زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

متولد ماه مهرم
ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: داستان‌های عاشقانه زندگی‌ام
دوستان عزیزم و یاران با وفایم ، به زودی باز خواهم گشت .... با شیرین ترین خبر عمرم . دعایم کنید امانت آسمانی را سالم به زمین برسانم ... آمین .
نوبهار است ، در ان کوش که خوشدل باشی
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: ماجراهای زندگی من

در اخرین روزها و ساعات زمستان سلام گرم مرا میهمان دلهای بهاری تان کنید .

اینترنت پرسرعتم هنوز وصل نشده و مانده ام با نت رایتل و با ایپد تایپ می کنم و به همین خاطر سر و شکل نوشته هایم عجیب و غریب می نماید ! گفتم همین اول کاری توضیح بدهم که خدای نکرده فکر نکنید نوشتن از یادم رفته است .

بیش از سه ماه است که ننوشته ام ، عذرخواهی را بپذیرید و توضیحم را بشنوید : ١

- خانه ام را عوض کرده ام ، بدون اغراق ۴ ماه است که به شدت بدو بدو داشته ام ، نقشه خانه جدید را به کل عوض کردیم ! یعنی در این حد که حتی جای اشپزخانه و سرویس های بهداشتی عوض شد ، و خودتان در نظر بگیرید چه مصیبتی از سر گذراندیم ! و از همه بدتر سردرگمی برای انتخاب کاشی و سرامیک و کابینت و شیر الات و پارکت و کاغذ دیواری و هزار کوفت و زهرمار دیگر !

و تازه بخش بزرگ ماجرا مانده است که بعد عید باید بروم پرده بخرم و لوستر بخرم و لمینیت قیژ قیژ می کند و کابینت سازمان بدقول بوده و سقف را می خواهم پتینه کنم و ایکون هق هق شدید ! ان هم با وضعیتی که دارم و در ادامه خدمتتان عرض می کنم .

٢- به شدت نسبت به نوشتن دلسرد شده ام ، بخش بزرگی از وبلاگستان را موجی از دروغ و لبخندها و اشکهای متظاهرانه فرا گرفته است که برایم بسیار منزجر کننده و عذاب اور است ، و من در میان این همه نمی دانم چه کنم ،

اگر بنویسم عقلم نهیب می زند و اگر ننویسم دلم بی قرار است ، میان کشمکش عقل و دل وا مانده ام .

٣- یکی دو ماه اخر زمستان را بی قرارم ، ننوشتم که ماتمزده تان نکنم اما به شدت هوای مادر می کنم ، که چقدر اسفند را دوست داشت و چه هر روز با شوق منتظر نشانه های بهار بود و می دانست شمشادها کی جوانه می زنند و زمستان کی زور اخرش را می زند و زمین کی نفس خواهد کشید و کدام باد است که رخت زمستانی را در نهایت از تن درختها می کند و برایمان می خواند که تن مپوشانید از باد بهار ...

و اااااااخ که چقدر دلم تنگ است ... برای او که خود بهار بود و حالا این دومین بهاری است که زیر خاکهای سرد ارام خوابیده است ... و کی دلم ارام می گیرد هیچ نمی دانم .

۴- و اخرین دلیل ! جان جهانم ! میوه ای دیگر در دل دارم ! و شیرین میوه ای است او ! هنوز نمی دانم دخترکی است یا پسرکی دیگر ! اما هر چه باشد خواست و میل پروردگارم است که اگر دختر باشد رحمت است و خواسته دل خودم و استجابت دعای مادرم در حقم ، و اگر پسر باشد خواسته دل پسرکم است که دلش خیلی برادر می خواهد و فکر می کند این که دنیا بیاید فردا صبح بلند می شود و با هم فوتبال بازی می کنند و کارتون می بینند !!!

می بینید که دلیل بزرگی هم برای دلتنگی مادر دارم و کدام زن است که باردار باشد و دلش پرستاری مادرش را نخواهد ؟

و البته طبق قسمی که سالها پیش در باب کلکسیون امراض بودن خورده ام این بارداری هم برایم چندان خالی از دردهای عجیب و غریب نبوده ! ٢ انفلونزا پشت سر گذاشته ام و ٢ عدد سنگ ناقابل کلیه دفع کرده ام ! هر کدام ۶ میلی متر ! انفلونزا را حتی المقدور بدون مسکن و انتی بیوتیک قوی پشت سر گذاشتم و سنگ ها را به شیوه قرون وسطی بدون هیچ سنگ شکنی و تزریق مورفینی و شل کننده عضلاتی ! مادر هم ندارم که برایم بگرید ...

دیروز قبل از ظهر خواب بودم ( بیشتر روزها خوابم !!!) و خواب مادرم را می بینم که امده خانه جدیدم و من خیلی خوشحالم و دائم در رفت و امد و پذیرائی ام و مادرم هی منعم می کند که بنشی و نمی خواهم تو با این وضعیت اینقدر دولا راست بشوی و اخر هم مرا کنار خودش نشاند و شروع کرد کمرم را و پهلوهایم را می مالید که به فکر خودت باش و ...

که همسرجان مثل خروسی بی محل تماس گرفتند من باب احوالپرسی من و نی نی مربوطه که جایتان خالی بود خشم اژدهایی من را می دیدید که چرا نگذاشتی در خواب طعم مهربانی مادرم را بچشم و ... درد را از هر طرف بنویسی درد است .

می خواستم یکی دو خط به رسم ادب بنویسم که و حاصل این شد ! وای به روزی که بخواهم پست مفصل بنویسم !

دلهایتان بهاری و ایام به کام ، سالی سرشار از شادمانی و سلامتی برایتان ارزو می کنم عزیزان من .


اگر زودتر توجه می کردم ...
ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: ماجراهای زندگی من


دیشب برای اولین بار بابت اینکه زن فضولی نیستم و هی در کار مردم سرک نمی کشم ، خودم را سرزنش کردم . شاید اگر کمی زودتر به دنبال منبع صدا می گشتم ... بگذارید ماجرا را از ابتدا برایتان تعریف کنم .

حدود ساعت 5 بعد از ظهر بود و مشغول تهیه مقدمات شام بودم و پسرک هم در اتاق خودش خواب بود که صداهای غیر عادی ای از بیرون خانه به گوشم رسید . منزل ما از دو سمت مشرف به یک خیابان فرعی و یک کوچه است . کمی بالاتر دو ساختمان در حال ساخت است و به خاطر وجود تعداد زیادی کارگر ، شنیدن صداهای عجیب و غریبی که معلوم نیست ناشی از دعواست یا شوخی و خنده برای ما تکراری شده است .

دیشب هم به خیال اینکه دوباره کارگرها هوایی شده اند سرم را به کار خودم مشغول کردم و سعی کردم صداها را نشنیده بگیرم . درجه هود اشپزخانه را زیاد کردم که صدا اذیتم نکند و مشغول خرد کردن هویج برای سوپ شب شدم ( دوباره سرما خورده ام ! البته چیز عجیبی نیست ! اما این بار از دو ناحیه گوش و سینوس مورد عنایت الهی قرار گرفته ام ! )

کم کم به نظرم رسید صداها از حد همیشگی عجیب و غریب تر است ... انگار کسی به شدت التماس می کند و در پس زمینه صدای تهدید می شنیدم . کارم را رها کردم و سراسیمه به دنبال منبع صدا گشتم . اول سمت خیابان را چک کردم و وقتی پنجره باز شد فهمیدم صداها از سمت کوچه ی بالای خانه می آید .

پرده های ضخیم پذیرایی را کنار زدم و پنجره ای که سال تا سال بازش نمی کنم را باز کردم و دیدم هر چه هست مربوطه به پارکینگ منزل روبرویی است ...

چراغ های پارکینگ روشن بود و من از این بالا پاهای کفش پوشیده ی یک مرد را می دیدم که ایستاده و انگار کسی روبرویش زمین افتاده است . کمی که با دقت گوش کردم ، به نظرم رسید انگار مرد دارد تهدید می کند و نفر روبرویش التماس ...

بنا به اقتضائات ذهنی ام که پیش فرض همه شان جنایی است فکر کردم جنایتی در حال وقوع است . می خواستم سریع بروم و تلفن را بیاورم که ناگهان دیدم مردک یک قدم به جلو برداشت و صدای شپرررررررررررررق ... و بعد صدای التماس که : آآآآآآآآی ... نزن بابا ... نزن دردم میاد ... تو رو خدا نزن ...

خون در رگهایم منجمد شد . در یک لحظه حس کردم نمی توانم روی پاهایم بایستم . حجم و شدت فاجعه ای که جلوی چشمم داشت اتفاق می افتاد را باور نمی کردم . کودکی به شدت تحت آزار قرار داشت و من داشتم به وضوح صحنه را می دیدم ...

مردک به سمت حیاط شروع به قدم زدن کرد و هیکل منحوسش را که دیدم تازه فهمیدم انگار چوبی باریک و بلند که تا پاهایش می رسید و شبیه ترکه بود به دست دارد و گاهی به حالت تهدید آمیزی انتهای آن را به کفش هایش می کوبد .

هنوز چیزی که می دیدم را هضم نکرده بودم که مردک دوباره به سمت پارکینگ برگشت و شروع به تهدید کرد . با آن حال خرابم متوجه شدم پسرک را به خاطر درس و مدرسه تنبیه می کند . و پسرک به طرز دلخراشی التماس می کند که چشم ... به خدا می خونم ... بابا نزن ... بابا تو رو خدا نزن ...

که دیدم دوباره قدمی به جلو برداشت و صدای شپررررق باعث شد تمام خون بدنم به سمت مغزم هجوم بیاورد ... کاری کردم که هرگز نکرده ام ... تمام قوایم را جمع کردم و در فضای خالی کوچه فریاد کشیدم نزن عوضی ... نزنش بچه رو ... الان زنگ می زنم 110 ...

صداها همان لحظه قطع شد . مردک بچه را بلند کرد و از همان داخل پارکینگ به سمت بالا رفتند . تا آخر شب هی می رفتم پشت پنجره و طبقات بالایی را چک می کردم و گوش هایم را تیز می کردم که مبادا ادامه این نمایش مهوّع به داخل آپارتمان منتقل شده باشد که خدا را شکر خبری نبود .

از دیشب تا به حال خودم را نبخشیده ام . که چرا زودتر به صداها توجه نکردم . شاید آن بچه کتک کمتری می خورد ... شاید مردک زودتر می ترسید ... یا زودتر خجالت می کشید ... چرا همه چیز اینقدر برایم عادی و علی السویّه شده است ...

این جریان را رها نخواهم کرد . بعید می دانم آن بچه مادر داشته باشد . تمام طبقات آپارتمان پر بود ولی به نظر دور از ذهن می رسید که مادر این بچه آنجا زندگی کند . مگر می شود مادر باشی و صدای التماس بچه ات را بشنوی و هیچ عکس العملی نشان ندهی ؟؟؟

تصمیم دارم از امروز کشیک بدهم . ببینم این بچه کی از مدرسه می آید . صورتش را ندیدم ولی از روی صدا و نحوه ی حرف زدنش فکر می کنم حدود 10 الی 12 سال داشته باشد . ساعت برگشتنش را که پیدا کنم می روم پایین و با او حرف می زنم ... ببینم مسئله اساسا چیست . شاید به مدرسه اش اطلاع بدهم یا به بهزیستی ...

نمی دانم چه کار می خواهم بکنم . فقط این را می دانم که نمی توانم از کنار این مسئله به این راحتی بگذرم ...

هرگز فکر نمی کردم در این دوره زمانه و این محله و آن خانه ی کاخ مانند شاهد چنین رفتاری باشم ... راست گفته اند که شعور و انسانیت آدم ها به جایگاه اجتماعی و سطح رفاهشان هیچ ربطی ندارد ...


بوی ناب بهشت
ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: ماجراهای زندگی من ،دوستان من


از مواهب روزگار ، شاید یکی هم این باشد که رفیقی داشته باشی مثل خواهر .

که هر وقت دلت خواست و هوایش را کردی در خانه‌اش به رویت باز باشد و رویش گشاده‌تر ...

که خانه‌اش بوی محبت و دوستی بدهد ....

که هوای خودش و خانه‌اش به صافی و زلالی آسمان کویر باشد ...

که بداند میهمان به روی گشاده میزبان می آید نه به سفره ی گشاده !

که یادش بماند رفیقش که معده عمل کرده ! چه می‌تواند بخورد و همان را برایش مهیا کند ...

که حواسش باشد برایت شیرینی و نان محلی کنار بگذارد ...

که یادش نرود پسرکت عاشق میگوست ! و تازه به تو اجازه دهد در آشپزخانه اش جولان دهی و خودت طبق سلیقه پسرکت میگوها را سرخ کنی !

و از همه مهتر اینکه این رفیقت 2 دختر داشته باشد مثل دسته ی گل ! بعد بروی آنجا بنشینی دختر کوچک را بغل کنی و گردنش را که هنوز بوی بهشت می دهد را ببویی و آرزو کنی خدا این موهبت را نصیب تو هم بکند ...

و هی خودت را روی مبل یله کنی و دختر بزرگ رفیقت که هم سن پسرک توست ، مثل یک کدبانو از خاله اش پذیرایی کند و هی حس حسادت خاله را تحریک کند !!!

و بعد خاله هه بنشیند کرم شکلاتی دست پخت دختر بزرگه را بخورد با ژله هلو ! و ته دلش حسرت بخورد که هععععععععی روزگار ! اگر من هم یک دختر داشتم چی می شد ؟!!!خیال باطل

ولی خوب ! حالا که نداریم چه کنیم ؟! هیچ ! به خاله 2 فرشته بودن رضایت می دهیم !

بفرمائید ادامه مطلب !


مادر مشنگ
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: ماجراهای زندگی من ،داستانهای پسرکم


هفته سختی داشتم . پسرکم به شدت سرما خورده بود و 2 شب متوالی تب 40 درجه داشت .

شب دوم از شدت تب هذیان می گفت . من مادر بی خیالی نیستم اما باور بفرمائید حرفایی که این بچه در حال تب می گفت مرغ پخته را هم به خنده می انداخت چه برسد به من که مادر مشنگی بیش نیستم !

از یک طرف پاشویه اش می کردم و از طرف دیگر از شدت خنده دلم درد گرفته بود ! تصویرسازی های ذهنی پسرک حرف نداشت ! و در همان حال خدا را شکر می کردم که کابوس هایش در حال تب بیشتر جنبه سرگرمی و کمدی دارد و خودش هم دارد می خندد ! خود بیچاره ام از همان 5 سالگی هذیان های سیاسی می گفتم و کابوس های سوسیالیستی امپریالیستی می دیدم !

یادم هست که در 5 سالگی به بیماری سختی مبتلا شدم . هنوز یکی یک دانه بودم و خواهرم متولد نشده بود . مادر خدابیامرزم شیفت صبح مدرسه بود و من تا آمدن مادربزرگم تنها بودم . صبح زود تیمارم کرد و شیر داغ عسلی را در حلقم ریخت ( من هنوز هم از شیر عسل متنفرم ! ) و داروهایم را داد و خودش با دل نگرانی رفت به بچه های مردم رسیدگی کند .

یکی دو ساعت بعد به شدت تب کردم . انگار که در همان حال روحم از بدنم خارج شده باشد ! چون به طور دقیق به خاطر می آوردم که در آستانه در اتاق ایستاده بودم و خودم را زیر آن پتوی چهارخانه نارنجی و سبز می دیدم که طاقباز خوابیده و ناله می کند ! حتی دانه های عرقی که از کنار موهایم شره می کرد را به وضوح به یاد دارم !

بعد در این حال نزار چه کابوسی دیده باشم خوب است ؟!

دوران جنگ سرد بود و یک تنش مداوم بین آمریکا و شوروی سابق وجود داشت . اخبار تلویزیون هم پر بود از این تفسیرها و تعبیرها . یک کاریکاتوری در روزنامه چاپ شده بود که روسای جمهور شوروی و امریکا روبروی هم پشت یک میز نشسته اند و کره زمین را گذاشته اند وسط میز و دارند بر سر تقسیمش چانه می زنند ! یک فقره چاقوی بلند هم دست هر کدامشان بود و هر کسی می خواست تکه بزرگتری بردارد !

بعد من داشتم کابوس اینها را می دیدم ! کاریکاتور جان گرفته بود و کره زمین را به طور واقعی می دیدم . بعد چاقویی که دست گورباچف بود را می دیدم که دارد روی سرمان فرود می آید و می خواهد آن را از وسط خانه مان رد کند !

انقدر جیغ کشیدم و دست و پا زدم که مادربزرگ خدابیامرزم از سر کوچه صدایم را شنیده بود و چهار قدم را یکی برداشته بود که سریع تر به من برسد . بعد هم که مراسم معمول پاشویه و خوردن مسکن و جوشانده گیاهی که تبم را به قول معروف بِبُرّد !

چه نسل جزغاله ای هستیم ما ! خاطرات مان از دوران کودکی مان چه رویا باشد و چه کابوس ، سرشار است از جنگ و موشک باران و آژیر خطر و شهدایی که هر هفته می آمدند و جوانهایی که می رفتند ...

هیچ وقت یادم نمی رود آن روزی که بعد از شنیدن آژیر خطر در زیر راه پله خانه مان پناه گرفته بودیم و مادرم زیر آن پتوی کرم رنگ که برای محافظتمان در برابر باران خرده شیشه های احتمالی روی سرمان می کشید برایمان قصه می خواند که نترسیم و حواسمان به آن نانوایی جلب شود که می خواست بزرگترین نان دنیا را بپزد ...

و صدای گرومپی که تمام خانه را لرزاند و شیشه ها را پودر کرد و پدرم که وقتی دید دود انفجار از سمت خانه مادرش به آسمان رفته با پای برهنه تا انجا دوید ... و وقتی برگشت تمام کف پاهایش زخم بود و چشمهایش سرخ از اشک . موشک دو خیابان بالاتر از منزل مادربزرگم اصابت کرده بود و پدرم با دمپایی های پدرش برای کمک رسانی به محل انفجار رفته بود و هرگز برایمان تعریف نکرد که چه ها دیده ...

ببینید از کجا به کجا رسیدم ! قرار بود یک پست بنویسم درباره مشنگی های یک مادر وقتی پسرش هذیان می گوید ! قرار بود کمی لبخند مهمان لبهایتان کنم ! اینطوری است دیگر ! وقتی پای یک دهه پنجاهی در میان باشد تعجب نکنید اگر وسط خنده ، یاد کودکی اش بیفتد و به خاطر تمام سالهای از دست رفته میان دعوای بزرگترها ، اشک بریزد و دلش برای خودش و کودکی نکرده اش بسوزد ...

پ.ن - کپی رایت آیدا محفوظ می باشد !

دوبار پ.ن - بقیه کامنتهای پست قبل را تا عصر تایید خواهم کرد . ترانه جان وبلاگ ترانه های بارانی این چه قالبیه مادر ؟! انتی ویروسم اصلا اجازه باز کردن وبلاگت را نمی دهد که بتوانم جواب کامنتت را بنویسم . لطفا یک کامنت با آدرس ایمیل بده که خصوصی جواب بنویسم و بدون تایید کردن فقط به ایمیلت ارسال شود .


آن جراحی کذایی !
ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: جراحی لاغری معده ،اسلیو گاستروکتومی ،دکتر محمدرضا فرهمند

وبلاگ نویس از من بدقول تر و بی خیال تر دیده بودید ؟! مطمئنم که ندیدید !

اما چیزی که شما از آن اطلاع ندارید اعتصاب نوشتن من است ! برای مدیریت پرشین بلاگ ایمیل فرستادم که متاسفانه به خاطر عدم توجه شما در رسیدگی به مشکل اپلود عکس در پرشین بلاگ ؛ وبلاگ نویسی برای من تبدیل به عذاب الیم شده و بنده تا سر و سامان گرفتن این موضوع روزه سکوت خواهم گرفت ! البته مشکل حل نشده اما من دیگر از رو رفتم و شروع دوباره کردم !

خوب دوستان ، امروز اعتراف نامه داریم !

در خلال این اعترافات برایتان می گویم که چرا این چند ماهه نسبت به اینجا بی توجه بوده ام و اینقدر کم نوشته ام ...

یادتان هست خرداد امسال عمل جراحی داشتم ؟ خوب با نهایت شرمندگی اعتراف می کنم از شما پنهان کرده بودم که علاوه بر برداشتن کیست مربوطه و کیسه صفرا ، تقریبا 85% معده ام را هم از بدنم بیرون آوردند !!!

به زبان ساده تر بگویم عمل اسلیو گاستروکتومی جهت لاغری هم انجام دادم ! و اکنون با 25 کیلو وزن کمتر نسبت به آن زمان در خدمت گرامی تان هستم !

اصلا در خلال معاینات قبل از عمل اسلیو بود که متوجه آن کیست و کیسه صفرای پر از سنگم شدم . و به خاطر احتمال بدخیم بودن کیست و احتمال لزوم درمان های سنگین بعدی ، عمل اسلیو خود به خود از دور خارج شد و سلامتی ام در درجه اول اهمیت قرار گرفت .

اما چیزی که آن زمان ننوشتم این بود که دو روز قبل از عمل ، به درخواست خودم و تشخیص پزشکم از کیست مربوطه نمونه برداری انجام شد . در بررسی های صورت گرفته مشخص شد کیست محتوی آب و مایع صفراوی است و کاملا خوش خیم است . فلذا من که خیالم راحت شده بود از جراحم درخواست کردم که عمل اسلیوم هم در همین حین جراحی کیسه صفرا انجام شود و ایشان هم موافقت کردند .

خلاصه این که عملی که اینقدر از آن می ترسیدم به راحتی آب خوردن برایم انجام شد . دردی که کشیدم شاید یک سوم درد جراحی سزارینی بود که 8 سال پیش انجام دادم . خیلی خیلی راحت بودم و نه درد شدید بعد از عمل داشتم و نه حالت تهوع چندانی . به طوری که شک کرده بودم اصلا این عمل برایم انجام شده یا نه ! به همسرجان می گفتم نکند دکتر دیده وضع داخل شکمم خراب است و اصلا دست به معده مبارک نزده ؟!!!

راستش را بخواهید دو نفری که قبل از من این عمل را انجام داده بودند چنان مرا از دردهای شدید بعدی اش ترسانده بودند که من شهادتینم را هم قبل از عمل خوانده بودم ! یک نفرشان نمی دانم به چه دلیل می گفت بعد از عمل در اتاق ریکاوری انقدر درد داشتم که فکر می کردم شکمم باز است ! فریاد می کشیدم که چرا شکمم را بخیه نزدید ؟!

و من نمی دانم چه چیزی آدم ها را اینقدر بدجنس می کند که راضی نیستند راه موفقی که رفته اند را بقیه هم بروند ! و در حالی که می توانند در وبلاگشان شرح ماوقع را بنویسند و 4 نفر دیگر را هم برای همیشه از کابوس اضافه وزن رها کنند ، نه تنها این کار را نمی کنند و عمل جراحی شان را به چیز دیگری ربط می دهند ، بلکه تمام سعی شان را می کنند که همان چند نفری را هم که شرح ماجرا را می دانند با گفتن این قبیل دروغ های شاخ دار ، از این تصمیم منصرف کنند ! به خیالشان وزن متناسب ، جامه ایست که تنها لایق قامت ایشان دوخته شده است و لا غیر !

به هر ترتیب این عمل با راحتی و آسودگی هر چه تمام تر برای من انجام شد و روز دوم بعد از عمل هم شروع به نوشیدن مایعات کردم و بعد از تست تحمل معده از بیمارستان مرخص شدم . تا امروز هم مشکل چندانی نداشته ام . تنها تفاوتی که در وضعیتم پیش آمده این است که اشتهایم بسیار کمتر شده .

با خوردن 3 قاشق برنج احساس می کنم تا گلویم خورده ام ! این حجم کم معده را سعی می کنم با خوراکی های مقوی پر کنم . به جای برنج و نانی که قبلا برای پرکردن معده می لمباندم ! خورش با عصاره گوشت و سبزیجات می خورم و شیر . یک رژیم بسیار سالم خوراکی را جایگزین رژیم ناسالم قبلی کرده ام .

و به خاطر این تغییر سبک زندگی که محصول اسلیو است ، همان ماه اول 10 کیلو از وزنم کم شد و ماه دوم و سوم و چهارم 5 کیلو . و البته کاهش وزن تنها وجه زیبایی جراحی را نشان می دهد .

بخش اصلی ماجرا که مرا وادار به گرفتن این تصمیم کرد وجه سلامتی بدنم بود .

به شما نگفته بودم ... بعد از فوت مادرم 10 کیلوی دیگر وزن اضافه کردم . خوردن تنها کاری بود که به من آرامش می داد و چند لحظه ای از فکر و خیال رهایم می کرد . این 10 کیلوی جدید با آن 20 کیلوی قبلی جمع شد و من زنی شدم با 30 کیلو اضافه وزن ... و سلامتی ام به خطر افتاد .

علاوه بر زانو درد و کمردردی که ارمغان چنین اضافه وزنی است به بیماری پرفشاری خون مبتلا شدم . در حالت نرمال و عادی فشار خونم از 140 روی 100 پایین تر نمی آمد و اگر کمی هیجان داشتم یا عصبی می شدم یا فعالیت شدید می کردم این عدد به 160 روی 120 می رسید . و این عدد 120 که نشان دهنده فشار دیاستولیک است بسیار خطرناک بود .

قند خون ناشتای من به عدد 150 رسیده بود و در استانه دیابت بودم . کلسترول عددی بود بین 400 و 500 . تری گلیسیرید روی 600 بود . کبدم به شدت چرب شده بود و آنزیم های کبدی به طور قابل توجهی پایین بودند که نشان دهنده اختلال جدی در عملکرد کبد است .

تمام اینها باعث شد به اختلال سندرم متابولیک هم دچار شوم . کل سیستم متابولیسم بدنم به هم ریخت و دیگر رژیم خوراکی جوابگوی من نبود . ورزش هم که خدا خیرتان بدهد ! نه حالش را داشتم و نه زانو و کمر سالمی برای انجامش !

بی نهایت افسرده و غمگین بودم . خودم را در آینه نمی شناختم . سعی می کردم نگاهم به تصویر آن زن چاق غمگین در آینه نیفتد . به خاطر پرفشاری خون و چربی بالا به سردردهای دائمی مبتلا شده بودم . از خرید کردن بدم می آمد . از زهرخند فروشنده های مانتو و لباس که می گفتند سایز شما نداریم ، متنفر بودم . تمام زندگی ام شده بود زوم کردن روی این مشکل . هر جا که می رفتم و وارد هر جمعی می شدم اولین کارم این بود که ببینم زن دیگری با وزن من هست یا نه ....

باور بکنید یا نه همسرم هرگز از این بابت به من گله نکرد . یک بار به من نگفت رژیم بگیر . شاید هم همین بلای جانم شد . شاید اگر او اعتراضی می کرد یا از خودش ناراحتی نشان می داد جلوی خودم را می گرفتم و به اینجا نمی رسیدم . ( حالا اگر این را بخواند می گوید این هم دستمزدم ! تقصیر من بود که نمی خواستم ناراحتت کنم و حالا همه چیز را گردن من می اندازی !!! )

خدایم را شکر می کنم که با مردی زندگی می کنم که حتی در همان حالت چاقی هم ذره ای از مهر و توجه اش به من کم نشد . با دیدن ناراحتی من می گفت همه آدم ها که مثل هم نیستند . یک نفر قدبلند است و دیگری قد کوتاه . یکی سیاه و دیگری سفید . یکی چاق و دیگری لاغر . من تو را همینطوری که هستی دوست دارم . چون عاشق خود خودت هستم و نه بدنت . چه لاغر باشد و چه چاق ! تازه لغت چاق را هم نمی گفت و رعایت حالم را می کرد ! در بدترین حالت می گفت تپل !

اما واقعیت این بود که من چاق شده بودم و خودم بهتر از هر کسی این را می دانستم .

بعد از آخرین چکابی که انجام دادم و وضعیت افتضاح المان های خونی ام و کبدم معلوم شد پزشک خانوادگی مان به عنوان آخرین راه حل ، عمل جراحی اسلیو را به من پیشنهاد کرد . گفت این عمل ، یک جراحی ایمن و بی خطر است که در تمام دنیا به عنوان آخرین راه درمان چاقی شناخته می شود . ( عمل جراحی بای پس هم داریم که برای افرادی با اضافه وزن بیش از 50 کیلو انجام می شود ) و من با این وضعیت باید روی این عمل به طور جدی فکر کنم .

خودم که از خدایم بود . می ماند همسرم و پدرم . همسرجان که در نهایت گفتند به خاطر مشکلات پزشکی ای که برایت به وجود آمده با این عمل موافقت می کنم ولی موافقت پدرت شرط نهایی است و تا ایشان موافق نباشد عملی در کار نیست !

موافقت پدرم را هم سه سوته گرفتم ! تا گفتم کبدم مشکل پیدا کرده بنده خدا به خاطر سابقه ذهنی ای که از بیماری مادرم دارد به سرعت گفت هر کاری که فکر می کنی به صلاحته و مشکل کبدت رو حل می کنه انجام بده ...

که بعد هم آن ماجرای کیست کشف شده پیش آمد و به تعویق افتادن اسلیو و نمونه برداری و دوباره تصمیم قطعی برای اسلیو ...

اینطوری شد که صبح روز 23 خرداد در بیمارستان عرفان خودم را اول به خدا و بعد به دستهای توانمند و مهربان دکتر محمدرضا فرهمند سپردم و برای همیشه از این کابوس رها شدم . عمر تازه ای که از خدا گرفته را اول مدیون خودش و دوم مدیون پزشکم هستم که از همینجا دستهایش را می بوسم .

حالا 25 کیلو وزن کم کرده ام . فشار خونم به محدوده نرمان 110 روی 70 برگشته است . قند خون ناشتایم به 85 و کلسترول و تری گلیسیرید خونم به 150 رسیده است . دیگر سردرد نمی گیرم . سبک تر قدم برمی دارم . پای پیاده به خرید می روم . شنا می کنم و کلاس تنیس اسم نوشته ام . مانتوی جینگولی قرمز می خرم و بارانی زررررررررررد ! وقتی با همسرم قدم می زنم و او یواشکی دستش را دور کمرم حلقه می کند دلم می خواهد از خوشی بمیرم !

چشم زخم هم می خورم تازه ! ماجرای عروسی پست قبل را یادتان هست ؟! باور کنید چشم خوردم ! دوستان قدیمی ام اصلا من را نشناختند ! راه نمی رفتم که ..... انگار پرواز می کردم از شدت رضایتی که از خود وجودی ام داشتم ...... ( راستی پایم نشکسته بود ! ترک خورده بود که با دو هفته دمپایی آتل مانند پوشیدن خوب شد خدا را شکر )

می دانید ؟ این مانتو خریدن و لباس پوشیدن فلان و اینها بهانه است .... اصل این است که ادمیزاد از خودش راضی باشد . وقتی به آینه نگاه می کند رویش را با حرص برنگرداند . حالا اگر کسی هم باشد که با 30 کیلو اضافه وزن این رضایت را از خودش داشته باشد من شخصا به او غبطه می خورم .... من اینقدر اعتماد به نفس نداشتم متاسفانه .

پ.ن 1 - بنده فقط بدگویی پزشکان را نمی کنم ! دست همه پزشکان خوب این دیار را می بوسم .

پ.ن 2 - چرا ماجرا را آن موقع ننوشتم ؟ اول اینکه می خواستم از نتیجه مطمئن باشم و بعد به خوانندگانم بگویم . دوم هم اینکه چند وقتی بود به شدت حس می کردم یکی از دخترخاله هایم اینجا را می خواند . نمی خواستم کسی از اقوامم بداند . همین حالا هم غیر از همسر و پدر و خواهر و برادر و شما چند صد نفر کس دیگری نمی داند ! به همین خاطر فقط ماجرای جراحی را نوشتم که اگر دخترخاله جان خواند به خاله جان خبر بدهد و او سراغم را بگیرد ! فی الواقع تله گذاشتم ! وقتی دیدم نه روز جراحی و نه روزهای بعد خبر خاصی از خاله جان و ایضا دخترخاله جان نشد فهمیدم اینجا هنوز در امان است ! بدژنسی ام را ببخشید !

پ.ن 3- یادتان هست نوشته بودم یک دفترچه نوشته ام به عنوان وصیت ؟ گاهی می خوانمش ...... تلنگر خوبی است .


آش نخورده و دهان جزغاله شده !
ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: ماجراهای زندگی من ،دوستان من


از پنجشنبه قصد کرده بودم برای شنبه یک پست مفصل بنویسم ! مطلب هم به حول و قوه الهی فت و فراوان ! از دیدار وزرای امور خارجه ایران و آمریکا بگیرید تا ماجرای رفتگر محله مان و جریان جالبی که وقتی شنیدم به گمانم دو شاخ بر سرم روئید ( یادم بیندازید این یکی را حتما تعریف کنم ! در مورد مراکز ماساژ ! خانگی است ! ) اما فعلا همه چیز تحت الشعاع درد شدید پایم است که استخوان ظریف رویش شکسته است و باید عصری بروم خیلی شیک گچ بگیرمش !

ماجرا هم از این قرار است که دیشب بعد عمری ما به یک عروسی بسیار توپ دعوت بودیم ! مراسم ازدواج برادر رفیق 16 ساله ام که مثل خواهرم دوستش دارم . در باغی واقع در شهریار که همانطور که می دانید و در این مجالس مرسوم است خیلی هم بترکون بود به اصطلاح ! ارکستری و رقص نوری و بشکن و بالا بنداز !

پسرجان ما هم به تلافی کم کاری پدر و مادرش آن وسط مسط ها به شدت مشغول حرکات موزون بود و من هم در نقش مادر فداکار و پسر ندیده ! یک فروند دوربین دستم گرفته بودم و از ایشان فیلم می گرفتم و قربان دست و پای بلوری بچه ام می رفتم که ناگهان !

.

.

.

دی جی مربوطه آهنگ معروف گنگام استایل را پلی فرمود و یک دفعه 60 - 50 نفر آدم با هم شروع کردند به بالا و پایین پریدن ! مغزم فرمان خطر داد و به سرعت تلاش کردم خودم را این دیوانه خانه نجات بدهم ! به حاشیه سن رسیده بودم که دخترک تقریبا 60 کیلویی ای که پشت به من می رقصید جفت پا از زمین به هوا پرید و با پاشنه نوک تیز کفشش روی پای من فلک زده فرود آمد !

در جا نفسم قطع شد و روی زمین پهن شدم ! همسرجان کمک کرد و من را از مهلکه بیرون برد و چون دیده بود چه اتفاقی برایم افتاده سریع کمی نمک روی زبانم گذاشت تا نفس من بالا آمد !

ضربه مربوطه به حدی کاری بود که جورابم را سوراخ کرده و پوست و گوشت روی پایم هم له شده بود ! درد هم که الی ماشاالله ! پایم را روی زمین نمی توانستم بگذارم که هیچ ، کفش را هم نمی توانستم تحمل کنم !

اما مدیونید فکر کنید من اجازه دادم حال خوبم از بین برود و مراسم ، زهرمارم شود ! نیم ساعتی نشستم و بعد با همان پای دردناک و مجروح به بقیه مراسم رسیدم ! مراقب پسرک بودم و با دوستان قدیمی تجدید دیدار کردم و با همسرجانمان یاد ایام شباب کردیم !

اما وقتی دیشب تا خود صبح مسکن خوردم و باز هم دردم ساکت نشد فهمیدم که احتمالا استخوان ظریف روی پایم شکسته است و ساعت 8 رفتم از پایم عکس انداختم و عصر هم نزد ارتوپد خواهم رفت که بین گچ و اتل تصمیم بگیرد ...

یک خبری هم در جهت شاد کردن دل خوانندگان قدیمی ام بگویم ! این پست را یادتان هست ؟

دیشب دوستم را دیدم . همراه با دخترکش ! یک ماه بعد از آن جریان و وقتی خشم ناشی از استیصالش فروکش کرده بود و توانسته بود منطقی تصمیم بگیرد به سراغ دخترش رفته بود و او را نزد خودش بازگردانده بود . و من دیشب دیدم که شرمین 5 ساله چه عاشقانه مادرش را نگاه می کند و لحظه ای از او جدا نمی شود ...

آهسته زیر گوش دوستم زمزمه کردم : دیدی چه کار خوبی کردی ؟ حاصل عمرت را پس گرفتی شقایق ...


متبرک باد نام تو ... ای آزادی
ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: ماجراهای زندگی من

این دو عکس را یادتان هست ؟

 

 روزهای زیادی به این دو عکس خیره شدم ... به مدل خاصی که نیما مادرش را بغل کرده بود . دقیقا مثل پسر خودم ..... بعد به آن دستمال سفید مچاله شده در دستهای خانم ستوده خیره می شدم و با خودم فکر می کردم که حتی فرصت نداشته دستمالش را کناری بگذارد ....... لابد اشکهایش به او مجال نمی داده ...... که دستمال خیس از اشکش را لحظه ای از خودش دور کند ....

بعد به رگهای برجسته دستهایش خیره می ماندم که معلوم بود فشار زیادی را تحمل می کند برای نگه داشتن پسرکش در آن حالت ... به چشمهای خانم ستوده که عمیقا می خندند و چشمهای نیما که با ترس می خندد ...... بعد به خانم ستوده غبطه خوردم که انقدر به درستی کارش و راهش ایمان دارد که علی رغم سختی دوری فرزند بی واهمه لبخند می زند ، اما پسرکش می داند که مادر چند روزی بیشتر نیست ..... خنده ی نیما غمناک است .

یک بار هم تا محل قبلی دفتر وکالت خانم ستوده رفتم . در پیاده رو مقابل ایستادم و مدتی طولانی به ساختمان نگاه کردم . به تابلوی شکسته دفترش . بعد با خودم فکر می کردم که خانم ستوده هم روزی مثل آن روزهای من ( به رویم نیاورید ، می دانم قیاس مع الفارقی است ) دانشجوی حقوق بوده و بی شک ایده آل هایی در سرش داشته ...... به سختی درس خوانده و در آزمون ورودی کانون وکلا قبول شده ، دو سالی کارآموزی کرده و امتحان نهایی را داده و پروانه رسمی وکالت گرفته .... و حالا نه تنها آن پروانه را از دست داده و سابقه شغلی اش را ، که از کودکانش نیز دور مانده ... از پسرک و دختر نوجوانی که نیازشان به مادر بی انتهاست .....

و بعد به این فکر می کردم که آیا می ارزید ؟

بله ...... بی شک می ارزید .

بی شک او در پیشگاه وجدانش سربلند است . و کدام موهبت الهی از این بالاتر که خیالت راحت باشد حرفی را که باید ، زده ای و راهی که را که باید ، رفته ای ؟ حسرت کارهای نکرده و راه های نرفته بسیار سوزاننده است ...

بله .... او بانو نسرین ستودنی است ... مبارک باد این شادی . نه به این 4 نفر ، که بر همه ی ما ... و بر پدر و مادر سهراب و محمد و صانع و ندا و ......