مامور کذایی را پرسید و می خواست برایش گزارش رد کند و البته که من در آن تاریکی ندیده بودم .
بعد از 8-7 دقیقه دوباره همان اولی آمد . با حرص و عصبانیت گفت چرا نیومدی ؟( به افعال دقت کنید ) من هم که پر رو شده بودم گفتم شما تشریف ببرید الان یک مامور دیگه میاد ! پوزخندی زد و گفت من همونم , برات هم نمی نویسم بیخودی هم دوباره زنگ نزن 110, چون از ستاد هم که بهم اعلام کنن دیگه نمیام . بیا کلانتری ... با التماس گفتم من اینجاها رو اصلا بلد نیستم ,برادری کن در حقم همینجا بنویس ( برای طبیعی ترین حق شهروندی ام داشتم التماس می کردم ) گفت بیا کلانتری , گفتم بچه تو ماشینمه به خاطر بچه ام لطف کنید , گفت بیا کلانتری ...

زنگ زدم همسرجان . گفتم اینطور شده ,‌ به شدت عصبانی شد و اسم کلانتری را پرسید . بعد گفت برو سمت کلانتری و من هم خودمو می رسونم . پرسان پرسان بعد از 20 دقیقه رسیدم کلانتری مزبور . همسرجان هم با صورت قرمز شده از عصبانیت رسید.
و برایم تعریف کرد که به افسر نگبان کلانتری زنگ زده و افسر گفته بیاین اینجا من ببینم کدوم مامور بوده . توی کلانتری همسرم با عصبانیت ماوقع را گفت . ماموره آمد . با تبختر از جلوی ما رد شد و به همسرم گفت من بودم . همسر من هم گاهی اوقات کله اش بوی قرمه سبزی می دهد . توی کلانتری که اراذل و اوباش هم اونجا موش میشن و صداشون در نمیاد ,فریاد کشید که:
به چه حقی گفتی نمی نویسم ؟ ماموره گفت داد نزن من صدام از تو بلند تره , همسرم بلندتر فریاد کشید که:
داد بزن , بهت می گم اگه می تونی داد بزن ! به زن و بچه مردم زور می گی ؟به زن من میگی "تو "؟ گفت من همچین چیزی نگفتم ! 10 دقیقه اونجا وایسادم خانومت به من یه اشاره نکرد که من می خوام شکایت کنم . همسرم دوباره با فریاد گفت :
زن من به هر ماموری که اونجا میومد باید اشاره می کرد ؟ تو وظیفه ات بوده خودت ماشین رو شناسائی کنی و صورتجلسه کنی . گفت من همچین وظیفه ای ندارم . همسرم گفت :
 من فردا تو رو می کشونم بازرسی آگاهی ببینم شرح وظایف تو چیه .
از همون اول که همسرجان شروع به فریاد کشیدن کرد ماموره کوتاه اومد . اسم بازرسی هم که اومد مثل موش شد . افسر نگهبان وارد ماجرا شد و به همسرم گفت اقا اینجا کلانتریه , داد نزن , ایشون اشتباه کرده و اگه بخواین من گزارش می کنم , اما حضرت عباسی کوتاه بیا . به ماموره هم اشاره کرد که سریع بیاد شکایت تصادف رو صورتجلسه کنه .
همسرم گفت خانوم من از دست یه بیشرف به شما پناه اورده , عوض پناه دادن تحقیرش کردین؟ امیدشو نا امید کردین؟ پلیس آخه اینطوری میشه ؟
شروع کردند به عذرخواهی . مامور مزبور سریع صورتجلسه را نوشت و رفت در یک اقدام غیر قابل باور آدرس و شماره تلفن غولتشنه رو هم از تو کامپیوتر در آورد و برامون نوشت ! و چند بار هم از همسرجان و هم از من عذر خواهی کرد ! کلی هم راهنمایی مون کرد که باید برای شکایت چیکار کنیم!!!

بله دوستان عزیزم , چون یک مرد همراهم بود , کارم به سرعت راه انداخته شد و تازه همه به وفور ازم عذرخواهی کردند و آدرس و شماره تلفن یارو رو هم گذاشتند کف دستم !!!

از دیشب همه اش به این فکر می کنم که اگه همسرجان نبود توی اون کلانتری چه جوری باهام برخورد می شد و آفرین و مرحبا می گم به غیرت همجنسانم که بدون همسر زندگی می کنند و گلیم زندگی شان رو به تنهایی توی این مملکت از اب بیرون می کشند .از ته قلبم درود می فرستم به همت و جسارت پرنیان , سحر , رها , بانوی مغازه دار , زن تنها و....

از شیرین زبانی پسرک هم برایتان بگویم که در درجه اول از دیدن کلانتری با اون همه پلیس ! به شدت هیجان زده و خوشحال شده بود .... انقدر که شرح تصادف را 8-7 دفعه برای همه اعم از افسر نگهبان و افسر ارجاع و مامور تحقیق آگاهی تا سرباز نگهبان دم در تعریف کرد‌ !
توی کلانتری هم رفت از افسر تحقیق آگاهی ! دستمال کاغذی گرفت و آمد اشکهای من را پاک کرد که مامان گریه نکن , خودم می برم ماشینتو درست می کنم ,پدر اون سمنده رو هم در میارم ! بچه ام فکر می کرد مادرش به خاطر ماشین اینگونه اشک می ریزد .... 


انگشتر الماس !
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: داستانهای پسرکم

دوستان بسیار عزیزم , از کامنتهای پر محبتتان برای پست قبل و تمام همدردیها و مهربانی هایتان بی نهایت سپاسگزارم . داشتن شما در این روزها برای من غنیمت بزرگی است.

راستش خیلی حرفها می خواستم بزنم . از دیروز که مادرم را برای درمان برده بودم ... از ادمهایی که انجا دیدم ... و قصه هایی که شنیدم ... نمی دانم چه رازی است که وقتی یک عده ادم همدرد دور هم جمع می شوند امید بین شان جوانه می زند . این ایا خاصیت غم است ؟ یا تمایل قلبی ادمها به دلداری دادن همدیگر ؟ کاش ما هم در کشورمان مراکزی داشتیم که بیماران خاص بتوانند دور هم جمع شوند و قصه هایشان را برای هم تعریف کنند . مثل همه جاهای دنیا ... یا اصلا چرا راه دور برویم , همین مراکز گردهمایی که برای درمان اعتیاد راه افتاده و به نظر میرسد از همه روشها بهتر جواب داده مثال خوبی برای کارامد بودن این قبیل مراکز است .

خوب بگذریم , قصه ها را شاید وقتی دیگر تعریف کردم . نمی خواهم بیش از این ناراحتتان کنم .

دیروز وقتی می خواستم پسرکم را در اغوش بگیرم ممانعت کرد ! وقتی پرسیدم که چرا بغل مامان نمیای ؟ در جوابم فرمودند:
مامان من دیگه بزرگ شدم , وقت زن گرفتنمه !!!نیشخند 
خوب ما این رو زیر سیبیل های نداشته مون رد کردیم و به روی خودمون نیاوردیم و سعی کردیم مکالمه رو به طرف دیگه ای هدایت کنیم ! برای همین عرض کردیم خوب پسر گلم حالا که بزرگ شدی می خوای چه کارای خوب دیگه ای بکنی ؟ و شنیدیم که :
بعدش می خوام واسه زنم یه انگشتر الماس بخرم !مژه
و در حالی که داشتم اه حسرت می کشیدم, دوباره شنیدم که:
البته مامان برای شما هم می خرم خوشمزه
و بلافاصله موقعی که دلم داشت از این همه محبت مادر فرزندی قیجوجه می رفت! جمله شان را اصلاح کردند که :
اگه پولم زیاد بیاد می خرم ها !!! ابله
بله عزیزانم , همچین پسر زن ذلیلی دارم من !!!قهقهه


مادر
ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: شیمی درمانی

 

متاسفانه حال و روز خوبی ندارم .هفته بسیار بد و دردناکی پیش رویم است. جهت شفاف سازی عرض می کنم که از امروز تا چهارشنبه مادرم وقت شیمی درمانی دارند. ایشان خانمی هستند 56 ساله, از ان زنهای اساطیری به شدت ایرانی .از انها که همیشه در زندگی  سنگ زیرین اسیا بوده اند . دلم می خواهد بنویسم مظلوم هم هست اما واقعیت این است که نه مظلوم نیست به وقتش مثل شیر می شود . اما زندگی خیلی در حقش ظلم کرده است . پدر و مادربزرگ و 5 عمه ام به رسم نامهربان این مرزوبوم تا توانسته اند در جوانی رنجش داده اند. مدت 30 سال کار کرد و حقوق گرفت اما هیچ چیزی در زندگی از خودش ندارد. همه را در خانه پدرم و برای ما خرج کرد . مثل اکثر زنان سرزمینم همیشه خانواده اش را بر خودش تقدم می داد . در پست اول نوشتم که مادرم معلم بود . معلمی به غایت سختگیر و در عین حال مهربان . با ما هم همینطور است . ما هم از مادر می ترسیم هم به شدت وابسته اش هستیم و دوستش داریم . البته ترسی که می گویم به معنای حقیقی ترس نیست . بیشتر رودربایستی داریم و کمی هم حساب می بریم .

 اما مادر قوی نازنینم 7 سال است که به سرطان مبتلاست . اول خرداد 83 بود که پزشک گفت مادرتان به تومور پیشرفته تخمدان مبتلا شده . و باید همین فردا عمل شود . اما مادرم خیلی ارام گفت تا امتحانهای ثلث اخر بچه ها را نگیرم نمی روم برای عمل . ماشاالله وقتی هم تصمیمی بگیرد هیچ کس حریفش نیست . پدرم تندی کرد , مهربان شد , داد زد , التماس کرد ولی افاقه نکرد . بعد همکاران مادر را واسطه کرد و چند نفرشان مصرانه گفتند برو , مسئولیت شاگردانت با ما . اما مادرم گفت شاگرهایش به او عادت دارند و اگر معلم دیگری سر جلسه بیاید هول می شوند و نمراتشان خراب می شود . ان سال اخرین سال خدمت مادرم در اموزش و پرورش بود و قرار بود مادر بازنشسته شود و تازه بنشیند وردل پدرم تا خستگی 30 سال کارکردن بیرون خانه را از تن به در کند و نفسی تازه کند .اما خدا نخواست مادرم اسوده شود. وقتی امتحانهای بچه ها را گرفت و ورقه هایشان را تصحیح کرد فردایش رفت برای عمل و دیگر روی سلامتی را ندید . سالهای متمادی است که این سرطان را از هر کجا سرکوب می کنند از جای دیگری سر در می اورد و درست به معنای حقیقی نامش چون خرچنگی هر روز و هر لحظه چنگک هایش را بیشتر دور مادرم فشار می دهد و ....
نمی دانم چرا سرنوشت مادرم اینطور شد ؟ زنی که در زندگیش دل هیچ کسی را نشکست .... هیچ کس کلامی به طعنه و کنایه از او به خاطر ندارد . تمام زندگیش صرف این شد که بچه های سالمی تربیت کند و شاگردانش را هم فرزندان خودش می دانست ....  علیرغم تندی های گاه و بیگاه پدرم هرگز تندخو نشد ...و همواره تلاش می کرد تا فضای خانه مان شاد و صمیمی باشد.
 نمی دانم عدالت خدا را کجای این پازل جا بدهم . اصلا عدالتی هست ؟مادرم به تاوان کدام گناه می سوزد ؟ اسمش را مصلحت می گذارند ... کدام مصلحت ؟ به مصلحت چه کسی بود که مادرم اینطور رنج بکشد ؟ یا ما اینطور بسوزیم ؟ یا شاید امتحان الهی است ؟!!! کدام امتحان ؟ اگر امتحان هم باشد دیگر بسمان است ... ما قبولی نمی خواهیم خدایا , ما را مردود درگاهت کن ولی مادرمان را سالم بهمان پس بده ...کفر می گویم ؟ عیبی ندارد .... فکر کنید من کافرم ... اما من و خواهر و برادرم این روزها کودکانی شده ایم که فقط مادرمان را می خواهیم ... مگر کودکان هم کافر می شوند ؟ یا اصلا مگر توقع زیادی است ؟‌ که مادرم سالم باشد ؟ که مثل همه زنها بتواند اشپزی کند ...برود خرید کند ... ظرف بشوید و همسر و فرزندش را تر و خشک کند... و یا حتی نوه اش را بدون درد در اغوش بگیرد....  
از ان خرداد نفرین شده غم بیماری مادرمان هر روز و هر شب با ماست . اگر شاد باشیم ان وقتی است که مادر حالش خوب است وگرنه همیشه غصه داریم .حتی ملاک تقویم زندگی ما دوره های شیمی درمانی مادرمان است . تمام برنامه هایمان بر اساس حال و روز مادر تعیین می شود . مهمانی رفتن ها , مهمانی گرفتن ها ، مسافرت ها , من حتی زمان بچه دار شدنم را هم با توجه به وضعیت مادرم مشخص کردم . خواستم بچه داشته باشم برای اینکه امید در دلش جوانه بزند . شاید نوه دار شدن انگیزه بیشتری به او بدهد در این مبارزه طاقت فرسا .

 این بار اما وضعیت فرق می کند. تومور لعنتی دست اندازی وسیعی کرده است . در اصطلاح پزشکی گفته می شود این بار متاستاز زیادی داده است . تمام سطح پرده داخلی شکم و گوشه ای از لوزالمعده را تومورهای ریز کوچک پر کرده است . و خوب .... دیگر توان زیادی برای مادرم نمانده است . بیش از 50 دوره شیمی درمانی و بالغ بر 100 جلسه رادیو تراپی دیگر رمقی برایش باقی نگذاشته است ....
این روزها زیاد اشک می ریزم .... هر وقت به صورت خسته و پر چین و چروکش نگاه می کنم که بر اثر نداشتن هورمونهای زنانه و شیمی درمانی های طولانی خیلی زودتر از موعد پژمرده شده است یادم می افتد که روزگاری نه چندان دور این پوست چقدر سفید و جقدر درخشان و صاف بود ... به دستهایش نگاه می کنم و پشت ان همه لکه قهوه ای و رگهای برجسته و کبودی تزریق های مکرر دست دخترکی نوجوان را می بینم که به قول مادر بزرگم جان می داد برای اینکه توی ویترین بگذاری و تماشایش کنی .... می دانید , دستهای مادرم خیلی قشنگ بودند . دستی سفید با انگشتان کشیده و پوستی بی نهایت صاف و ناخنهای به شدت خوش تراش که هیچوقت نیازی به سوهان کشیدن برای زیبا شدن نداشت . ان ناخنهای زیبا حالا کبودند . رگه رگه و پر از پستی بلندی ... سر بی مویش را نگاه می کنم و بی درنگ یاد ان عکس کودکی ام می افتم که مادرم روی گهواره ام دولا شده بود تا مرا بغل کند و ابشار موهای ابریشمی قهوه ای رنگش تا کمر دورش ریخته بود و پدرم با چه عاشق پیشگی رندانه ای لحظه ای جاودانه را شکار کرده بود....

 مادرم ماساژدادن مرا دوست دارد . می گوید هیچ کسی به خوبی من نمی تواند این کار را بکند .برای اینکه اندکی از درد طاقت فرسایش را بکاهم هروقت انجا بروم ساعتی بدنش را مالش می دهم . از کمرش شروع می کنم و بعد پاها و دستها و هر روز بیشتر با این حقیقت هولناک روبرو می شوم که مادرم به طرز وحشتناکی لاغر شده است . 15 کیلو در عرض فقط 3 ماه و متاسفانه می دانم که این اصلا خوب نیست .بعد کنارش می نشینم و دستهایش را در دستم می گیرم . به ارامی شروع به نوازشش می کنم . رگهای کبود رنگش را لمس می کنم و مترصد فرصتی ام که مادرم حواسش به چیز دیگری جلب شود تا بتوانم سر انگشتانش را بوسه زنم . هیچوقت زمانی که می بیند و متوجه من است این کار را نمی کنم . چون می دانم رنج می برد . همان هفت سال پیش بود که بعد از اولین شیمی درمانی حالش به شدت بد شد . بعدها فهمیدیم دکتر زیادی دارو تزریق کرده و مادرم به اصطلاح های دوز شده . در عرض یک روز مادرم داشت می رفت . تمام گلبولهای سفیدش از بین رفته بود و در استانه عفونت خونی و بعد هم کما بود . تا ساعت 12 نیمه شب با همسرم دربدر دور خیابانها می دویدیم , از این بیمارستان به ان بیمارستان و داروخانه شبانه روزی . ان شب تا صبح پاهای مادرم را می بوسیدم . پایین تختش نشسته بودم و سرم را کنار پاهایش گذاشته بودم و با هر نفسم انگشتان پایش را می بوسیدم . فکر می کردم این اخرین فرصتم است تا مادر را ببوسم . اما به گمانم معجزه ای رخ داد و صبح مادرم از مرز مرگ برگشت . بعدها برای خاله ام تعریف کرده بود که تمام مدتی که نازنین پاهایم را می بوسید هوشیار بودم و فکر می کردم حتما دارم می میرم که بچه ام پایم را می بوسد . از ان موقع برای اینکه دیگر اینطوری فکر نکند جز در موارد ضروری نمی بوسمش .
آخ .... نمی دانید چقدر دردناک است ....من زن گنده مادر یک بچه با تمام سلولهای بدنم اغوش مادرم را می خواهم ....دلم می خواهد او قوی و محکم بغلم کند و دلداری ام بدهد که غصه نخور .... من کنارت هستم مادر....و من عطر تنش را انقدر ببویم که مطمئن شوم تا دم مرگم می توانم این شمیم را به خاطر بیاورم ....و به روشنی و تلخی اگاهم که دیگر فرصت زیادی ندارم , اما به خاطر روحیه خودش جلوی احساسم را می گیرم که نه ... حالا نه ... بگذار یه وقت دیگر ...
ببخشید دیگر اشک مجالم نمی دهد برای نوشتن ..... فقط التماستان می کنم دعایش کنید .... دعایم کنید .... که طاقت بیاورم .... که خرد نشوم ....


مارگزیده جانم !
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

دوستان , رفقا , خوانندگان خاموش و روشن ! لطفا یک نفر بیاید این نیش مرا که از صبح باز شده و خیال بسته شدن هم ندارد ببندد ! نیشخند والا فکر می کنم همه تلاشهای شبانه روزی من در زدن کرم ضد چروک برای خط خنده ام دود شد رفت هوا ! نیشخند اخه خبر ندارین چی شده که... نیشخند

مارگزیده جانم خودش منو لینک کرده! نیشخند باور نمی کنین؟ تشریف ببرین خودتون ببینین, نیشخند میگم که جمع نمی شه لامصب ! نیشخند

لازم به یادآوری است هر وقت دوست عزیزی منو لینک کرده بنده همین شکلی شدم : نیشخند اما نمی دونم این دفعه چرا نیشم بسته نمیشه‌ ؟! نیشخند


همسرم !
ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

همسر عزیزم , باور بفرمائید که ما کاملا به عمق علاقه شما نسبت به خودمان واقفیم ! اما این راهش نیست , به جدم قسم فرو رفتن ارنج شما در حلق بنده راه مناسبی برای ابراز محبت نیست ! علی الخصوص که ما با شما رودربایستی هم داریم و دلمان نمی اید شما را از خواب ناز بیدار کنیم ! تنها کاری که از دستمان بر می اید اینست که لپ تاپ را برداشته در همین حالت که در مرز خفگی به سر می بریم یک اپی بفرمائیم . حداقل دلمان خنک شود !
اخیش ... این وبلاگ نویسی انگار برای من امد دارد ! غلت فرمودند ....!


روز پرکار
ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: ماجراهای زندگی من ،مادرم

بنده دیروز رو به کلی خونه نبودم . یعنی ساعت 10 شال و کلاه کردم رفتم بیرون و 12 ساعت بعد برگشتم . برای ساعت 2 از طرف مهد پسرکم جلسه اولیا مربیان دعوت بودم . و خوب همونطور که می دونین باید شیک و مرتب می رفتم اونجا ( بچه ها الان تو قر و فر ماماناشون هم با هم رقابت دارند ) حالا من در چه وضعی بودم ؟ ابروهامو یک ماه بود گذاشته بودم پر بشه , یه 3 سانتی هم ریشه موهام بیرون بود که موهای سفیدم لابلاش  بدجوری خودنمایی می کرد , ناخونهامم گذاشته بودم بلند بشه که یه دفعه برم پیش مانیکوریست خودم و اوضاع صورت هم ایضا مثل ابرو سبز( می دونم الان همین شکلی شدید !)

در نتیجه ساعت 10 رفتم ارایشگاه ! به شکل یک هیولا رفتم داخل و به شکل یک ادمیزاد اومدم بیرون چشمکیعنی واقعا خدا یک در دنیا صد در اخرت به این ارایشگرها خیر بده ! که می تونن افریدگان خدا رو به شکل ادمیزاد برگردونند ! مستقیم هم از اونجا رفتم مهد . دقیقا تا ساعت   30/5 اونجا بودیم . پسرکم امسال پیش دبستانیه . اما از اونجا که خیلی خیلی از مهدش راضی بودم می خواستم پیش دبستانی رو هم اونجا بگذرونه . ولی اینجوری که بوش میاد سالهای تحصیل دوباره بنده در مقطع ابتدایی از همین حالا شروع شدهاسترس یعنی شما فکر کنید این بچه ها از مشق شب دارند تا دفتر انضباطی و امتحان میان ترمکلافهخلاصه که نمی دونم چه گلی ( به کسر گاف !) باید به سرم بگیرم .

پسرکم رو از همون مهد با اژانس فرستاده بودم منزل مادرم . چون نمی رسیدم ببرمش اونجا و دوباره برگردم مهد . ولی از همون ارایشگاه تا مهد رسما پوستم کنده شد . ترافیک وحشتناک بود . به حول و قوه الهی هم که هر روز یه جا رو شخم می زنند ! یه خیابون رو امروز میری یه طرفه است فردا می خوای بری می بینی برعکسش کردند از این ور ورود ممنوع شده یا اصلا بتون گذاشتن تهش , بن بستش کردن . من هم که تو ارایشگاه یه سری پوست کنی شده بودم ! دیگه کلا پوستی ندارم خواهر !

عصر هم برای مادرم وقت دکتر گرفته بودم . ولی دیگه ترسیدم ریسک کنم و تا منزل مادرم برم و با هم بریم دکتر .و چون جواب ازمایشش دست خودم بود از مهد مستقیم رفتم دکتر . خانوم منشی از 2 هفته پیش برای ساعت 50/6 به ما وقت داده بود  . و فرموده بودند که راس ساعت اینجا باشید . من هم از ترسم که نکنه دیر بشه ساعت 15/6 اونجا بودم و فکر می کنید اقای دکتر چه ساعتی تشریف اوردند؟ بله عزیزانم ,ساعت 30/8 تازه از راه رسیدند و اینجانب ساعت 15/9 موفق به دیدار روی ماهشون شدم . از در هم اومدند داخل, کاملا بدون توجه به 30-20 نفری که 3-2 ساعت منتظر ایشون بودند بلا نسبت مثل چی سرشون رو انداختن پایین رفتن تو مطب و اول نسکافه شون رو میل کردند بعد هم میوه پوست گرفته قاچ شده و بعد رخصت دادن به اولین مریض که احیانا بره دستبوسی ایشون . خوب همه اون مریضها ادمند , شخصیت دارند و شاید وقشون از اقای دکتر هم با ارزشتر باشه ولی اکثر پزشکان ما متاسفانه گمان می کنند جماعت بیماران کلهم اجمعین کاملا بیکارند .شما فکر می کنید اگه همون اول که رسیدند از تاخیرشون یه عذرخواهی کلی می کردند اعتبار و ارزششون بیشتر می شد یا کمتر ؟؟؟

خلاصه اینطوری شد که بنده ساعت 10/10 رسیدم منزل . همسرجان هم از سرکارش رفته بود دنبال پسرک و خوشبختانه شام هم خریده بودند و دوتایی این مادر خسته از راه رسیده را پذیرایی هم کردند . ان شااله که خدا همسر و مادرشون رو براشون نگه داره بلند بگین امین !نیشخند

خلاصه که دیروز یکی از روزهایی بود که من باز هم خدا رو شکر کردم به خاطر اینکه 10 سال پیش از کارم استعفا دادم و خونه نشینی رو انتخاب کردم . خانومهای شاغل رو خیلی دوست دارم و بهشون خیلی احترام میگذارم ( مادر خودم هم شاغل بودند ) اما من فهمیدم که ادم کار کردن بیرون خونه نیستم و خوشبختانه کمتر پیش اومده که از تصمیمم پشیمون بشم .( این کار کردن و استعفای من داستان داره ! بعدا براتون تعریف می کنم .)

به قول قندک بانو : خدافظی! بای باینیشخند


قلک شکنان
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: ماجراهای زندگی من

به تازگی متوجه شدم در مقایسه با خیلی مادرها من چیزهای خیلی کمتری به پسرم یاد داده ام . شاید به این خاطر که من توی خونه زیاد صحبت نمی کنم . بیشتر سرم به خوندن گرمه و همیشه خدا چیزی برای خوندن دارم, از کتاب و مجله و روزنامه بگیرید تا وبلاگ و سایتهای مختلف . با یه ولعی هم میخونم  که هر کی ندونه فکر می کنه من فردا امتحان دارم و هیچی هم بلد نیستم یول اما از روزی که متوجه این جریان شدم تازه فهمیدم که امتحان اصلی من پسرمه و اگه زود نجنبم ممکنه به کلی مردود بشم . اینه که تصمیم گرفتم بیشتر باهاش حرف بزنم , براش بیشتر کتاب بخونم و سعی کنم مفاهیم انسانی رو در حد سن خودش بهش یاد بدم . 

پنجشنبه توی مسیرم تابلوی تبلیغاتی جشن قلک شکنان محک رو دیدم و دینگ دینگ ! فهمیدم یه فرصت خوب دارم تا پسرم رو با مفهوم فداکاری و ایثار اشنا کنم . راستش ما همیشه همه نذرها و کمک هامون رو به محک میدیم . اما خوب پسرکم باید چیزی از خودش می بخشید تا بفهمه بخشش یعنی چی . این بود که اول یه خورده باهاش صحبت کردیم در مورد بچه هایی که مثل خودشن و الان به دلیلی مریض شدن و مامان باباهاشون زیاد پول ندارن که براشون دارو بخرن که اونا زود حالشون خوب شه . و خوب با اینکه مدت زیادی بود که تو قلکش پول جمع می کرد و خیلی قلکش رو دوست داشت اما خیلی خوب برخورد کرد و با علاقه اعلام همکاری کرد . ما هم تشویقش کردیم و عصر جمعه اقای قلک رو برداشتیم و رفتیم محک .

جای همگی خالی ! خیلی کیف کردم از این همدلی و شور و اشتیاق ! خوشبختانه مردم ما برای کارهای عام المنفعه خصوصی خوب همکاری می کنند . همه کسانی که اونجا بودند با میل و رغبت پول خرج می کردند . توی بازارچه خیریه محک هر کسی هر چیزی می خرید مابقی پولش رو نمی گرفت . همه 2-3 برابر قیمت یک جنس رو پرداخت می کردند و عین خیالشون هم نبود . خلاصه یک انرژی مثبتی تو فضا موج می زد که همه رو تحت تاثیر قرار می داد . فقط کاش یک هدیه خیلی کوچک و ناچیز ( مثلا در حد یه بادکنک ساده )‌ برای بچه هایی که قلکشون رو اهدا می کنند در نظر می گرفتند . اخه بچه ها دوست دارن پاداش کار خوبشون رو در همون لحظه بگیرن . برای بچه های کم سن و سال درک اجر اخروی سخته و اجر دنیوی رو بیشتر دوست دارن !( البته ما بعدش رفتیم و پاداش دنیوی اقا پسرمون رو تقدیمشون کردیم  نیشخند)

یه جشنی هم اونجا بر پا بود با یه اقای نوازنده و یه مجری و یه عروسک ( و ایضا عروسک گردان !) اقا هرچی این اقای مجری بیچاره می گفت با اهنگ دست بزنین , بخونین , جیغ بزنین , انگار نه انگار ! همه مثل چوب نشسته بودند خمیازه بندگان خدا هم خوب اهنگ می زدنذ هم خوب می خوندند . اما هیچ کس حال نداشت دست بزنه ! اگه چهار نفر هم دست می زدند بغل دستی هایشان با تعجب نگاهشان می کردند تعجب ولی من و پسری از اول هم دست زدیم , هم خوندیم و تازه اخریها همسرجان رو هم اورده بودیم تو کارنیشخند 

مردم ما خوب مردمانی هستند . هر جا مشکلی پیش بیاید که نیاز به حضور و همکاری  باشد حی و حاضرند . حتی اگر این حضور بهای سنگینی داشته باشد می ایند .  (لزوما‘‘ نه فقط بهای مادی) حتی اگر بدانند حضور در جایی ممکن است به بهای از دست رفتن چند سال ازا.دی شان باشد یا حتی جانشان, باز هم می ایند . اما نمی دانم چرا اینقدر شادی کردن دسته جمعی برایشان سخت است . فقط چون اجازه اش را بهمان نمی دهند ؟‌ یا اصلا یاد نگرفته ایم ؟


ملودی !
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: داستانهای پسرکم

 

این روزها یکی از شادترین و زیباترین لحظات زندگی ام وقتی است که با پسرکم در ماشین اهنگ ملودی ارش را گوش می دهیم . تا می تواند صدای ضبط را بلند می کند و با شور و اشتیاق می رقصد . رقصی کودکانه و پر از حس ناب شادی . شروع به همخوانی می کند و همزمان تمام مفاصل و عضلاتش را با شلختگی هر چه تمام تر به جنبش در می اورد !هوراهورا از ورجه ورجه کردنش چنان ماشین بالا و پایین می رود که انگار پشت خط استارت مسابقات فرمول یک ایستاده ایم وهر لحظه منتظر شلیک شروع مسابقه ! گاوچراناین وقتها دوست دارم یک جا بی حرکت بایستم و با لبخند رضایتی روی لبم فقط نگاهش کنم ! او هم که به یک بار شنیدن قانع نیست دوباره و سه باره با چشمانش اجازه می خواهد و دوباره مائیم و ارش که برای ملودی اش می خواند.

 

پسرک دلبندم , دلم می خواست در مغزم یک فلش  داشتم تا تمام این لحظات را با تمام جزئیاتش ضبط می کردم برای روزهای دلتنگی ام . برای روزی که ناچار بزرگ خواهی شد و یاد خواهی گرفت که احساساتت را پنهان کنی . روزی که بفهمی شادی کردن در انظار عمومی گاهی جرم غیر قابل بخششی است . انوقت با هم می نشستیم و رقص کودکانه شعف انگیزت را صدها بار می دیدیم تا یادمان بیاید شاد بودن چقدر اسان و بی بهانه است .

 

دوست خوبی پرسیده بود که ما هم حس فوق العاده کلیپ ملودی را می گیریم یا نه ؟ خواستم بگویم ما که می گیریم ! تماشای این همه ادم شاد و خوشحال طی 3-4 دقیقه قاعدتا حال ادم را خوب می کند . به قول پسرکم : مامان چقدر خوبه ! همه خوشحالن !


بهانه های کوچک
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: خوشبختی

زمان : 9 صبح روز پنجشنبه   مکان : زیر افتاب پائیزی پشت پنجره مشرف به خیابان

همسرم ساعت 7 از خواب بلند شده , چای دم کرده و می اید مرا صدا می زند برای تدارکات باقیمانده صبحانه . اما تدارکات بهانه است ! دلش می خواهد من هم موقع صبحانه خوردن کنارش بنشینم و گاهی لقمه ای برای بگیرم . اینها را می دانم و برای اینکه او هم به زبان بیاورد با دلخوری ساختگی زنانه ام به نرمی گله می کنم که : من همین پنجشنبه و جمعه رو دارم که صبحها بخوابم , نمی تونستی بیدارم نکنی ؟و او که می داند من چه می خواهم بشنوم لبخند می زند : خوب تو باید باشی که صبحانه به من بچسبه دیگه ! دقیقا همین را می خواستم بشنوم که شارژ بشوم برای تمام روز .

نیم ساعت بعد لباس پوشیده و تا دم در بدرقه اش می کنم با بوسه خداحافظی . پسرکم امروز خانه است و هنوز هم خواب است . می ایم اینجا در اتاقی که مشرف به خیابان است و رفت و امد ادمها را دنبال می کنم و در دلم قصه شان را می بافم . مردی که از پارکینگ با عجله بیرون می اید و هنوز در بسته نشده گاز می دهد و می رود . مادری که دست بچه اش را به دنبال خود می کشد و دخترک گریه کنان در حال بدو بدو است . نمی دانم چرا , ولی همیشه دلم برای بچه هایی که مادرشان صبح زود سر کار می رود سوخته است . گمان می کنم ان کودک بعدها دلش نخواهد خواست کودکی اش را به یاد بیاورد . راستش ما خودمان هم همینطور بودیم , من و خواهر و برادرم . مادرمان به جبر روزهای سخت جنگ شاغل بود برای کمک خرج خانه . معلم بود و لابد یادتان هست که مدارس شیفتی بود ( فکر می کنم هنوز هم هست ). هفته صبحی را می گذراندیم به امید رسیدن به هفته بعدازظهری ! و خوب , ما همیشه خیلی تنها بودیم .

ادمها را می بینم و از خودم می پرسم واقعا چقدر خوشبختند ؟ اصلا احساس خوشبختی می کنند ؟ و به اسمی که برای وبلاگم انتخاب کرده ام فکر می کنم . امده ام اینجا تا از بهانه های کوچک خوشبختی ام بنویسم و با شما تقسیم شان کنم . بنویسم همین که ته ته دلتان شادید به داشتن داشته هایتان , خوشبختید . درست مثل من !

پ .ن : کرال جانم خیلی دوستت دارم ! اگر تشویق ها , حمایت ها و دلگرمی های تو نبود شاید نمی توانستم اینجا را درست کنم .