زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

دوستان واقعی من
ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: مادرم ،دوست

 

 همانطور که حدس می‌زدم پست قبلی واکنش‌های بسیار متفاوتی را برانگیخت . همدردی‌های بسیار و تسلیـت‌های بی‌شماری . تک و توک و بسیار کمتر از حد مورد انتظارم ، بازخوردهایی هم داشتم که این روشنگری را برنتافته و سر به مخالفت گذاشته بودند .

من تمام این‌ها را می‌دانستم و با علم کامل و آگاهی کافی دست به نوشتن آن زدم . دیر زمانی بود که دیگر عصبانی نبودم و حتی احساس استیصال هم نمی‌کردم ... تمام مسببین احتمالی این ماجرا را بخشیده بودم و حتی احساس خشم هم نداشتم .... چه ، خشم و عصبانیت باری است که با دستهای خودمان روی شانه‌هایمان می‌گذاریم . و شانه‌های من تحمل بار دیگری غیر از دردهایم را نداشت .

اما آنچه بسیار مرا متعجب و متاسف ساخت فراموشکاری بعضی دوستان است . خیلی زودتر از آنچه باید ، تمام رنجی که کشیده بودم را فراموش کرده و در مذمت واگویه‌ی دردها برایم نوشتند ... فراموش کردند چه بر من گذشت در آن روز آخری که مامان را برای شیمی درمانی به مطب بردیم و از دستیار دکتر س شنیدم که مادرم با این وضعیت 3-2 هفته‌ای بیشتر دوام نخواهد آورد .... چگونه با دستهای لرزانم به گونه‌هایم پودر می‌زدم و در چشمهایم خط می‌کشیدم تا التهابشان را از چشمهای مادرم بپوشانم .... 

و بیش از آن ، قضاوت‌های ناآگاهانه و توصیه‌های به ظاهر دوستانه‌ای که بدون مطالعه کافی به من شده بود قلبم را به درد آورد .

در پست قبلی نوشتم که مدارک سابقه‌ی درمان مادرم در مطب پزشک انکولوژیستش امحا شده بود . یعنی سابقه آن 8 سال شیمی درمانی‌های بعضا غیر ضروری و آسیب رسان . مدارک بیمارستانی ما به تمامی موجود است و ما یک رونوشت از تمام اسناد داریم . اما مادر من هشت سال در همان زیرزمین مطب دکتر س تحت شیمی درمانی‌های متعدد قرار گرفت .

تمام مدارک ، نسخ ، نتیجه آزمایشات و سوابق تزریق داروهای شیمی درمانی داخل پرونده مامان در همان مطب کذایی بود . مادرم هیچ وقت برای انجام هیچ تزریقی در بیمارستان بستری نشد که حالا بخواهید به من گوشزد کنید و کار خودم را به من یاد بدهید که مدارک بیمارستانی تا چند سال امحا نمی‌شوند و من به همین دلیل می‌توانم از بیمارستان شکایت کنم ...

نوشته بودم و متاسفانه درست نخواندید که دو ماه بعد از فوت مادرم برای گرفتن پرونده‌اش به مطب پزشک مربوطه مراجعه کردم و با بی‌اعتنایی شنیدم که مدارک امحا شده است و جای کافی برای نگهداری پرونده‌های مرده‌گان ندارند ...

این یک بازی بسیار کثیف و یک درد بی‌پایان است ... 8 سال تمام ، شاهد رنج کشیدن مادرم بودم و اکنون حتی نمی‌توانم ثابت کنم که او تحت درمان دکتر س بوده است ...

اینها که پیشکش ، من حتی نمی‌توانم ثابت کنم که در تمام آن 25 روز آخر بیماری مادرم که در بیمارستان بستری بود ، دکتر فرهاد . س  یک بار هم به بالینش نیامد . زیرا مهر ایشان در اختیار دستیارشان بود و با هر بار ویزیت دستیار ، اینطور در مدارک بیمارستان ثبت می‌شد که خود جناب دکتر س ، مادر مرا ویزیت کرده است .

و بدبختانه در این مملکت هیچ کسی را نمی‌توان به جرم بی‌وجدانی و عمل نکردن به شرافت حرفه‌ای مواخذه کرد و به دادگاه کشاند که اگر اینطور بود ، اطمینان داشته باشید لحظه‌ای درنگ نمی‌کردم و به قول شما دست بر زانویم می‌گرفتم و دنبال حق تضییع شده‌ام می‌رفتم ....

هیچ دادگاهی غمنامه تو را نخواهد شنید که بخواهی بروی و تعریف کنی از 2 چشم عسلی رنگ امیدوار که هر روز صبح با دستهای لرزانش مسواک می‌کرد و روسری‌اش را مرتب می‌کرد تا وقتی دکتر معتمدش به بالینش بیاید ، آراسته و پاکیزه باشد ... و در تمام روز نگاهش را از درهای بسته اتاق برندارد و هر روز عصر با ناامیدی از تو بپرسد دکتر س امروز هم نیومد مامان جان ؟

و تو با جگر چاک چاک لبخند بزنی و با سرخوشی بگویی که عیب نداره مامان .... مثل اینکه امروز همایش داره ..... یا این هفته به کنگره‌ی فلان در کشور فلان دعوته و آن هفته به کنگره‌ی بیسار در کشور بیسار ....

دادگاه از من مدرک می‌خواهد و به من بگو دوست عزیزم :

میان تبانی پزشک فوق تخصص و دستیار و پرستار و کادر اداری بیمارستانی به آن عظمت ، من به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خویش را ؟؟؟؟

داستان عجیبی است ..... خنده و گریه به هم آمیخته . ما آدمهایی هستیم متبحر در صادر کردن مانیفیست‌های اخلاقی .... اما پای عمل که به میان آید واویلا ...

می‌نشینیم و شرح درد دوست رنجدیده‌مان را که جز برای آگاهی بخشیدن به انسان‌های دیگر نوشته نشده است ، می خوانیم و به عوض اینکه همانطور که خودمان توصیه کرده‌ایم مرهمی برای او و زخم قلبش باشیم و اگر نقدی هم به نوشته‌اش داریم به رسم پسندیده‌ی همه دوستان واقعی در خلوت به خودش بگوییم ، می‌نشینیم و با هدف آنکه مثل همیشه " متفاوت " و " روشنفکر " به نظر برسیم ، یک قطعنامه بلند بالا در مذمتش واگویه‌ی دردهایش صادر می‌کنیم و متهمش می‌کنیم به زیر پا گذاشتن اصول اخلاقی ....

چند باری هم آن وسط‌ها با ضمیر مالکیت و تحبیب خطابش می‌کنیم و بدون اندیشیدن ، هر چه از مخیله‌مان می‌گذرد ، بارش می‌کنیم و در تمام این احوالات فراموش می‌کنیم که اولین شرط اخلاقی دوستی این است که حافظ جان و مال و آبروی دوستمان باشیم ...

پست قبلی شرح حال مختصری بود از 8 سال درد و رنجی که مادرم و همه خانواده‌ام کشید . در جای جای آن به اشتباهاتی که مرتکب شده‌بودیم اشاره کردم و حتی در مورد دکتر س بارها و بارها نوشتم که این اشتباه خود ما بود که بیش از حدی که باید ، به یک پزشک اعتماد کردیم و می‌بایست نظر پزشکان دیگر را هم می‌خواستیم و بعد تصمیم می‌گرفتیم . حتی به این هم اشاره کردم که مهلک‌ترین و مرگبارترین اشتباه را خودمان کردیم ....

و بی‌انصافی محض است که این خیرخواهی و هم‌نوع‌دوستی را صحبت‌های خاله زنکی و بی‌ارزش قلمداد کرده و شرح این درد خانمان‌سوز را به عصبانیت مسافران یک تاکسی از گرفتن کرایه‌ی بیشتر ، تشبیه کنیم ...

 دوست عزیز ،

صد البته تا حدودی هم حق داری که تمام آن درد و رنج را فراموش کنی ... چه بسا اصلا نمی‌دانی 8 سال تمام شاهد رنج کشیدن عزیزترین موجود زندگی‌ات باشی یعنی چه ... صدای آخ گفتن او موقع فرو کردن آنژیوکت صورتی در رگهای خشکیده‌اش یعنی چه ... خشک شدن رگهای دست و خون گرفتن از رگ قوزک پا یعنی چه ....

کاش مادر من هم چون مادر مرحوم تو پرواز می‌کرد .... با طی دوره‌ی کوتاهی از بیماری و رنج .... شاید اکنون من هم مثل تو آرام و فراموشکار بودم و کنار گود می‌نشستم و فریاد می‌کشیدم :

لنگش کن .

 

پ.ن - بخش نظرات این پست غیر فعال است . نوشتن این جوابیه حق من بود اما بیش از این نمی‌خواهم این ماجرای مضحک و تاسف آور را ادامه بدهم و خودم و دوستم را بازیگر یک نمایش کنم با هزاران تماشاچی ... پس لطفا به تصمیم من احترام بگذارید و کلامی در این خصوص ننویسید ... این پست هم به احتمال زیاد ، پس از مدتی حذف خواهد شد .

 


اشتباهات مرگ‌بار
ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: سرطان تخمدان ،شیمی درمانی ،رادیو تراپی


نوشتن ریز به ریز از وقایعی که بیش از 9 سال قبل رخ داده شاید کار سختی باشد . اما نه برای من که هنوز مادرم را آن‌طور به خاطر می‌آورم گویی یک ساعت پیش دیدمش .... پس همه را برایتان می‌نویسم شاید جلوی اشتباه یک نفر را بگیرم .

پیشاپیش از طولانی بودن مطلب عذرخواهی می‌کنم ، اما این همان پستی است که ماهها بود وعده نوشتنش را داده بودم .... این پست بارها پاک شد .... بارها از شدت اشک صفحه را ندیدم ... بارها برخاستم و رفتم و باز آمدم تا نوشتنش به پایان رسید ...... به شما قول می‌دهم با خواندن آن چیزهایی هر چند اندک به دانسته‌هایتان اضافه خواهد شد و به خصوص اگر بیماری دارید که خدای‌ناکرده به سرطان مبتلا شده یا در پروسه درمان است ، خواندن این پست را به شما اکیدا توصیه می‌کنم ....

هفت الی هشت ماه قبل از تشخیص بیماری مامان بود که متوجه وجود یک توده در شکمش شده بودیم . سمت چپ بزرگتر و سمت راست کوچکتر . مامان تازه 48 ساله شده بود و بسیار سرحال و سلامت بود و هرگز فکر نمی‌کرد بیماری بدخیمی در وجودش باشد . این دو توده قابل لمس را هم نهایتا به یک فیبروم خوش خیم رحمی که قبل‌ترها تجربه کرده بود ربط می‌داد و از مراجعه به پزشک خودداری می‌کرد .

حدود 2 ماه قبلش هم یک سونوگرافی ساده از رحم و تخمدانها کرده بود که رادیولوژیست بی‌وجدان و بی‌مسئولیت ،‌هیچ چیز غیر عادی در ناحیه تخمدانها را گزارش نکرده بود . در حالی که تمام آزمایشات بعدی به ما نشان داد که در تاریخ سونوگرافی مذکور ، قطعا و یقینا این توده ها در تخمدان‌ها وجود داشته و به دلیل عدم توجه رادیولوژیست مربوطه ، در برگه گزارش ذکر نشده است .

اشتباه اول - اقدامات تشخیصی را در مراکز معتبر درمانی‌ انجام ندادیم . اگر آن سونوگرافی ساده را در یک مرکز مجهز رادیولوژی که تکنیسین‌های ورزیده و ماهر و با تجربه می‌داشت انجام می‌دادیم ، خیلی زودتر به فکر درمان می‌افتادیم و شاید جان مادرم نجات می‌یافت .

تا اینکه کم‌کم پازل کامل شد .... سایز شکم بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد و مادرم همواره دردی گنگ و مبهم در ناحیه زیر شکم حس می‌کرد . عادات مزاجی‌اش تغییر کرده بود و گاهی به تکرر ادرار مبتلا می‌شد . سوزش معده داشت و از نفخ هم رنج می‌برد .........

به خانم دکتر وحید دستجردی مراجعه کردیم . با همان دستگاه ساده سونوگرافی داخل مطب ، توده‌ها دیده شدند و خانم دکتر سونوگرافی کامل درخواست کردند . به سونوگرافی بیمارستان دی مراجعه کردیم و وجود 2 عدد کیست بسیار بزرگ با تومورهای ریز داخلی تایید شد . ما هنوز نمی‌دانستیم اسم این بیماری لعنتی سرطان است . به گمانمان ، مامان دچار کیست تخمدان شده بود . در حالی که داخل این کیست‌ها پر بود از تومورهای سرطانی .

اقدام بعدی ، جراحی بود . کیست‌ها باید از بدن مادر خارج می‌شدند تا آزمایشگاه پاتولوژی ، نوعش را مشخص کند . خانم دکتر دستجردی انجام عمل را خود به عهده گرفتند . طی جریاناتی که قبل‌تر تعریف کرده بودم ، مادر تاریخ عملش را به بعد از امتحانات شاگردانش موکول کرد و این پروسه حدود 10 روز طول کشید . آخرین سونوگرافی قبل از عمل ، هیچ تغییری در وضعیت کیست‌ها نشان نداد . یعنی این 10 روز وقفه باعث پارگی یا جابه‌جا شدن کیست‌ها نشده بود .

اما اتفاق بدی داخل اتاق عمل افتاد . یکی از کیست‌ها موقع خارج شدن از داخل شکم ، پاره شد و مایع کشنده داخلش ، به تمام محوطه شکم نفوذ کرد . ( البته این واقعه در برگه‌ی گزارش عمل ذکر نشده بود . دخترخاله من از پرسنل همان بیمارستان بود و توسط یکی از همکارانش در اتاق عمل ، از این ماجرا باخبر شده بود . ) سرکار خانم دکتر وزیر سابق ، داخل شکم را شستشو هم ندادند . کاری که به طور روتین در جراحی‌های سرطان انجام می‌شود و مایع شستشو دهنده جهت تعیین درجه نفوذ سلول‌های سرطانی به بافت‌های دیگر شکم مورد ازمایش قرار می‌گیرد . بعد از جراحی ، من به هر پزشکی برای ادامه درمان مادرم مراجعه کردم ، این برگه را از ما می‌خواست که خوب ، نداشتیم .

اشتباه دوم - ما به جراح سرطان مراجعه نکردیم . خانم دکتر ، پزشک زنان بسیار بسیار متبحر و متعهد و دلسوز و مهربانی هستند . اما جراح سرطان نیستند . ایشان در درجه اول ، نمی‌بایستی این جراحی را به عهده می‌گرفتند و در درجه دوم باید کار را به روال معمول انجام می‌دادند .

عزیزان من ، جراحی مهمترین مرحله درمان یک سرطان است . یک جراح ورزیده ،‌ با یک جراحی درست و کامل ، می‌تواند جان عزیزتان را نجات بدهد .... یا لااقل طول عمرش را زیاد کند .

یک هفته بعد از جراحی بود که من فهمیدم مادرم دچار سرطان تخمدان شده است ... روزهای کابوس‌واری بود ..... یادم هست که وقتی از مطب خانم دکتر برمی‌گشتم و این واقعیت تلخ را فهمیده‌بودم ، زیر پل سیدخندان وسط آن ترافیک وحشتناک دیگر نتوانستم رانندگی کنم ... از شدت اشک هیچ جا را نمی‌دیدم و تمام بدنم می‌لرزید .... یک راننده تاکسی ماشین را به کنار خیابان هدایت کرد و من یک ساعتی سرم را روی فرمان گذاشته بودم و گریه می‌کردم ... خدا این روزها را برای هیچ‌کدامتان پیش نیاورد ....

با طی کردن جریاناتی ، سرانجام شیمی درمانی مامان به سفارش اکید خانم دکتر دستجردی نزد دکتر فرهاد . س شروع شد . 6 ماه تمام ، هر 21 روز ... هفته اول و دوم که حال مامان وحشتناک خراب بود و تازه هفته سوم بهتر می‌شد که باید می‌رفت برای شیمی درمانی مجدد .

و بعد از آن یک دوره کامل پرتو درمانی ... آن هم برای شکم ... این پرتودرمانی‌ها بعدها باعث ایجاد چسبندگی روده‌ها شد . از محل چسبندگی‌ ، تومور دیگری به وجود آمد که نهایتا باعث مرگ مادرم شد ... اما اینکه چرا پرتودرمانی انجام شد در حالی که در تمام کتب مرجع پزشکی انجام رادیوتراپی برای بافت نرمی مثل شکم به خاطر بالابردن احتمال چسبندگی بافتهای داخل شکم معمولا تجویز نمی‌شود ؟

به خاطر اینکه اصلا آقای دکتر فرهاد . س متخصص رادیوتراپی بودند . و فوق تخصص را در رشته انکولوژی گرفته بودند . یعن تخصص اصلی ایشان در زمینه پرتودرمانی بود و انکولوژی را هم به عنوان مکمل خوانده بودند ... در حالی که روال معمول این است که رشته تخصصی ، خون است و انکولوژی به عنوان فوق تخصص رشته خون خوانده می‌شود . یک انکولوژیست متبحر و کارکشته باید در رشته خون هم تخصص داشته باشد تا بتواند درمان مناسب انکولوژی را تعیین کند و رادیوتراپی احتمالی ، وظیفه رادیوتراپیست است .

از تخصص اصلی ایشان که بگذریم می رسیم به پول . آقای دکتر فرهاد . س ، سهامدار اصلی مرکز پرتودرمانی نوین در شهرک غرب بود و برای همه بیمارانش یک دوره کامل پرتودرمانی هم تجویز می‌کرد . کاری هم نداشت که این پرتودرمانی به نفع بیمار است یا نه ... بیمه مادرم هم بیمه بانک بود که بسیار خوب پول می‌داد . سال 83 ، حدود 3 میلیون تومان هزینه پرتودرمانی مامان شد که بیمه تا ریال آخر را پرداخت کرد . و همین بلای جان مادرم شد .

اشتباه سوم - به دکتر فرهاد . س اعتماد کردیم .... تخصص‌های پزشکان را بشناسید و بر اساس شناختتان پیش بروید . یک آنکولوژیست متبحر و کاربلد ، با انجام کارهای درمانی مناسب ، شانس بقای بیمار را تا حد زیادی بالا می‌برد .

یک سال بعد با آرامش همراه بود . مادرم زنی بسیار قوی بود و شیمی درمانی و پرتودرمانی را به خوبی تحمل کرد . با خوراک‌های بسیار مقوی و سالم تغذیه‌اش می‌کردیم و اجازه نمی‌دادیم قوای بدنی‌اش تحلیل رود . در طی یک سال متوالی نتیجه آزمایشات ، میزان تومور مارکر مامان را بسیار پایین نشان می‌داد و ما ساده لوحانه فکر می‌کردیم هیولای سرطان را شکست داده‌ایم .

بعد از یک سال تومورمارکر CA125 در خون بالا رفت و به حدود 50 رسید . در حالی که به طور نرمال باید کمتر از 30 باشد . و برای این تفاوت 20 تایی ، دکتر مربوطه دوباره دستور شیمی درمانی داد .

اوج فاجعه که طی سالهای بعدی هم متناوبا تکرار شد همین‌جاست . طی مشورت‌هایی که بعدها با انکولوژیست‌های دیگر داشتم مادرم با CA125 = 50 مطلقا نباید شیمی درمانی می‌شد . در سال آخر میزان این تومورمارکر در خون مادرم به 1800 رسیده بود و چون با 50 شیمی درمانی شده بود سلولهای سرطانی نسبت به دارو مقاومت پیدا کرده بودند .

منظورم را متوجه می‌شوید ؟ مثل این بود که برای یک سرماخوردگی ساده ، پزشک قوی‌ترین داروی عفونت را تجویز کند . و این کار را بارها و بارها تکرار کند . بدن نسبت به آن داروی قوی مقاومت پیدا می‌کند و اگر زمانی به عفونت شدید دچار شود ، عملا دارویی روی عفونتش تاثیر ندارد .

طی شش سال متوالی این کار بارها و بارها تکرار شد . تقریبا مادرم در هر سال یک دوره 6 ماهه را شیمی درمانی می‌کرد . میزان قوای بدنی مادرم پایین و پایین‌تر و میزان CA125 بالا و بالاتر می‌رفت ... و ما ، احمقانه درمان را ادامه می‌دادیم .

اشتباه چهارم - ما همچنان به دکتر فرهاد . س اعتماد کردیم ...

سال ششم بیماری مادرم بود که سی‌تی‌اسکن ، وجود یک توده در جدار شکمی را تشخیص داد . درست در محل رادیوتراپی ، توده‌ای رشد کرده بود به ابعاد تقریبی 3 سانتی متر . ( که بعدها فهمیدیم رادیوتراپی باعث ایجادش بوده است . ) .

جناب دکتر س  ، همچنان دستور شیمی درمانی صادر می‌کردند . یک دوره 6 ماهه مادرم با قوی‌ترین و گران‌ترین داروی ایران ، شیمی درمانی شد . یادم هست که هزینه داروی مادرم برای هر جلسه شیمی درمانی حدود 3/5 میلیون تومان می‌شد . و این دارو آن قدر قوی بود که مادرم را چون شمعی در حال سوختن ، آب کرد .....

وزن مادرم در طی همین دوره حدود 25 کیلو کاهش یافت . ولی در ابعاد تومور تشخیصی هیچ تغییری حاصل نشد . توموری که آقای دکتر فرموده بودند با همین دارو از بین می‌بریمش سالم و سلامت سرجای خودش ایستاده بود و فقط قوای بدنی مادرم به شدت تحلیل رفته بود .

و اوج بی‌سوادی دکتر مزبور همین‌جا بود . که می‌خواست توده قابل لمس را به وسیله دارو از بین ببرد . بعدها طی دیداری که با پروفسور اردشیر قوام‌زاده داشتم ،‌ وقتی این دیدگاه را بیان کردم ایشان خنده تلخی کردند و فرمودند در هیچ کتاب پزشکی در هیچ جای دنیا گزارشی از محو شدن یک توده قابل لمس به وسیله دارو نداریم . توده‌ای که با دست قابل لمس شدن است فقط و فقط به وسیله جراحی باید از بدن بیرون آورده شود .

اما دکتر س همچنان مادرم را شیمی درمانی‌ می‌کرد و برای هر جلسه فقط 500 هزار تومان دستمزد تزریق می‌گرفت . هفته‌ای 2 جلسه و به عبارتی ماهی 4 میلیون تومان فقط از بابت یک بیمار ....... و درد اینجاست که خودش در زمان تزریق داروها هرگز حضور نداشت . این وظیفه به عهده یک پرستار و چند تزریقاتی که در مطب حضور داشتند گذاشته شده بود و یک پزشک عمومی هم به عنوان دستیار دکتر ، به کار آنها نظارت می‌کرد .

در حالی که طبق قوانین پزشکی ، شیمی درمانی باید در بیمارستان یا مراکز معتبر درمانی و زیر نظارت مستقیم انکولوژیست انجام شود . اما دکتر س فضایی را در زیرزمین مطبشان درست کرده بودند با چند تخت و یک کپسول اکسیژن و یکی دو دستیار .... و روزانه دهها بیمار را در همین فضای به زحمت 50 متری ، شیمی درمانی می‌کردند و البته ...... می‌کنند متاسفانه .

اشتباه پنجم - ما همچنان ، ابلهانه و احمقانه به دکتر فرهاد . س اعتماد کردیم .

در همین دوران بود که مادرم به انقباض مری دچار شد . از ابتدای بیماری‌اش دچار رفلاکس معده بود و بافت تحتانی مری طی سالها تماس با اسید معده ، کارآیی خود را از دست داده بود و به تدریج دچار انقباض شده بود . اول محدودیت در خوردن خوراک‌های جامد و سفت به وجود آمد و کم‌کم دامنه محدودیت گسترش یافت ...

به پزشک فوق تخصص گوارش مراجعه کردیم و ایشان با تشخیص آشالازی ، دستور تزریق بوتاکس در محل دریچه معده دادند . تزریق بوتاکس یک درمان روتین آشالازی است که در تمام دنیا انجام می‌شود و باعث بی‌حرکت شدن ماهیچه‌های تحتانی مری شده و مانع از انقباض آن می‌ گردد . و راه خوراکی بیمار باز می‌شود .

مادرم برای انجام تزریق با دکتر س مشورت کرد و ایشان به شدت با انجام این تزریق مخالفت کردند . با این توجیه که بوتاکس یک نوع سم است و ورود آن به بدن بیمار شما باعث ایجاد مشکل می‌شود . احتمالا در این سال‌ها ایشان تخصص گوارش هم گرفته بودند که اینطور قاطع در مورد مشکل پزشکی‌ای که هیچ ارتباطی به تخصص‌شان نداشت اظهار نظر می‌کردند . اما هر چه بود موفق به متقاعد کردن مادرم شدند و مادرم زیر بار این تزریق نرفت . وزنش به شدت کاهش پیدا می‌کرد و در واقع قوای جسمانی‌اش بود که روز به روز تحلیل می‌رفت ولی با انجام تزریق بوتاکس موافقت نمی‌کرد .

اشتباه ششم - در موردی که به تخصص دکتر س هیچ ارتباطی نداشت از او مشورت خواستیم .... و متاسفانه باز هم اعتماد کردیم .

وقتی بعد از آخرین دوره شیمی درمانی ، هیچ تغییری در اندازه تومور مذکور به وجود نیامد ، من دیگر نتوانستم ساکت بنشینم و دست روی دست بگذارم . از طریق دوست عزیزی از پروفسور قوام‌زاده وقت گرفتم و ایشان با معاینه مادرم فورا و صریحا دستور جراحی تومور را دادند . و جراحی علیرغم مخالفت ضمنی دکتر س نزد دکتر فریدون سیرتی که یک جراح متبحر سرطان هستند انجام شد . 

ایشان شکم را از بالا تا پایین باز کرده بودند و تمام ارگان‌های داخل شکمی را از نظر وجود تومور و سلامت ظاهری چک کرده بودند . در نهایت چیز غیر عادی‌ای غیر از همان تومور 3 سانتی مربوطه پیدا نشده بود و تومور را با تمام ملحقات و بافت‌های اطرافش از شکم خارج کرده بودند . شکم را هم شستشو داده و نتیجه پاتولوژی این مایع شستشو هم قابل قبول بود . در برگه جواب پاتولوژی ، بافت اطراف تومور هم عاری از سلول‌های سرطانی گزارش شد و تمام اینها یعنی اینکه جراحی با موفقیت کامل به پایان رسید . دکتر سیرتی دستور مراجعه مجدد به دکتر انکولوژیست جهت انجام شیمی درمانی مکمل احتمالی صادر کردند تا باز هم شکم مثل 8 سال پیش سلامت خود را به طور کامل باز یابد . اما .....

مهلک‌ترین اشتباه را خودمان کردیم . مادرم تصمیم گرفت چند هفته‌ای به بدنش استراحت بدهد و بعد به دکتر س مراجعه کند . نظر من را خواست و من گردن شکسته هم تاییدش کردم ..... به خیالم ، بدن مادرم به این فرصت احتیاج داشت و حالا که همه چیز خوب بوده و جراحی هم کاملا موفقیت‌امیز بوده ، دلیلی نداشت که خیلی عجله کنیم و بایستی به بدن فرصت بازیابی توانش را می‌دادیم ....

اما ضعف جسمانی شدید که نتیجه سال‌ها شیمی‌درمانی‌ غیر ضروری و آشالازی مری بود سیلی آخر را به مادرم زد ... سلول‌های سرطانی که در همه محوطه شکم به طور میکروسکوپی پخش بودند به کبد حمله کردند و کبد مادرم گرفتار شد ..... بدنش چون کودکی رام و بی‌دفاع در برابر هیولای سرطان سر خم کرد و آرام آرام تسلیم سرطان شد .

شکم آب آورد و این دیگر مرحله آخر بود ... تجمع مایع در شکم ، آخرین مرحله گسترش سرطان در شکم است ... و دیگر کاری برای بیمار نمی‌شود کرد غیر از کاهش دردش و کمک به تحمل کردن روزهای پایانی عمر ... دو سه ماه بعد ، در آن روزهای آخر عمر مادرم که در بیمارستان لاله بودیم ،  خواننده‌ی عزیزی شماره تلفن همراه دکتر اکبری ( رئیس انجمن سرطان ایران ) را برایم گذاشت و نوشت که ایشان در آلمان هم کلینیکی دارند که بعضی از بیمارانشان را برای ادامه درمان به آنجا می‌فرستند .

برای روحیه بخشیدن به مادرم ، این قضیه را با او در میان گذاشتم و به او قول دادم برای ادامه درمان هرجای دنیا که باشد می‌بریمش .... مادرم امیدوارانه از سفر حرف می‌زد که باید خودت با من بیایی و پسرک را هم می‌بریم و آنجا برایش پرستار می‌گیریم تا اذیت نشود و خودمان به کار درمان می پردازیم و ....

جلوی چشمهای مشتاق مادرم با دکتر اکبری تماس گرفتم و با دادن شرح مختصری از بیماری مادرم از تصمیم‌شان پرسیدم و اعلام کردم برای سفر به آلمان و بستری شدن مامان در آن کلینیک آماده هستیم که دکتر اکبری گفت :

دخترم ، برای مادر شما در هیچچچچچ جای دنیا هیچچچچچ درمانی وجود ندارد .... شکم که اب بیاورد دیگر کار تمام است ...

حرف‌های بعدی دکتر چون پتک بر سرم کوبیده می‌شد ... ضربان قلبم به 200 رسیده بود اما لبهایم می‌خندید و قرار دوشنبه صبح را با دکتر فیکس می‌کرد .... و صدای دکتر اکبری که باز تکرار می‌کرد : متوجه نشدی دخترم ؟ گفتم هیچ کاری برای مادرت نمی‌شود کرد ... او غافل از این بود که یک جفت چشم عسلی رنگ مشتاق و امیدوار به لب‌های من نگاه می‌کند و آن نگاه تا دم مرگ آتشم خواهد زد .... آتشم خواهد زد ....

مایع درون شکم به دستور دکتر س تخلیه شد و مادرم دوباره تحت شیمی‌درمانی قرار گرفت . که در واقع هیج نتیجه‌ای غیر از کم کردن طول عمر باقی‌مانده‌اش نداشت . در همین احوال بود که دکتر س بالاخره دستور تزریق بوتاکس برای کمک به تغذیه بهتر مادرم را صادر کرد . اما پزشکی که این کار را انجام داد به طور خصوصی به من گفت چرا بیمارتان را با این تزریق آزار می‌دهید ؟ سرطان در تمام شکم پخش شده و این کارها هیچ فایده‌ای ندارد .... نوشدارو پس از مرگ سهراب می‌برید برای مادرتان ؟

اما آدمیزاد به امید زنده است ... گمان می‌کردم این بار هم مرگ را شکست خواهیم داد ... مقوی‌ترین و بهترین خوراک‌های دنیا را برای مادرم خواهم پخت و او خواهد خورد و بدنش قوی خواهد شد و شیمی درمانی را تحمل خواهد کرد و یک بار دیگر غول سرطان را به زانو در خواهد آورد ..... افسوس که چه خیال باطلی ....

راه مری باز شد اما کار از دست رفته بود ... به خاطر متاستاز سرطان به کبد ، مادرم دچار بی‌اشتهایی مفرط شده بود .... همان روزهای آخر وقتی در بیمارستان به پزشک داخلی‌اش التماس می‌کردم که شما را به خدا به مادرم بگویید دهانش را باز کند و از این عصاره‌ها که برایش می‌پزیم بخورد تا جان بگیرد ، دکترش مرا به بیرون اتاق هدایت کرد و گفت تو نمی‌فهمی مادرت در چه حالی است ؟ تو نمی‌فهمی که کبدش درگیر شده و او نمی‌تواند چیزی بخورد ؟ چرا با این التماس و گریه‌ها آزارش می‌دهی ؟.....

 شیمی‌درمانی نوبت آخر به علت ضعف جسمانی انجام نشد و مادرم به دستور دکتر س در بیمارستان لاله بستری شد . هنوز یادم هست آن روز آخر را ...انگار که دیروز باشد .... که مادرم را سوار ماشین کردیم و به سمت بیمارستان به راه افتادیم .... همسایه‌ی روبروئی‌مان آمد و با چشمانی اشک‌بار مادرم را بوسید و برایش آرزوی سلامتی کرد .... او می‌دانست دیدار آخر است و من ساده‌لوحانه فکر می‌کردم مادرم به این کوچه و این خانه باز خواهد گشت .... والله که اگر می‌دانستم ‌آرام‌تر می‌رفتم ... فرصت وداع با خانه‌اش را به مادرم می‌دادم .... فرصت وداع با سپیدار کهن‌سال جلوی در .... با قمری لانه‌کرده پشت پنجره آشپزخانه .... و اشک امان نمی‌دهد .

شرح بقیه روزها را هم که می‌دانید .... آن روزهای سخت و جهنمی تیر و مرداد 91 ، سخت‌ترین روزهای عمر من بود .... مادر مظلومم ، مادر صبور و مقاومم ، مادر چون کوه استوارم ، چون کودکی در بستر خوابیده بود و توان چرخیدن به پهلویش را هم نداشت ... سرطان در آخرین ضربه‌هایش به ستون فقرات هم سرایت کرده بود و مادرم مدام از درد کشنده کمر ناله می‌کرد ... بعضی شب‌ها انقدر درد داشت که مرفین هم ساکتش نمی‌کرد .... دستم را تا خود صبح مشت می‌کردم و داخل گودی کمرش می گذاشتم شاید اندکی از دردش کاسته شود ... چه سعادتمند بودم که تا صبح سرم را کنار دستهای کبود از تزریقش می گذاشتم و بوی تنش را به مشام جانم می‌کشیدم ... خدایم را سپاس که قدر آن روزها و شب‌ها را دانستم .

در تمام آن 25 روزی که مادرم به نام بیمار اند استیج دکتر فرهاد . س در اتاق 285 بیمارستان لاله بستری بود ، دکتر مذکور حتی یک بار هم ویزیتش نکرد .... چشم مادرم در انتظار دکتر مورد اعتمادش به در خشک شد و آن بی‌وجدان نیامد ..... بیماری که 8 سال تمام تحت نظرش بود .... بدنش را می‌شناخت و به روند درمانش آگاه بود و از همه این‌ها مهم‌تر ، لااقل برای روحیه بخشیدن به زنی که با درمان‌های بی‌مورد و غیر ضروری به سوی مرگ هدایتش کرده بود هم نیامد .... تنها امضای دکتر فرهاد . س پایین برگه گزارش فوت مادرم بود و والسلام .

یک دو ماه بعد از پرواز مادرم که کمی آرام‌تر شده بودم به توصیه دوست عزیز پزشکی تصمیم گرفتم به خاطر درمان‌های غیر ضروری و از نظر پزشکی ، کشنده‌ای که دکتر س روی مادرم انجام داده بود و برای اینکه عبرت بگیرد و چنین بلایی را بر سر بیمار دیگری نیاورد از او شکایت کنم . اما وقتی برای گرفتن مدارک سابقه درمان پزشکی مامان به ایشان مراجعه کردم خانم منشی‌شان فرمودند کلیه مدارک امحا شده است . در برابر نگاه متعجب و فریاد اعتراض من هم گفتند جای اضافی برای پرونده‌های مردگان ندارند و همه بیماران فوت شده ، پرونده‌شان روانه سطل زباله می‌شود .

اما این کار تنها به این دلیل انجام می‌شود که خانواده‌ی بیمار فوت شده نیایند و به خاطر اشتباهات پزشک از او شکایت نکنند .... توصیه من به همه شما این است که اگر در پروسه درمانی‌‌ای قرار دارید خودتان از همه اسناد و مدارک و برگه‌ها کپی تهیه کنید . ما اگر این را داشتیم یقینا از او شکایت می‌کردیم . لااقل به خاطر آن مهر مقدس پزشکی که به دستیارش سپرده بود و او در تمام روزهای آخر بیمارستان به جای دکتر س پایین برگه‌های ویزیت می‌زد تا از نظر مدارک بیمارستانی این طور به نظر بیاید که خود دکتر فرهاد . س مادرم را ویزیت کرده است ، در حالی که او با شرافت نداشته‌ی پزشکی‌اش ، حتی به طبقه‌ای که مادرم بستری بود هرگز سری هم نزد .

مادرم تنها 38 روز بعد از تولد 58 سالگی‌اش پرواز کرد و سه فرزند و همسرش را با درد عظیم و جانکاه نبودن خودش تنها گذاشت .... دردی که هرگز فراموش نخواهیم کرد و آثارش تا دم مرگ با همه‌مان خواهد بود .... درد عظیم بی‌مادری .... نداشتن کسی که تو را از همه دنیا بیشتر دوست دارد و برایت دل می‌سوزاند .... نداشتن موجودی که راحت تو را به تمام راحت‌های دنیا ترجیح می‌دهد و دیگر نداری‌اش ... آآآآآآآآآآآآآخ از غم بی‌مادری ..... آآآآآآآآآآآآآآآخ ....

نوشتن این پست برای من بسیار سخت بود .... گمان نمی‌کردم بعد از گذشت 286 روز بدون مادر ، باز هم یادآوری آن خاطرات اینقدر عذابم دهد ... اما نوشتنش را به شما مدیون بودم . خدایم را سپاس می‌گویم که توان ثبت کردن این اتفاقات را به من داد و به ذات اقدسش سوگند می‌خورم که جز واقعیت محض ننوشتم ... وقایع را دقیقا همانطور برایتان بازگو کردم که اتفاق افتاده بود و اگر تنها یک نفر از خواندن این اشتباهات درس بگیرد و تکرارش نکند رسالت من به انجام رسیده است .

از تمام دوستانم ، از تمام وبلاگ‌نویسانی که اینجا را می‌خوانند و گوشه چشمی از سر لطف به من و مادر مرحومم دارند خواهش می‌کنم لینک این پست را در وبهایشان ذکر کنند . دلم می‌خواهد خوانندگان این پست بیشتر از 3- 2 هزار نفر همیشگی باشند ..... در آغوش مهر می‌گیرمتان و سر انگشت مهربانتان را می‌بوسم اگر این محبت را در حق من و باری که بر دوشم حس می‌کنم انجام دهید .

پ.ن - آیدای بسیار عزیزم ...... گرچه بسیار دیر ، اما تسلیت مرا بپذیر . گفته بودی نمی‌دانی در غیاب خواهرت چطور مادرت را در غم مرگ مادرش دلداری دهی .... قصه دختری را برایش تعریف کن به نام نازنین ... و از قول من دستهایش را ببوس و بگو نازنین گفت خدای را شکر گویید که تا این سن مادر داشته‌اید ...... بهشت جایگاه مادر مرحومتان باد ....

پ.ن 2 - این داستان پر آب چشم را برای این ننوشتم که لعنت بفرستید به آدمی که زندگی ما را از هم پاشید . مادرم همواره می‌گفت : نفرین 2 سر تیز دارد ، یک طرفش حتما خودت را گرفتار می‌کند .... در تمام این ماهها هرگز بدی برای دکتر فرهاد . س و خانواده‌اش نخواستم ...... اعتقاد راسخ دارم خداوند بهترین و عادل‌ترین قاضی است ... آنچه میان ما گذشته را به خدا می‌سپارم و از شما هم می‌خواهم چنین نگویید و تنها از اشتباهات ما درس بگیرید ....

پ.ن 3- از یکایک همدردی‌ها و مهربانی‌ها و طلب صبرهایتان سپاسگزارم .... از تمام دوستانی که اجابتم کردند و لینک این پست را در وب‌هایشان اطلاع رسانی کردند .... و به اندازه یک دنیا عذرخواهی می‌کنم که توان پاسخگویی به تک تک کامنتها را ندارم .
همانطور که می‌بینید به دلیل اخطار دریافتی ، پست اصلاح شد . امیدوارم نوشتن آن ، راهی جلوی پای حتی یک نفر باز کرده باشد .


نمایشگاه کتاب
ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: دوست

 

مهمترین دلیل من برای بازدید از نمایشگاه کتاب امسال خرید این کتاب است . اولین اثر چاپ شده دوستی بسیار عزیز ..... اگر اهل کتاب خواندن هستید پیشنهادم را جدی بگیرید .

آدرس غرفه در نمایشگاه کتاب :

شبستان - راهروی 19 - شماره 583 - غرفه 9 - انتشارات پرسمان / شالان

و نیز موجود در :

شهر کتاب گلدیس (فلکه دوم صادقیه) ، شهر کتاب پونک (مرکز خرید بوستان) و کتابفروشی دانش (سعادت آباد-بالاتر از میدان شهرداری)

 

پ.ن - مهرتان را سپاس .... تک تک کامنتهای سراسر محبتتان را خواندم و به گوش جان شنیدم ...... این روز و همه روز بر همه‌تان مبارک .......

پ.پ.ن - عازم سفرم ..... با دو دوست همدرد ..... می‌رویم شاید غم این چند روز را فراموش کنیم ..... ما را از دعای خیرتان بی‌نصیب نگذارید .


برای ماه‌مان
ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: مادرم


این روزها نه وبلاگ می‌خوانم و نه تلویزیون نگاه می‌کنم و نه رادیو گوش می‌‌دهم .... چشم‌ها و گوش‌هایم را بسته‌ام و اگر هم چیزی از دستم در برود و یاد روز مادر بیندازدم با قدرت پلک‌هایم را روی هم فشار می‌دهم و روی درد سوزاننده تیغه بینی‌ام تمرکز می‌کنم ... تا ده می‌شمارم و به چیزهای خوب فکر می‌کنم ..... به ناهاری که می‌خواهم بپزم .... مانتوی جدیدی که خریده‌ام ..... پسرک که این هفته مجری برنامه صبحگاه مدرسه است ......آن وقت درد از بین می رود ... و من یادم می‌رود که امسال مادر ندارم .

داستان عجیبی است . غم و شادی به هم آمیخته ... یک طرف شور و شوق کودکی که برایت کارت تبریک دست‌ساز درست می‌کند و یواشکی با پدرش برنامه خرید گل و هدیه می‌گذارد و این طرف غم و اندوه دختری که دیگر مادر ندارد .... و این عریان‌ترین و بی‌رحم‌ترین واقعیت زندگی من است .

پارسال روز مادر که آمد ، تمام سعی ام را کردم چیزی ننویسم دل کسی بسوزد ... یا به یاد دردهایش بیفتد ..... می‌ترسیدم چیزی بنویسم و سال بعد خودم توان خواندنش را نداشته باشم ... به روشنی می‌دانستم درد تمام سال‌های بعد را .... نوشته بودم اگر مادرتان در آسمان‌هاست سعی کنید این روز را با شادی سپری کنید که دیدن شادی فرزندان بهترین هدیه است برای روح مادران ....

چه جمله مزخرفی .... این روز را شاد باشید ... مگر می شود ؟ الی جان توانستی ؟ اگر توانستی به من هم یاد بده هنرت را ... من بسیار بی‌هنر شده‌ام این روزها ......

روزت مبارک ماه‌مان ........ این روز و همه روزها تا ابد با یاد تو متبرک باد .... صبح چهارشنبه به زیارتت خواهم آمد و برایت یاسین خواهم خواند .... تا برسم به " سلامُ قولاً من ربٍ الرّحیم " و ده‌ها بار تکرارش کنم : سلام خدای مهربان بر تو باد ..... سلام خدای مهربان بر تو باد ........ سلام خدای مهربان بر تو باد ........


Last news
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

 

doostane azizam

matasefane lap tap jan ( haman sony khoshgele bi khasiat ! ) hang farmoode va varede system modiriate woblog nemishe

tablet bi khasiat ham haman tor ke mi binid fonte farsi nadare ! bana ber in na mitoonam post benevisam va na coment javab bedam

leza tahamol befarmaeed va baraye bazgashte shokoohmande sony jan doaa konid گریه

baghi baghayetan 


تخت جمشید
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: سفرهایی که رفته‌ام

 

ارگ کریم‌خانی زیبا بود . اما مثل همه آثار باستانی دیگر این کشور در آستانه خرابی . یکی از باروهای قلعه به وضوح با زمین زاویه هشتاد درجه تشکیل داده بود . قسمت‌های شکم‌داده دیوار را با آجرهای جدید ترمیم کرده بودند اما سنگینی بارو که به طرف زمین خم شده بود من را ترساند ... پنجره‌های اتاق‌های داخل ارگ هم پر بودند از شیشه‌‌های رنگی ..... اما به پای لطافت پنجره‌های مسجد نصیر الملک نمی‌رسید .

تخت جمشید را در راه بازگشت به تهران دیدم . مثل هر ایرانی غرق غرور و افتخار شدم و باز هم مثل هر ایرانی متاسف شدم برای آن ستون‌های عظیم دوهزار و پانصد ساله که زیر آفتاب داغ دشت شیراز عمرشان هر روز کوتاه و کوتاه‌تر می‌شود .......

وقتی در آستانه کاخ هدیش ( کاخ اختصاصی خشایارشاه ) ایستاده بودم یک لحظه دریافتم که تمام دشت بی‌انتهای شیراز زیر پاهایم است ...... چشم‌هایم را بستم و تلاش کردم اینجا را همانگونه به خاطر بیاورم که دوهزار و پانصد سال پیش بود ..... مردمی را دیدم از هفتاد و دو ملت جهان که در آستانه دروازه ملل به انتظار ایستاده بودند .... و حیرتشان را از دیدن این بنای عظیم دیدم ...... چه خوب طالعی داشتند که زیر لوای چنین حکومتی زندگی می‌کردند ... در امنیت کامل و با رعایت تمام اصول انسانی ...

و بعدتر نقش رستم و پاسارگاد را دیدم . حجاری عظیم نقش رستم به وجدم آورد و از تنهایی و غربت کوروش در پاسارگاد دلم گرفت ..... مقبره کوروش را یک روز قبل از اصابت آن خمپاره دست‌ساز در سیزده‌به‌در امسال دیدم ...... و چه خوب که عکس‌هایم از پاسارگاد ، سیاهی آن انفجار را در خود ثبت نکرده است ....

دوستی در پست قبلی گله کرده بود که از شیراز کم نوشته‌ام ... حق با اوست . پس برایتان می‌نویسم که در تمام عمرم و از میان تمام شهرها و کشورهایی که سفر کرده‌ام مردمی به خوبی مردم شیراز ندیدم ... مردمی حقیقتا خونگرم و میهمان نواز ....

یکی از عاداتی که ما در مسافرت داریم این است که اگر با ماشین خودمان سفر کنیم در آستانه ورود به هر شهری ماشین را در پارکینگ هتل می‌گذاریم و فقط با تاکسی رفت‌وآمد می‌کنیم . اصولا فکر می‌کنم درستش هم همین است . اولین نکته مثبت این کار این است که در شلوغی اماکن دیدنی دغدغه گیرکردن در ترافیک و معضل جای پارک نداریم و دیگر هم این‌ که نمی‌خواهیم به خاطر ناآشنایی با مسیرها باعث اتلاف وقت و انرژی خودمان و دیگران بشویم . ( و راننده‌های تاکسی شیراز هم محشر بودند ! خوش‌صحبت و دلسوز و مهربان ... )

اما در شیراز دو بار مجبور به تردد با ماشین خودمان شدیم . و هر دو مرتبه وقتی از یک ماشین عبوری مسیر برگشت به هتل را پرسیدیم . اشاره کردند که پشت سرشان حرکت کنیم و هی ما را بردند و بردند و بردند و بعد از رساندن ما به هتل دور زدند و برگشتند ! حقیقتا من شرمنده شدم از رفتاری که ما تهرانی‌ها گاهی در برخورد با مسافران شهرستانی می‌کنیم .

و یک خاطره دیگر این که شب آخر اقامتمان من یادم افتاد که امسال هم کلم‌پلوی معروف شیرازی‌ها را نخورده‌ام ! و از این بابت بسی انگشت حسرت به دندان گزیدم ! از یکی دو رستوران سر راهمان پرسیدیم و نداشتند ! به هتل که رسیدیم از مسئول رسیپشن راهنمایی خواستم و او هم متاسفانه نمی‌دانست کدام رستوران ممکن است برای شام کلم‌پلو سرو کند !

این همسرجان ما هم عشقش این است که بنده را سورپرایز بنماید ! به هوای خریدن وسیله‌ای برای ماشین ، بیرون رفت و یک ساعت بعد با یک ظرف کلم‌پلوی معروف شیرازی برگشت ! دم در هتل  یک دربست گرفته بود و با راننده باحالش راه افتاده بودند شیراز را دوره کرده بودند به دنبال کلم پلو ! آخر سر هم رسیده بودند به رستوران هفت‌خوان و از آنجا 2 پرس کلم‌پلوی فرد اعلا به همراه سالاد شیرازی ابتیاع کرده و آوردند خدمت بنده !

آآآآآآآآآه ! و شما چه می‌دانید که کلم‌پلوی رستوران هفت خوان چیست !!!!!!!!!! هنوز از یاد‌آوری آن برنج آغشته به عطر ریحان و ترخان آب از لب و لوچه ما سرازیر می‌شود ! برای پسرجان که از این مائده‌های اسمانی دوست ندارد همبرگری سفارش دادیم و خودمان دوتایی نشستیم کنار پنجره مشرف به باغ هتل و کلم پلو را در رگ‌هایمان تزریق کردیم ! تصویر آن شب بهشتی تا ابد در خاطر من خواهد ماند و راستش را بخواهید خاطرات مربوط به شکم بهتر و بیشتر در مغز من حک می‌شود !

بفرمائید ادامه مطلب .


شهر بهارنارنج
ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: سفرهایی که رفته‌ام

 

و اما شیراز ......... شیراز دوست‌داشتنی من ........ با مردم خونگرم و مهربانش ...... و عطر مست‌کننده بهار نارنج .....

من اطمینان دارم شیراز چیزی جادویی در خاکش دارد . اگر ندارد پس این چه حسی بود که من علیرغم گرما و شلوغی بیش از حد مسافر (‌که از هر دو فرار می‌کنم ) به این خاک داشتم .... انگار خانه خودم است و بعد از سالها به خاکم بازگشته‌ام .....

دوباره به زیارت حافظ رفتم و قد و بالای سرونازهای باغش را تحسین کردم . ارگ کریمخانی را دیدم و پاهایم را جایی گذاشتم که روزی کریم خان زند گذاشته بود . حمام و مسجد وکیل را دیدم و در هیاهوی بازار وکیل خودم را گم کردم . به فاتحه‌خوانی مقبره کریم خان زند در موزه پارس رفتم و به دیدار سرو های باغ ارم شتافتم ... در باغ عفیف آباد همسر و پسر را به دیدن موزه اسلحه فرستادم و خودم روی چمن‌ها نشستم و بوی بهشت را به مشام جانم کشیدم ....

و مسجد نصیر الملک ...... مسجد نسبتا غریب نصیر الملک با شبستان رنگ رنگ خودمانی‌اش .... روی فرش‌های سرخ نشستم و به ستونی تکیه دادم و غرق شدم در هیاهوی نور و رنگ ...... نور و رنگ ...... نور و رنگ .....

و دیدار دو دوست قدیمی .... ساحل عزیزم که با تماس و آمدنش کاملا غافلگیرم کرد و سمیه جانم .... که ماهها بود برای دیدار هم لحظه شماری می‌کردیم . دلم برای هر دویتان تنگ است ....... خیلی تنگ .

تا توانستم عرق بهارنارنج و بیدمشک خریدم و مسقطی شیراز ! عرقیات را از چهارراه پیروزی گرفتم و مسقطی‌ها را از قنادی رضا در باغشاه ! در شیشه بهارنارنج را باز می‌کنم و شیراز را بو می‌کشم ....... و مسقطی‌ها هم حقیقتا معرکه‌اند !

برای دیدن عکس‌ها بفرمائید ادامه مطلب .


سفرنامه اصفهان
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: سفرهایی که رفته‌ام

عزیزان من

از لطف و محبت همگی‌تان سپاسگزارم . به لطف شما پسرک را نزد یک متخصص عفونی اطفال بردم و تشخیص ایشان التهاب مزمن لوزه بود که آنتی بیوتیک خاصی تجویز شده و مراقبت در درمان . خدا را شکر امروز هم به مدرسه رفته و من توانسته‌ام بیایم اینجا بنشینم و برایتان سفرنامه بیات شده بنویسم ! اما اتفاق خوبی که در پست قبل افتاد به دست آمدن یک لیست از پزشکان اطفال قابل اعتماد بود که امیدوارم روزی به درد کسی بخورد .

و اما سفر .......... سفر خوبی بود خوشبختانه .

از خشکی رگهای اصفهان و غم لانه کرده در چشمهای مردمانش اگر بگذرم ، می‌توانم بگویم که اصفهان هم خوب بود .... روزهایم به چرخیدن در رواق‌های مسجد ش.ا.ه و بازار میدان نقش جهان گذشت و شب‌هایم در باغ هتل .... حاصل آن همه چرخ سماع‌وار زیر مقرنس‌های مسجد شیخ لطف الله و جامع یک دنیا عکس بود و حاصل شب‌ها ، عطر چای دارچین و گوشفیل مخصوص بود که هنوز هر وقت بخواهم در مشامم می‌پیچد ..... و قرص کامل ماه .... که در آسمان بی‌غبار اصفهان می‌درخشید .

اما چه حیف بود که زنده رود را مرده دیدم ... روز اولی که به اصفهان رسیدم در ترافیک خیابان چهارباغ هرم داغ بادهایی که از روبرو به صورتم می‌وزید به روشنی از خشکی زنده‌رود خبر آورد ....... دلم نمی‌خواست خبر را باور کنم و عصر که قدم‌زنان به کنارش رسیدیم همان لحظه اولی که دیدمش رویم را برگرداندم ........ و تا آخر سفرم هرگاه مجبور به عبور از پلهای ‌بی‌شمار زنده رود بودم نگاهم را صاف و مستقیم به روبرویم می‌دوختم تا تصویر آن همه زندگی و شور و نشاطی که پارسال زیر همین پل‌ها دیده بودم در قلبم نشکند .....  زنده‌رود را همانطور به خاطر بیاورم که پارسال دیده بودم ...... نه با آن حجم افسرده خشکی و مرگ .

و بی‌شک بهترین خاطره اصفهان دیدار با افشان بسیار عزیزم بود ... که با وجود خستگی سفر ، شبانه خودش را به هتل رساند و یک ساعتی کنار هم نشستیم .... مثل دو دوست قدیمی . از شبی که برایم ساختی ممنونم عزیزدلم . و حقیقتا شرمنده دوستان دیگر هستم که افتخار دیدن شان را پیدا نکردم .

اما سفرنامه بدون عکس که نمی‌شود ! پس بفرمائید ادامه مطلب .


این یک درخواست کمک فوری است .
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: پزشک متخصص اطفال در منطقه تجریش و نیاوران

عزیزان من

بابت این همه مدت بی‌خبری من رو ببخشید .

لطفا لطفا لطفا اگر پزشک متخصص اطفال خوب و با سواد واقعی در منطقه نیاوران یا پاسداران و تجریش می‌شناسید به من معرفی کنید . به طرز بدی گرفتار شدم این روزها .....

جهت ریدرخوان های عزیز :

لینک ریدر از فهرست گوگل حذف شده اما اگر آدرسش رو داشته باشید هنوز کار می کنه . این هم لینک آدرس گوگل ریدر : - کلیک - 

اگر قبلا ساین اوت شده باشید باید آدرس جیمیل خودتون رو وارد کنید .


نوروزانه
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: ماجراهای زندگی من ،شادی

سال 91 سخت‌ترین و غم‌انگیزترین سال عمر من بود . من مادری از دست دادم که تنها مادرم نبود ..... آموزگارم بود ، پناهم بود و راهنمایم ... کورترین گره‌های زندگی‌ام به دستان توانای او باز می‌شد و بهترین خاطرات عمرم را با او در یاد دارم .

اما این غم و درد مرا ساخت ..... روحم را پالایش کرد و قابلیت‌های نهفته‌ام را بر من آشکار کرد ...... به من نشان داد که چقدر قوی هستم و تا کجا توان ایستادن دارم ... می‌توانم شب تا صبح پلک بر هم نگذارم و روزهای بعد را هم .... می‌توانم تمام تهران را به دنبال یک دکتر بدوم ..... تمام داروخانه‌های این شهر را به دنبال دارو .... فهمیدم که تنها مرگ است که چاره ندارد ........ و مرگ ........ این نعمت ابدی الهی ... گمان نمی‌کردم از این داغ‌ ، زنده بیرون بیایم .

اما بر آن هم چیره شدم . با خوب زندگی‌کردن ، بر واقعیت تلخ نبودن مادرم پیروز شدم و آن را تاب آوردم ... فهمیدم که خوب زندگی کردن ، بهترین هدیه است برای روح درگذشتگان . دوباره خندیدم .... آواز خواندم و عکس‌های مادرم را نگاه کردم ... انگشترش را به دست کردم و دستهایش را به خاطر آوردم .... به جاهایی که با هم می‌رفتیم سرک کشیدم و یادش کردم ..... با لبخندی بر لب‌های شورمزه از اشک چشم .

چیزهای خوبی هم بود .... خاله شدم و این کودک برای من بی‌شک عزیزترین کودک دنیا بعد از فرزندم است .... پسرکم به دنیای شگفت‌انگیز خواندن و نوشتن وارد شد و حالا با‌سواد است ! فرزندی از دست دادم و همسرم را بیشترک دوست دارم .... فهمیدم که سینه‌اش امن‌ترین جای دنیا برای من است .... که اگر مادرم نیست می‌توانم شب تا صبح سرم را میان سینه‌اش پنهان کنم و او چون مادری ، آرام آرام تابم دهد و زیر گوشم دلداری‌ام دهد .

و دوستانم ... تمام شما که گرانبهاترین گنجینه های زندگی من هستید ... با گریه هایم گریستید و از خنده هایم شاد شدید و نازنین تلخ و غمگین را ماهها تحمل کردید و دوستی و خواهری را معنایی تازه بخشیدید . خدا را به خاطر داشتن شما سپاس می گویم و برایتان دوستانی آرزو می کنم درست مثل خودتان .

و اینک منم ... زنی در آستانه فصل جدیدی از زندگی ... در آستانه بهاری بدون مادر که عاشق بهار بود ... و نیک می‌دانم که این رنج را هم تاب خواهم آورد ...

و در پایان ؛

درخشش دوباره آفتاب بر شما مبارک باد .... زمین سرسبز .... شکوفه گل ها .... برگ های تازه سبز شده درخت ها بر شما مبارک .... صمیمانه آرزو می کنم امسال ، شروع بهترین سالهای زندگی تان باشد ... تمام سعادت و نیک بختی روزگار را برایتان آرزو می کنم .

سر سفره هفت سین امسالتان مرا یاد کنید ... و از خدا بخواهید گره کور زندگی ام را باز کند .... شاید سال دیگر همه خانواده ام دور یک سفره جمع شوند . که این شاید بزرگترین آرزوی من است .

 
بفرمائید ادامه مطلب .


← صفحه بعد