خوشبختی زیر پوست من

و این آرامش حاصل سالها گذشت و فداکاری است

فراموشم نکنید امشب ...
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: مادر ،امیدوارانه


امشب به فرموده پیامبر اسلام ، شب بزرگی است ، شب آرزوها . من عاشق نامش هستم ... نامی از این لطیف تر نمی شد بر چنین شبی گذاشت .

امشب هشتمین شب آرزوها از زمان بیماری مادرم است . هر سال این روز و شب را حرمت نگه داشتیم و برای مادرمان دعا کردیم .... امسال از آبروی خودمان سخت ناامیدیم .... که هشت سال است التماس می کنیم و گوشه چشمی ندیدیم هنوز ....

امشب امیدم به شماست ... به تمام شما که پیش خدا آبرویی دارید . و به حرمت آبروی پیامبر ، از شما که این شب را بزرگ می دارید عاجزانه التماس دعا دارم ..... دعا کنید خداوند نظر لطفش را از ما برنگرداند ... که آرزویمان را برآورده کند امسال ... که امشب بشود شب آرزوهای ما ...

مادرم حالش هیچ خوب نیست این روزها ..... برای بازگشت سلامتی اش و پیچیدن دوباره صدای قدمشهایش در خانه و خنده اش در گوش جانمان دعا کنید .... منت همه تان تا آخر عمرمان به سرمان است ....

به قول ریحانه عزیزم :

از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان          شاید در این میانه یکی کارگر شود ....

شاید ....


دوست من ، زهرا خانم
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: ماجراهای زندگی من


آدمها برای من محترمند . به نظر من هر انسانی در هر درجه اجتماعی که باشد قابل احترام و ارزش گذاشتن است . حالا این آدم می خواهد مدیر کل یک اداره باشد یا کارگر یک نانوایی . مدیر دبستانی باشد که پسرم را ثبت نام کرده ام یا سرایدار مدرسه شان . هرگز در هیچ حالتی به خودم اجازه نمی دهم که به آدمها توهین کنم ، چه برسد به دوستانم .

من یک دوستی دارم به نام زهرا خانم . که هر 2 هفته یکبار چهارشنبه ها می آید و در کارهای خانه ام به من کمک می کند . از شما چه پنهان که من زهرا خانم خودم را بسیار هم دوست دارم . انقدر که دلم نمی آید در این گرما چند کورس اتوبوس و تاکسی سوار شود و برسد به خانه ما . به همین خاطر قرار گذاشته ایم که نصف آسان مسیر را او بیاید و نصف سخت مسیر را من بروم دنبالش . هیچ منتی هم در کار نیست . کلی هم در راه آهنگ گوش می دهیم و می گوئیم و می خندیم . بعد هم می آییم خانه و با همدیگر بشور و بساب می کنیم و چای می خوریم وتا دلتان بخواهد درددل می کنیم ...

زهرا خانم خانه مادر دوست صمیمی ام هم می رود . انقدر که من تعریفش را کردم با مادر دوستم هم دوست شد . اما مادر دوستم یک اخلاق بدی دارد که من به شدت رویش حساسیت دارم . آن هم اینکه کسی از رابطه دوستی ام یا احترامی که برایش قائلم سوءاستفاده کند .

هفته پیش زهرا خانم تماس گرفت و گفت "خانم فلانی از من خواسته که هر هفته  چهارشنبه ها را بروم خانه اش . من گفته‌ام که یک هفته در میان می آیم خانه شما . اما می گوید که کمرش درد می کند و چون تمام پنجشنبه و جمعه ها را مهمان دارد حتما می خواهد که من چهارشنبه بروم و خانه اش را تمیز کنم . من هم گفتم که باید از شما اجازه بگیرم . اگر شما موافق باشید من به جای چهارشنبه ها ، دوشنبه بیایم خانه شما و تمام چهارشنبه ها را بروم خانه ایشان "

من هم با اینکه دوست داشتم قرارم با زهرا خانم چهارشنبه باشد ( درست به همان دلیلی که مادر دوستم می خواست ) اما به خاطر رعایت احترام ایشان و دوستم ، موافقت کردم و گفتم اشکالی ندارد زهرا خانم . ایشان هم مثل مادر خود من هستند . و راست می گویند که کمرشان درد می کند  . شما هر هفته را برو خانه ایشان و دوشنبه را بگذار برای من .

تلفن را که قطع کردم یادم افتاد که از این هفته مادرم یکشنبه ها وقت شیمی درمانی دارد . و طبعا دوشنبه را من باید آنجا باشم و ازش مراقبت کنم . به سرعت با زهرا خانم تماس گرفتم و ماوقع را توضیح دادم و گفتم که متاسفانه نمی توانم موافقت کنم . که دیدم این بنده خدا هم من و من می کند و می گوید که اگر می شود شما خودتان با ایشان تماس بگیرید . من رویم نمی شود ...

شماره تلفن مادر دوستم را داشتم . تماس گرفتم و سلام و احوالپرسی و پرس و جو از اوضاع کمرشان و ابراز ناراحتی برای دردی که تحمل می کنند .

بعد وضعیتم را توضیح دادم و گفتم خانم فلانی ، من متاسفانه دوشنبه ها را معذورم . مادرم تحت درمان هستند و من به هیچوجه نمی توانم تنهایشان بگذارم . شما که یک هفته در میان چهارشنبه‌ها را دارید . به جای نوبت من هم ، دوشنبه ها را بردارید .

خیلی رک و راست و بی رودربایستی گفتند نع ! من پنجشنبه و جمعه ها میهمان دارم و باید چهارشنبه ها خانه ام تمیز شود . دوشنبه به درد من نمی خورد .

متعجب پاسخ دادم که خانم فلانی من الان عرض کردم خدمتتان که مادر من تحت درمانند و من نمی توانم دوشنبه ایشان را تنها بگذارم و با زهرا خانم بیایم خانه خودم . شما یک مدتی تحمل کنید تا درمان مادر من تمام شود ...

باز دیدم که با پافشاری می گویند نخیر ... من همان چهارشنبه های شما را می خواهم . آزرده خاطر و ناراحت گفتم بسیار خوب . پس من قرارم با زهراخانم را کنسل می کنم . عیبی ندارد بیاید خانه شما .

گفتند پس تمیزکاری خانه خودت چه می شود ؟ گفتم هیچ ، فدای سر شما . می گوئید که حتما چهارشنبه های من را می خواهید و من هم روز دیگری نمی توانم پذیرای زهرا خانم باشم . خانه شما تمیز بشود برای میهمانانتان ، خانه من به جهنم ...

خیلی وقیحانه گفتند دستت درد نکنه دخترم ! پس خودت به زهرا خانم بگو ... خداحافظی کردیم و این مکالمه دل انگیز تمام شد .

دوباره با زهرا خانم تماس گرفتم و گفتم که متاسفانه تا مدتی نمی توانیم همدیگر را ببینیم ... خانم فلانی روی چهارشنبه مصر است و من هم دوشنبه ها را معذورم . باقی روزهای هفته را هم که شما مشغولید و من به خودم اجازه نمی دهم برنامه خانه دیگری را به هم بزنم . این است که فعلا شما بروید خانه خانم فلانی تا من ببینم چه کار می توانم بکنم .

زهرا خانم در پاسخ من گفت که نه نازنین خانم . من برنامه شما را کنسل نمی کنم . بدی از شما ندیده ام که بخواهم برنامه شما را به هم بزنم و بروم خانه خانم فلانی . تماس می گیرم و می گویم که طبق برنامه قبلی ادامه می دهم و اگر ایشان نخواستند دیگر نمی روم خانه شان . خیلی بد است که آدم از احترام گذاشتن دیگران سوءاستفاده کند .

همینطور هم شد . من طبق برنامه قبلی امروز صبح رفتم دنبال زهرا خانم و با هم آمدیم خانه ... چای و بیسکوئیت می خوردیم که شروع کرد و ماجرا را از دید خودش توضیح داد و ضمن حرفهایش گفت که خانم فلانی بعد از عید که موعد بازپرداخت وامم بود به من پانصد هزار تومان قرض داد و قرار شد که ماهیانه صد تومان برگردانم ...

می دانید خانم فلانی بعد از شنیدن جواب منفی زهرا خانم چه گفته است ؟

گفته من آن پانصد تومان را لازم دارم و این بار که آمدی ، بی زحمت پول من را بیاور ...

آن هم در حالی که یک خانه ویلایی 300 متری در یکی از بهترین نقاط تهران دارد و وضع مالی شان بسیار خوب است ... انوقت به خاطر 500 هزار تومان ، این زن را در فشار گذاشته است ...

از صبح که این را شنیده ام ، می خواهم روی اعتقادم تجدید نظر کنم ...

همه آدمها قابل احترام نیستند .


زنی تنها در آستانه فصلی سرد
ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:


دوستان عزیزم . دیروز کامنتی به دستم رسید که قول دادم آن را به صورت یک پست برایتان بنویسم . در گوشه ای از این سرزمین زنی به کمک خواهرانش نیاز دارد . اهدای یکی از هزاران ودیعه ای که خداوند در وجود هر زنی به امانت گذاشته است زندگی اش را رنگ و روئی دیگر خواهد بخشید . بخوانید و اگر می توانید قدمی بردارید .

فرستنده : گیتی
کسی میخواهد برای زندگیش خسته کننده اش انگیزه ای پیدا کند وصدای خنده هاوگریه های کودکی سکوت کش دار وخسته خانه اش را بشکند 10 سال است برای رسیدن به این آرزو تمام راه های ممکن راامتحان کرده و به نتیجه نرسیده حالا دکتر بهش پیشنهاد کرده از طریق اهدا تخمک شاید این آرزو محقق شود و این دوست حاضر است از کسانیکه شرایط لازم را دارند با پرداخت مبلغی کمک بگیرد
کسانیکه مایل به این کار هستند می توانند با تلفن 09360743916تماس بگیرند یا با مراجعه به وبلاگ اینجانب کسب خبر نمایند .

این هم آدرس وبلاگ خانم گیتی : http://gitiii.blogfa.com/

با اجازه تان نظرات این پست را می بندم . خواهش می کنم برای خودش بنویسید .


پیمانه مرا چه کسی پر خواهد کرد ؟
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: امیدوارانه


آدمها به تعریف احتیاج دارند . حتی اگر سن و سالی ازشان گذشته باشد . حتی اگر خودشان پدر و مادر باشند . هیچ چیزی مثل یک تعریف مثبت نمی تواند چشمه شور و اشتیاق و سرزندگی را به قلبشان جاری کند .... با شنیدن تعریف جان می گیرند انگار ... زنده می شوند و پر از حس لطیف دوست داشته شدن ...

ما زنها بیشتر به تعریف احتیاج داریم و البته لعنت به تربیت سنتی مرد ایرانی که فکر می کند همسرش نیاز به تعریف ندارد ... وقتی با لذت دستپختش را می خوری ، وقتی با شوق پا به خانه پاکیزه و آراسته ات می گذاری ، وقتی تمام تلاشت را برای رفاه و آسایش خانواده ات می کنی ، وقتی از نمره های عالی فرزندت کیف می کنی ، وقتی با اشتیاق نگاهش می کنی ، یعنی همسرت خوب است دیگر .... عالی است حتی ... دیگر به گفتن نیاز ندارد ...

نمی دانم در کتابی این را خواندم یا از کسی شنیدم که آدمها در درونشان یک پیمانه محبت دارند . این پیمانه دائم باید پر و خالی شود . وقتی محبت می بیند پیمانه را پر می کنند و وقتی محبت می کنند پیمانه خالی می شود .... برای جاری ماندن این چشمه ، ظرف محبت آدمها باید پر شود . به نگاهی یا حرفی یا بوسه ای ...

من از آدمهای اطرافم محبت می بینم . بیش از همه از پسرم . این پسرک 6 ساله خوب می داند چطور حال مادرش را خوب کند ! بارها شده که بی هوا و بی مقدمه دست مرا گرفته و بوسیده .... و هر وقت غمگین باشم دستهای کوچکش را به دور شانه هایم حلقه می کند ، سر مرا روی سینه کوچکش می گذارد و آرام می گوید : غصه نخور مامان ... من همینجام .... پیش تو ...
چه چیزی بیش از شنیدن این کلمات می تواند غمم را محو کند ؟

درست 10 روز پیش دوست عزیزی برایم این را نوشت . از شوق به گریه افتاده بودم . باور نمی کردم کسی در این دنیا در مورد من اینقدر خوب فکر کند ... از ترس اینکه مبادا عکس العملم از روی هیجان باشد به هیچ کدامتان نگفتم . اما بارها رفتم و خواندمش و هر بار قلبم مالامال از شادی و شعف شد ... فهمیدم این یک احساس زودگذر نیست ...

پانورامای عزیزم ، با تمام وجودم از تو ممنونم . هدیه ای به من دادی که تا ابد در خاطرم خواهد ماند ... هر وقت پیمانه ام خالی بشود ، دوباره این را خواهم خواند ... اطمینان دارم که ظرف محبتم دوباره لبریز خواهد شد ...

پ.ن- نوشتن در مورد برادر تنی همسرم ، روح و روانم را فرسوده خواهد کرد . از یادآوری تک تک آن خاطرات بیزارم . با شرمندگی بسیار ، چند روزی در توانم نیست که زندگینامه بنویسم . مادرم از امروز دوباره وقت شیمی درمانی دارد و پیمانه ام به قدر کافی خالی خواهد شد .... چند روزی مهلتم بدهید عزیزانم . 


خانواده همسرم - 3
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: خانواده آقای همسر


زندگی خواهر و برادر بزرگتر را که تعریف کردم . امروز می‌خواهم قصه برادر دوم را برایتان بگویم .

اما قبلش در مورد برادر بزرگتر ، چیزی که یادم رفت بنویسم این بود که اینها علاقه بسیار زیادی هم به فقیر نشان دادن خود دارند . یعنی این صفت در تمام فرزندان این خانواده به استثنای همسرم صدق می کند . همسر من مرد بسیار بلندطبعی است و اصلا یکی از دلایلی که زیاد مایل به داشتن ارتباط با خانواده اش نیست همین ناشکری کردن های خواهر و برادرهایش است . عقیده دارد خدا با بنده ناشکرش قهر می‌کند ... هر قدر هم بهشان این نکته را گوشزد می‌کند فایده‌ای ندارد .

شکر نعمت ، نعمتت افزون کند        کفر نعمت از کفت بیرون کند . ( درسته گلسا جانم ؟! )

به خاطر همین اخلاق بدشان هم است که در حال حاضر قصد ندارد برای مراسم پسر برادرش کمک کند . تا حدی هم در جریان کارهای برادرش هست و می گوید تا جایی که من خبر دارم ، برادرم همین الان حدود 40 میلیون فقط بابت دو پروژه اش طلب دارد . بعد چطور است که خرج عروسی پسرش را ندارد که بدهد ؟

واقعیت این است که اینها خودشان را در مال ما شریک می دانند . یعنی الان بر خودشان فریضه واجب الهی می دانند که از پول آن چک ، سهمی از ما بگیرند . مقدار این سهم هم بستگی به برششان دارد . هر قدر بتوانند بیشتر ببرند ، شادتر می شوند و راضی تر . اما خب این بار همسرجان ما چشمهایش باز شده است .

برسیم به برادر دوم که دردناکترین خاطره ای که همسرم از جوانی اش تعریف می کند مربوط به همین برادر می شود ...

می گوید حدود 18 سال داشته و قبل از رفتن به سربازی ، 6-5 ماهی را پیش برادر دومش کار می کرده است . آقا حقوق ماهیانه همسر مرا نمی داده و می گفته که من خودم برایت پس انداز می کنم . اگر ماه به ماه حقوقت را بگیری ، همه را خرج می کنی و چیزی برایت نمی ماند . این طفلک هم باور کرده و حتی اضافه کاری هم می کرده تا به قول خودش در طول خدمت سربازی ، دیگر از پدرش پول نگیرد .

قرار بوده که بعد از عید اعزام شود و در هیاهوی بازار خرید شب عید ، می فهمد که پدرش کت و شلوار تر و تمیزی برای دید و بازدید آن سال ندارد . 2 پسر جوان در خانه داشته که یکی شان رشته پرخرجی مثل معماری می خوانده و هزینه کارگاه برادر بزرگتر که در زیرزمین برپا بوده اجازه همچین خاصه خرجی را نمی داده .

همسر من هم خیلی به پدرش علاقه داشته .... به برادرش می گوید کمی از این حقوق 6 ماهه مرا که پس انداز کرده ای به خودم بده تا دم عیدی یک کت و شلوار برای بابا بخرم ... می فهمید ؟ غرور یک پسر جوان را ... که دلش می خواسته دست در جیبش کند و برای پدر پیرش چیزی بخرد ....

برادر نامردش نمی دهد . همسرم را هم سرزنش می کند که به تو چه ؟ تو چه کار داری که بابا دارد یا ندارد ؟ تو کلاه خودت را بچسب .... لازم نکرده برای بابا چیزی بخری .... اگر بخواهد خودش دارد که بخرد ...

5 ماه بعد هم پدر به رحمت خدا می رود و همسر من می‌ماند با یک حسرت و بغض 24 ساله ... که هنوز وقتی می‌خواهد کت و شلوار بخرد ، می‌شکند و نم اشکی را در چشمش می‌بینم ...

بعد هم که آن برنامه سر تقسیم ارث و میراث پیش می‌آید و برادرش کلا حقوق به قول خودش پس‌انداز کرده‌ی همسرم را می‌خورد و یک آب هم رویش ....

در حال حاضر هم رابطه خانوادگی با هم نداریم . دو برادر گاهی اوقات تلفنی با هم ارتباط دارند ، ولی من حدود 10 سالی هست که ندیدمش ( البته به خواست همسرم )ایشان همین 8 سال پیش و در حدود 42 سالگی ازدواج کرد که البته ما را به عروسی‌اش هم دعوت نکرد . یک پسر درست همسن و سال پسرک دارد و یک دختر یک ساله . که ما هیچ کدام را ندیده‌ایم .

آن 10 سال پیش که چند باری دیدمش به نظر می آمد وضعیت مالی خوبی داشته باشد . صحبت از پیش خرید چند آپارتمان در زعفرانیه می کرد و خانه و زندگی‌اش و ماشین زیر پایش هم حرفش را تایید می کرد ....

اما به یکباره رابطه‌اش را با ما قطع کرد .. قبلا هم گفته بودم که ما اوایل ازدواجمان وضعیت مالی خوبی نداشتیم . حتی ماشین هم نداشتیم . بعدها فهمیدیم که ایشان از جانب ما احساس خطر کرده‌اند . از شخص ثالثی شنیدیم که پشت سر ما گفته است من حوصله اینها را ندارم . می خواهند راه به راه از من پول قرض کنند و دیگر ندهند ... اصلا نمی‌خواهم ببینمشان که به دردسر نیفتم . در مورد چه کسی هم این حرف را زده بود .... در مورد همسر من که در تمام اقوامش به طبع والا و بلندنظری شهره است ...

از روزگار الانش بگویم برایتان ؟ مستاجر است و کاملا بیکار .... آن همه اهن و تلپی که بابت آن کار انحصاری‌شان داشتند همه دود شده و به هوا رفته ..... یعنی امتیاز آن کار را به نام برادر بزرگتر گرفته بودند که او هم نامردی را در حق برادر خودش تمام کرد و دیگر به این یکی اجازه کار نداد .... به این بهانه که مجوز و امتیاز به نام من است و نمی خواهم کس دیگری شریکم باشد ....

به همین خاطر است که این برادرشان در حال حاضر کاملا بیکار است . همسرش کارمند شرکت نفت است و خرج زندگی کاملا بر عهده اوست .... یکی دو باری وقتی جریان آن چک و مبلغش را فهمیده بود به سراغ همسرم آمد و پیشنهاد شراکت داد .... که مثلا فلان قدر زمین دارم در کرج و تو بیا بسازش و با هم شریک و .... البته همه به دروغ . همسر من که قبلا زهر برادری او را چشیده بود زیر بار نرفت ... دلش خیلی برای برادرانش می سوزد و تا جایی که بتواند کمکشان می کند ... اما به قول خودش تا وقتی که نخواهند کلاه سرش بگذارند . 

ولی خوب این برادر به هر حال باغیرت‌تر از برادر اول است .... خودش می داند که با همسر من چه کرده و زیاد رویش نمی شود از ما امتیاز بگیرد ..

یک چیز خنده دار هم بگویم برایتان ! در گیر و دار ثبت نام پسرک بودم و هر روز یک مدرسه پیدا می کردم و از طریق اینترنتی پیش ثبت نام را انجام می دادم و هی زنگ می زدند که از فلان مدرسه هستیم و فلان روز بیایید برای مصاحبه و اینها ....

بعد یک روز از طرف دبستانی که اولویت دوم من بود تماس گرفتند و مشخصات کامل خواستند برای تکمیل فرم . نام فامیل همسر من دو قسمتی است و من معمولا فقط قسمت اولش را استفاده می کنم که تقریبا نام شایعی است . بعد قسمت دومش را که می گویی می شود یک نام خاص ! که تقریبا مختص همین خواهر و برادرهاست ! چون نام فامیل عمه و عموهایشان چیز دیگری است و پدر همسرم به خواست خودش رفته نام فامیلش را تغییر داده ! خانم مسئول ثبت نام تا نام کامل فامیل را شنید گفت شما با فلانی که توی مدرسه ماست نسبتی دارید ؟ تعجب کردم و گفتم نه ! گفت مطمئنید ؟ این اسم ، خیلی کمیابه ! با پافشاری گفتم نخیر ! مطمئنم که نسبتی نداریم !

شب که همسرم به خانه آمد و ماجرا را برایش تعریف کردم ، گفت اوه اوه ! خوب این پسر برادر دومم است دیگر ! همین نزدیک ما می نشینند و 100% پسرش همین مدرسه می رود ! فقط خواهشا از خیر این مدرسه بگذر که من مطمئنم اگر پسرک را اینجا ثبت نام کنیم شهریه پسر برادرم هم می افتد گردن من !

فکر کنید که پسرم را آنجا ثبت نام می کردم و پسر عموها در مدرسه برای اولین بار همدیگر را می دیدند .... ایضا عموهایشان را ! بعد مثلا اینها باعث آشتی برادرها و خانواده ها می‌شدند ! چه فیلم هندی‌ای از آب در می‌آمد !!!

یک سوال : پست‌های زندگینامه‌ای دوست ندارید یا من خوب تعریف نمی کنم ؟


می نویسم تا فراموش نکنم ...
ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: عاشقانه برای همسرم


خوشبختی یعنی ......

خوشبختی یعنی شب جمعه ساعت 9 شب نزدیک فلان رستوران معروف ، یادت بیفتد که مادرت سوپهای اینجا را خیلی دوست دارد .... بعد ببینی هیچ ظرف فلزی یا شیشه ای در ماشین نداری ... و مادرت هم سوپ داغ را در ظرف پلاستیکی نمی خورد .... بعد همسرت که اینروزها به لطف شوهر خواهرت با خانواده ات قطع رابطه است و در واقع پدر تو راهش نمی دهد به منزلش ، با سرعت برود شهروند بیهقی ... یک ظرف پیرکس از اینها که دربش کیپ می شود بخرد ، با سرعت برگردید رستوران ، 4 پرس سوپ بگیرد برای مادرت ....

اما دیگر دیروقت شده و قرار می شود روز جمعه قبل از ظهر برای مادرت ببری آن سوپ را ... صبح روز جمعه خانه به هم ریخته‌ات را بدون فراهم کردن ناهار ول کنی و تک و تنها بروی خانه پدرت ... در حالی که درد کلیه امانت را بریده ولی برای غصه نخوردن مادرت چیزی به روی خودت نیاوری و تمام خانه را جاروبرقی بکشی و گردگیری ... ناهار هم برای پدر و برادر خوش غیرتت باقلا پلو با ماهیچه بپزی و ساعت 3 بعدازظهر خسته و نالان برگردی خانه خودت ..... در حالی که نفست از زور درد دیگر در نمی آید .... و در راه با خودت هی فکر کنی که برای ناهار خودمان چه کار کنم ...

زنگ را که بزنی همسرت با روی گشاده در را باز کند ... ببینی تمام خانه را جاروبرقی کشیده ... گردگیری کرده .... شلنگ گرفته و آشپزخانه را به سلیقه تو شسته ... ظرفها را در ماشین ظرفشوئی چیده و زنگ هم زده به رستوران و غذای مورد علاقه ات را سفارش داده .... ناهار پسرک را داده و خودش میز را چیده و منتظر تو نشسته .....

آن وقت است که تمام خستگی و درد و بغض در گلو مانده ات را در آغوشش رها می کنی ... چشمهایت را می بندی و با تمام وجود می بوسی و می بوئی اش ... مطمئنی این فضای نیم متری میان بازوانش ، تنها جائی است که دردهایت را به جان می خرد ....

خوشبختی یعنی همین .


پ.ن- نگران درد کلیه ام نباشید . من کلیه سنگ ساز دارم و 6 ماه از تاریخ آخرین دفع سنگم می گذرد .... این فعلا پیش درد است . هنوز یک هفته 10 روزی مانده تا به گاز زدن لبه های فرش برسم ....

عذرخواهی نوشت - ببخشید که کامنتهای دیروز و امروز رو بدون جواب تایید کردم ... البته به جز آنهایی که سوالی پرسیده بودند . درد واقعا امانم را بریده است ....


← صفحه بعد